شمارهٔ ۶۵ - حکایت
داد درویشی از ره تمهیدسر قلیان خویش را به مرید
گفت از دوزخ ای نکو کردارقدری آتش بروی آن بگذار
بگِرفت و ببرد و باز آوردعقد گوهر ز درج راز آورد
گفت در دوزخ آنچه گردیدمدرکات جحیم را دیدم
آتش و هیزم و ذغال نبوداخگری بهر اشتعال نبود
هیچکس آتشی نمیافروختز آتش خویش هر کسی میسوخت