شمارهٔ ۳۷ - سیرچمن
از پی تفریح شدم صبحدمدر چمنی غیرت باغ ارم
دلکش و جان پرور خاطرنشینروح فزا همچو بهشت برین
سرو ز موزونی قامت در آنطعنه زن قامت نسرین بر آن
بسکه کل افروخته از خاک چهرپر ز کواکب شده همچون سپهر
آب به هر جدول آن موج زنهمچو ضمیر من و موج سخن
لاله بر افروخته هر سو عذاردلبری آموخته از روی یار
نرگس شهلا چو تماشائیاندیدهٔ خود دوخته بر ارغوان
گل ننهادی که نهد نیم دمدیدهٔ خود بلبل شیدا بهم
قهقهٔ کبک و نوای هزارهوش ز سر بردی و از دل قرار
زیر و بم قبره و فاختهغلغله در آن چمن انداخته
حاصل مطلب من از آن دلگشادر دل خود هیچ ندیدم صفا
سیر گلم شاد نسازد چرااز غمم آزاد نسازد چرا
یافتم آْخر که در آن بوستاننسبت مرا همدمی از دوستان
نیست ز یاران چو مرا همنفسگلشن از آنروز شده بر من قفس
مسکن اگر طرف گلستان بودهمدمی ار نیست چو زندان بود
ور که مکان گوشهٔ زندان بودهمدمی ار هست گلستان بود
راستی اندر بر اهل نظرنیست گلی به ز جمال بشر
گلشن و باغ و چمن و بوستانسنبل و سوسن سمن و ارغوان
این همه فرع بشرام د صغیرفرع بنه کام دل از اصل گیر