شمارهٔ ۶۳ - حکایت
گفت درویشی شبانگه با مریدخیز و رو از حجره بیرون ای سعید
بارش ار میبارد از ابر مطیرخار و خس از ناودانها بازگیر
گربهئی ناگه ز در آمد درونآن مریدک گفت هان ای ذوفنون
گربه گر بارید باران تر بدیکی چو زاهد خشک پا تا سربدی
لحظهئی بگذشت گفتش ای فقیرخیز و از همسایگان مقیاس گیر
کاورم کرباسهای خود بذرعیابم آگاهی از آن در اصل و فرع
گفت دم گربه را خالی ز شکمن همی از ذرع دانم چار یک
خیز و دم گربه را مقیاس کنذرع زین مقیاس آن کرباس کن
لحظهٔ دیگر بگفت از همجوارسنگ میزانگیر و در نزد من آر
تا بسنجم پنبههای رشته راکار کرد مدت بگذشته را
گفت من این گربه را سنجیدهامبارها هم سنگ سنگش دیدهام
رشته را با گربه در میزان نهیمتا تمیز وزن این از آن دهیم
لحظهٔ دیگر بگفتش ای جوانسفرهٔ نان را بیاور در میان
بیسخن بر جست از جا چون سپندسفره بینان یافت گشت از غم نژند
گفت نان ما فقیران را که بردپیر گفتش نیز آن را گربه خورد
ای نکرده خدمت و نابرده رنجرایگان آخر چه داری چشم گنج
پیر عقلت هرچه گفت از کاملیدر ادای آن تو کردی کاهلی
نور چشم و قدرت بست و گشوددر تو نانی بود کاندر سفره بود
کاهلی شد گربه و نان تو خوردکار کن بیکار کس مزدی نبرد
در عمل باری صغیر آنقدر کوشکه مراتب گربه گردد بهرموش