شمارهٔ ۴۵ - حکایت
عارفی از ضعف به بستر فتادمرگ برویش در محنت گشاد
موسم آن شد که از این خاکدانروی کند در وطن جاودان
خویش و اقارب همه غمگین اونوحه سرا جمله ببالین او
اشگ فشان شعلهزنان همچو شمعبر سر او گشته چو پروانه جمع
ساعتی آن غمزده مدهوش بودغنچه لب بسته و خاموش بود
نرگس بیمار ز هم باز کردباز چو بلبل سخن آغاز کرد
گفت بیاران ز چه گریان شدیدبهر که در ناله و افغان شدید
گفت پدر کی گل گلزار منعارض تو شمع شب تار من
حاصل عمری و درختامیدپای تو شد موی سیاهم سفید
مادر او گفت توئی جان منمیوهٔ دل نور دو چشمان من
چو تو روی هجر تو سوزد دلمداغ تو بر باد دهد حاصلم
گفت برادر تو مرا یاوریپشت و پناه من غمپروری
چون تو روی پشت مرا بشکنیریشهام از تیشه غم بر کنی
خواهر او گفت تو دلجوی مناز تو بود قوت زانوی من
جان برادر چو روی از جهانبعد توام دل نشود شادمان
گفت زن او را توئی اقبال منشخص تو نان آور اطفال من
چون توروی بخت رود از سرممردن تو تیره کند معجرم
آمدش اولاد بشور و نواکی تو به هرحال پرستار ما
بعد تو ما را ز الم دل دو نیممرگ تو ما را بنماید یتیم
صحبت ایشان چو سراسر شنیدعارف محزون ز دل آهی کشید
گفت که ای وای بر احوال مننیست شما را غمی از حال من
گریه نمایید بر احوال خویشدر غم نومیدی آمال خویش
هیچ نگفتید من خون جگردر سفر مرگ چه دارم بسر
حال که مرگم گسلد تار و پودبا ملکالموت چه خواهم نمود
یا چو شود روز قیامت پدیدبر من غمدیده چه خواهد رسید
جان برادر تو اگر عارفیبیسخن از صحبت من واقفی
خود بنما گریه بر احوال خویشکار پس آن به که بیفتد بپیش
تجربه کردیم در این روزگارهرکه از این دار فنا بست بار
گر نبدش مال کسی را نداشتهیچکسش تخم عزائی نکاشت
وانکه غنی بود هزاران هزارگریه نمودند بر او زار زار
نیک چو دیدیم نه بر حال اوستبلکه پی بردن اموال اوست