شمارهٔ ۹ - در تهنیت عید مولود مهدی موعود علیه صلواتالله الملک المعبود
ای منفعل تو را ز رخ انور آفتاباز ذرهای به پیش رخت کمتر آفتاب
گر پرتوی بخوانمش از عکس روی تواین رتبه را به خود نکند باور آفتاب
روز ازل اگر نه ز طبع تو خو گرفتافشاند از چه تا به ابد آذر آفتاب
چشمان نیمخواب تو ماند به رخ همیچون نیم باز نرگس شهلا در آفتاب
این زلف سر کج است به گرد عذار تویا جا گرفته در دهن اژدر آفتاب
بردی گلاب و شانه چو ای مه به کار زلفیکباره شد نهفته به مشکِ تر آفتاب
هرکس که دید ابروی خونریز در رُخَتگفت ای عجب گرفته به کف خنجر آفتاب
با مهر و مه چکار مرا زآنکه روی توهست این طرف مه آن طرف دیگر آفتاب
از چهره روز داری و از خط و خال شباز سینه صبح داری و از منظر آفتاب
ای آفتاب روی! در این صبح عید خیزریز از صراحیم به دل ساغر آفتاب
صبح است و وه چه صبح صبیحی کز آن گرفتنور و ضیاء و تابش و زیب و فر آفتاب
صبحست و وه چه صبح شریفی که شد سبباین صبح تا که خلق شد از داور آفتاب
صبحست و وه چه صبح که گاه طلوع آنناگه بزد ز برج هویت سر آفتاب
بدری به نیمه مه شعبان طلوع کردکش پرتوی بود ز رخ انور آفتاب
سلطان عصر داور دنیا و دین که هستمأمور امر نافذ آن سرور آفتاب
شاهی که سکه تا مگر از نام وی خورندمه گشته جمله سیم و سراسر زر آفتاب
بر چار جوشن فلک آرد چسان شکافوام ار ز تیغ او نکند جوهر آفتاب
امروز هرکه سایه نشین لوای اوستبر سر نتابدش به صفِ محشر آفتاب
بر خاک پای او چو زند بوسه هر صباحبر فرق اختران همه شد افسر آفتاب
چرخ است سبزهزار وی انجم شکوفهاشماهش گل سفید و گل اصفر آفتاب
در باختر همین نه به حکمش نهان شودکز امر اوست سر زند از خاور آفتاب
در پرده است و بر همه شامل عطای اوتابد ز پشت ابر به بحر و بر آفتاب
ای ابر رحمتی که شد از غایت صفااندر وجود طیب تو مضمر آفتاب
خاکیم ما و رو به تو داریم ای که تویک رو به خاک داری و یک رو بر آفتاب
در زیر سایه تو صغیر این چکامه رااز خامه ریخت یکسره بر دفتر آفتاب