گنج

شمارهٔ ۴۴ - حکایت

۲۴ بیت
خواجهٔ دنیا طلب کاهلیمست خرافت ز خدا غافلی
ز اهل خساست به جهان طاق بودمنکر بخشایش و انفاق بود
داشت غلامی که ز خوبی تمامعاقل و فرزانه و شیرین کلام
هرچه بدان خواجه نصیحت نموددر دل او هیچ مؤثر نبود
قائل این بود که وقت رحیلامر نمایم به وصی و وکیل
بعد من اندر پی خمس و زکوهسعی نمایند چون صوم و صلوه
مال فراوان به فقیران دهنداطمعه بر خیل اسیران دهند
تا شبی آن خواجه بکبر تمامبود بیک کوچه روان با غلام
خواجه ز پی بود و غلامش به پیشداشت چراغی بکف آن پاک کیش
کم کمک آورد چراغ از قفاخواجه نشد آگه از این ماجرا
راه غلط کرد و نمود اشتباهرفت بناگه ز تغافل به چاه
بانگ بر آورد ز دل کی غلامعمر تو ایزد بنماید تمام
خود تو فکندی بچهم بی‌گناهزود مرا برکش از این قعر چاه
الغرض آن خواجه بزجر فزوناز دل آن چاه چو‌ام د برون
کرد تغیر به غلام حزینگفت بود شرط وفا کی چنین
شمع ز پی آوری ای کینه خواهتا من غمدیده بیفتم به چاه
گفت بلی خواجه بود گر چنینحالت تاریکی گورت به بین
زودتر از آنکه بیفتی به چاهپیش روان ساز چراغی براه
بعد تو انفاق ز‌اموال توگرچه مفید است بر احوال تو
لیک چواغی استکه آن از قفاستیارنکوئی است ولی بی‌وفاست
خواجه از این واقعه بیدار شدداد ز کف مستی و هوشیار شد
از دل و جان گشت غلام غلامعذر همی خواست ز قبح کلام
خواجه تو هم پند شنو از صغیرپند غلامت که منم در پذیر
تا که بود نور چراغت به جایاد ز تاریکی گورت نما