گنج

شمارهٔ ۱۵ - پنبهٔ ایران

۲۲ بیت
گوش فرا دار که گوید صریحپنبهٔ ایران به زبان فصیح
کی بسیه روزی و محنت قرینملت بیچارهٔ ایران زمین
من همه نفعم که خداوند پاککرده مرا خلق در این آب و خاک
من همه سود و ز شما یک نفرنیست کز آن سود شود بهره‌ور
من همه خودکارم و در این دیارعدهٔ بی‌کار ندارد شمار
نیک ببینید که همسایه‌هاکرده زمین جمع چه سرمایه‌ها
بهر شما ملت بی‌اعتبارجز که پس از مرگ نیایم بکار
لیک بر ندم چو بسوی فرنکاقمشه بافند ز من رنگ رنگ
پارچه‌ها گردم و جنس نفیسبهر شما ملت ته کاسه لیس
در همه جا بر دول و بر مللنفع رسانم مگر اندر محل
مدت چندیست که ایرانیانهیچ نه بینند ز من جز زیان
زانکه ز کرباس و قدکهای خویشجامه نپوشند چو ایام پیش
ساخته بی قدر و محل خویش راکرده گرفتار ملل خویش را
راستی ای جامعه مستی بس استاین روش غیرپرستی بس است
گیرم از این گونه صلاح شماستقاعدهٔ نوع‌پرستی کجاست
کار به نساج وطن گشته سختمکنتشان رفته و برگشته بخت
خورده بهم دستگه و پود و تارجز چکنم هیچ ندارند کار
هموطنان یاری ایشان کنیدرحم باین جمع پریشان کنید
هست خدا شاهد حالم که منبهر خدا درج کنم این سخن
ایکه توانی تو شوی یارشانباز نمائی گره از کارشان
بهر خدا هم تو قدم پیش نهمرهمشان بر جگر ریش نه
نوع پرستا دل تو شاد بادپند صغیرت همه دم یاد باد