گنج

شمارهٔ ۶۴ - حکایت

۴ بیت
دید مردی را عسس غلتان به خاکنی ز خلق و نی ز رسوائیش باک
زد بدو پائی که بر خیز و بیاهمره من جانب دیوان سرا
گفت اگر من پای رفتن داشتمدر ره مقصود خود بگذاشتم
کی چنین در نیمهٔ ره خفتمیرو به سوی خانهٔ خود رفتمی