شمارهٔ ۴۰ - اسباب درویشی
بوالهوس دل به هوا بستهئیگفت بدرویش ز خود رستهئی
کاین دل من مایل درویشی استدر طلب مصلحتاندیشی است
خضر ره من شو و بنما رهمکن ز ره فقر و فنا آگهم
تا که رسانیم بدین افتخارگو که فراهم کنم اسباب کار
گفت که ای مانده به اسباب درباید از این مرحله کردن گذر
آنچه که اسیاب بدین فن بوداز سر اسباب گذشتن بود
آنچه که سرمایه درویشی استمایه ز کف دادن و بیخویشی است
این ره هربوالهوس خام نیستراه حق است این ره حمام نیست
گر طلبی حق ز خودی شو جدامینشود جمع خودی با خدا
هم تو صغیر از خودی آزاد باشبیخودی آور بکف و شاد باش