شمارهٔ ۵۸ - نصیحت
چنان بایدت زیستن در جهانکه بعد از تو گویند حیف از فلان
نه چون مدت عمرت آید به سربگویند ای کاش از این زودتر
به دنیا مشو غره کاین پیره زالگهی زال گشت و گهی پورزال
دلیران نام او را جنگجوامیران گردنکش تند خو
حریف اجلشان چو شد هم مصافنمودند شمشیر خود در غلاف
ندیدند دستی برای ستیزنجستند پائی برای گریز
کمند قضاشان چنان تنک بستکه در جسشمان استخوانها شکست
ببین خاک ره سروران را سریرمقام دبیر و مکان وزیر
سر فیلسوفان ز حکمت تهیپر از خاک و گل خالی از آگهی
ز هر کان و معدن ز هر بار و برگدوائی نجستند از بهر مرگ
گمان کن که از مال قارون شدیبحکمت فزون از فلاطون شدی
گمان کن سلیمانی و آن حشمبدست تو افتاده از بیش و کم
گمان کن خود اسکندری در جهانجهان را گرفتی کران تا کران
گمان کن که خود رستمی در مصافز بیمت گریزند دیوان قاف
اجل بر تو آنی نبخشد اماننگوید که هستی فلان یا فلان
چو آنان که از غیر بشنیدهئیچو اینان که از چشم خود دیدهئی
برفتند و آثارشان شد عدیمبجز مشت عظمی که آنهم رمیم
مشو غره بر جاه و بر مال خویشبکن فکریام روز بر حال خویش
که فردا تو را نیست دیگر مجالنداری بجز حسرت و انفعال
غرض بهر رفتن تدارک بگیربغفلت مکن عمر طی چون صغیر