گنج

شمارهٔ ۴۱ - خودبینی

۱۳ بیت
اسب سواری لب آبی رسیدمرکبش از پویه بماند و رمید
زجر همی کردش و همت گماشتاسب بجا مانده و سودی نداشت
صاف ضمیری که بدش جان پاکآب بیالود به یک مشت خاک
اسب گذر کرد و سوار از شگفتدامن آن مرد چو گردی گرفت
گفت که این پرده چه اسرار داشتمرد چنین بهر وی اظهار داشت
گفت که اسب تو در این آب دیدعکس خود و از تو عنان در کشید
نخوت خود بینیش از راه بردپای پی سرکشی اینسان فشرد
حیلتی از بهر وی انگیختمعکس ورا خاک به سر ریختم
آب شد آلوده بخاک و دگرعکس نشد در نظرش جلوه‌گر
در ره خود مانع و حایل نیافترست از آن دام برفتن شتافت
راستی اندر ره رهرو خطرنیست ز خود بینی و نخوت بتر
طالب حق صاحب تمکین شودهرکه ز خود رست خدابین شود
کار بتوفیق بر آید صغیردامن بخشندهٔ توفیق گیر