گنج

شمارهٔ ۷ - در منقبت امام‌المتقین حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام

۲۵ بیت
اختران را گرچه یک اندر شمار است آفتابلیک در آن جمع فرد از اقتدار است آفتاب
گردد او گرد خود و انجم بگردش لاجرمدر میان اختران دائر مدار است آفتاب
این که می‌بینی قراری نیست در سیارگانبی‌قرارند اینهمه چون بی‌قراراست آفتاب
الحق از این بی‌قراری وینهمه سرگشتگیمی‌توان گفتن چون من عاشق بیار است آفتاب
آری آری عاشق یار است ور نه از چه روچون رخ من دائما زرد و نزار است آفتاب
گرچه هریک ز اختران را وصفها باشد ولیصاحب اوصاف بیرون از شمار است آفتاب
نی همین جنس بشر را فیض بخشد کز وجودفیض بخش وحش و طیر و مور و مار است آفتاب
دائماً از قرب و بعد خویش نسبت با زمینکار پرداز زمستان و بهار است آفتاب
از نهان گشتن بمغرب و ز عیان گشتن ز شرقخود پدید آرنده لیل و نهار است آفتاب
خلق عالم گر همی فیض از معادن میبرندبر معادن فیض بخش و فیض بار است آفتاب
عابد الشمسش همی خواند خدای خویشتنگرچه زین نسبت بغایت شرمسار است آفتاب
چون همه اشیاء عالم راست از وی پرورشفرقهٔی گویند خود پروردگار است آفتاب
عالمی را میکند یکدم مسخر گوئیابرق تیغ حیدر دلدل سوار است آفتاب
پادشاه ملک امکان آنکه او را بنده‌وارروز و شب فرمانبر و خدمتگذار است آفتاب
رجعت از دادش ز مغرب نی‌عجب کانشاه راهمچو گوئی پیش پای اختیار است آفتاب
آسمانستش یکی نیلی حصار اطراف کاخدیده بانی فوق آن نیلی حصار است آفتاب
تا کند کسب ضیاء هر صبح بر خاک درشبوسه زن از روی عجز و انکسار است آفتاب
گرد شمع عالم افروز وجود آنجنابتا قیامت دور زن پروانه‌وار است آفتاب
زیر بار عشق او زین گرم سیری در مثلاشتر بگسسته از مستی مهار است آفتاب
نازم آن قسام رزق عالمی را کز شرفمطبخ جود ورا جزئی شرار است آفتاب
تا ببوسد خاک پای دوستانش یک بیکدر تفحص گرد هر شهر و دیار است آفتاب
از جمال زاده او هست گوئی منفعلزین سبب گاهی نهان گه آشکار است آفتاب
حضرت صابر علی شه آفتاب برج دینآنکه پیش رأی او بی‌اعتبار است آفتاب
پیش چشم اهل بینش با وجود طلعتشذره‌آسا بی‌شکوه و بی‌وقار است آفتاب
سایه‌اش را تا بسر دارد صغیر اندر بهاپیش نظمش همچو زر کم‌عیار است آفتاب