شمارهٔ ۳۸ - دف و مطرب
دف به کف مطربکی تیز هوشداشت چنین از ره معنی خروش
کی عجب این جور و جفا تا به کیجور به این بی سر و پا تا به کی
خلق به یک حلقه غلامی کنندخود به بر خواجه گرامی کنند
من که به صد حلقه غلام آمدمدایرهٔ عشرت عام آمدم
چند خورم از کف مطرب قفاچند بر آرم گه و بیگه نوا
این سخن از سوز چو آن ساز گفتمطرب شیرین سخنش باز گفت
نالی از این کهت ز چه بنواختممن پی بنواختنت ساختم
نالهات آمد سبب وجد و حالمن به همین مایلم ای دف بنال
ای دل دانا مکن از ناله بسدم مکش از ناله دمی چون جرس
همچو دف از دوست خوری گر قفاآن ز وفا دان نه ز راه جفا
چنگوشت گر که دهد گوشمالهمچو نی از بهر دل او بنال
دل که به دلدار ننالد صغیرمشت گلش بیش مخوان دل مگیر