گنج

شمارهٔ ۳۱ - در مذمت نوشابه

۲۹ بیت
بود یکی خانه چو باغ جنانسر بسر اسباب تجمل در آن
سیم و زر و لعل و در شاهوارنیز در آن خانه بدی بی‌شمار
خانه خدا داشت ز دزدان هراسشب همه شب داد بدان خانه پاس
خوش ز بد اندیش بداور افراغزانکه به شب هیچ نکشتی چراغ
بهر وی و خانه‌اش آن روشنیبود به شبها سبب ایمنی
کهنه حریفی شبی از سارقینسنگ زد او را به چراغ از کمین
گشت چو مستغرق ظلمت فضادزد فرو جست ز بام سرا
وقت خود آن لحظه غنیمت شمردهرچه که میخواست از آن خانه برد
نیک چو بینی بر اهل کمالصورت حال بشر است این مقال
خانه کدام است وجود بشرکامده خود مخزن در و گهر
سربسر اسباب تجمل در اوستجزء وجود است ولی کل در اوست
چیست چراغ آنچه تو خوانیش عقلکش نتوان قدر و بها کرد نقل
دزد که ابلیس رجیم لعینآنکه حقش خوانده عدوی مبین
سنگ چه نوشابه که آن دزد هوششمع خرد را کند از آن خموش
و آنچه که خواهد ز بشر آن بردشرم و حیا عفت و وجدان برد
رحم برد تا شود از سرکشیخیره برادر به برادرکشی
حق اخوت که بود از ازلامر طبیعی به میان ملل
گرد و تن از نوع بشر در جهانگوی زمین باشدشان در میان
آن دو چو از یک پدر و مادرندبلکه ز یک نفس و ز یک گوهرند
باشدشان حق اخوت به جابایدشان کرد مر آن حق ادا
گرنه ز مستی است چرا تا بحالگشته چنین حق بجهان پایمال
خاصیت می‌بود این کز بشرروز و شبان سر زند انواع شر
غفلت مستی است که حایل شودبنده ز حق این همه غافل شود
بلکه جهان را کند آن سنگدلز آتش بیداد و ستم مشتعل
هیچ نگوید که جهان آفرینداشت چه منظور ز طرحی چنین
بهرچه این ارض و سما آفریداز پی بازیچه ما آفرید
مست می‌آگه ز جنایات نیستبا خبر از روز مکافات نیست
شد چو به تاثیر می‌از عقل فردهیچ نداند که چه گفت و چه کرد
نیست صغیر از ره کذب و عنادگر بنهی نام می‌ ام‌الفساد