گنج

شمارهٔ ۵۹ - حکایت

۱۸ بیت
شنیدم که مردی سعادت نصیببه شهری درآمد وحید و غریب
قضا باز دولت بد اندر هواکه تا خود نمایند سلطان که را
غریبانه آن مرد در فکر بودکه ناگه بسر بازش‌ام د فرود
نشاندند مردم به تخت زرشنهادند تاج شهی بر سرش
از این وقعه او را تحیر فزودز شخصی سئوال آن حکایت نمود
بگفتا در این شهر ای شهریارچنین است رسم و بود این قرار
که هر سال سلطان خود را ز تختفرود آورند ارچه هموار و سخت
به جایش نشانند شاهی دگربگیرند کشور پناهی دگر
تو را نیز سال دگر این چنینبه خواری دوانند از این سرزمین
چو آن شاه از این قصه آگاه شدهمانا به ملک خرد شاه شد
در آنسال فرصت غنیمت شمردبه یک ساله کام دوصد ساله برد
ز لعل و ز یاقوت و در و گهرز گنج فراوان ز سیم و ز زر
فرستاد در شهر خود بی‌شمارکه سال دگر آید او را بکار
چو شد سال نو خود بشوق تمامرها کرد شاهی بدون کلام
زبان خالی از شکوه دلی بی‌محنبه شادی روان شد به سوی وطن
توهم ای برادر بکن فکر خویشکه اینجا نمانی ز یک عمر بیش
وطن جای دیگر بود ای عجیبتو اینجا غریبی غریبی غریب
دو روزی که شاهی به اقلیم تنفرست از عمل گوهری در وطن