گنج

شمارهٔ ۴۶ - در تهنیت عید مولود مسعود

۴۴ بیت
زد امروز از نسل آدم به عالمخدیوی قدم کش طفیل است آدم
چه آدم چه عالم که گر او نبودینه آدم پدیدار گشتی نه عالم
جهانبان مطلق نماینده حقرسول مصدق نبی مکرم
محمد (ص) که از نام پاکش برآیدبرآید هر آنکار از اسم اعظم
ظهورش اگر بود بعد از رسولانمقامش فزود و جلالش نشد کم
اگر شه ز رجاله باشد مؤخربر تبت از آن جمله باشد مقدم
شدی ختم شاهی به نام سلیمانچو نام ورا نقش کردی بخاتم
به یونس بداو دردل حوت مونسبه آدم بداو در سر اندیب همدم
ورا خوشه چینند از خرمن الحقچه موسی بن عمران چه عیسی بن مریم
بدرک مقامش خردهاست قاصربوصف جلالش زبانهاست ابکم
خرد پی بذاتش توان برد گر پیبرد ذره بر مهر یا قطره بریم
بمعراج حق بود محرم بجائیکه روح الامین هم نمیبود محرم
تواند چو مه مهر را کرد منشقکه آن بنده طلعت اوست وین هم
بدرگاه او بندگانند یکسرفریدون و دارا سکندر کی و جم
همه رایت ظلم و زحمت نگون شدچو از عدل و رحمت برافراشت پرچم
سلام حقش بر روان وه چه شاهیکه او راست ملک دو عالم مسلم
نبودی اگر سعی آن قبله جاننه مروه صفا یافتی و نه زمزم
نیفتاد از او سایه بر خاک زانروکه پا تا بسر بود جان مجسم
بهر درد باید از او جست درمانبهر ریش باید از او خواست مرهم
چو منصور از او دید در خود تجلیسر دار زد از انا الحق همی دم
ز ملک فنا شاه ملک بقا شدچو گردید مجذوب او پور ادهم
زند طعنه شرع منیر متینشبنای فلک را ز احکام محکم
چو روز ازل دید آن راست قامتبتعظیم او تا ابد شد فلک خم
قضا و قدر بهر فرمان گزاریزنندش همی بوسه بر خاک مقدم
گر او خواست صعوه درد جسم شاهینگر او گفت رو به خورد خون ضیغم
به امرش یکی زال از تار گیسوتواند به بندد بهم دست رستم
زیم با درافشان کف فیض بخششمزن دم که اینجا بودیم کم از نم
نخواهی رسیدن به قصر جلالشنهی زیر پا گر زنه چرخ سلم
اگر اوست غمخوارت از هول محشرمده در دل اندیشه راه و مخور غم
خود او دست حق است و باشد بدستشکلید بهشت و کلید جهنم
نجاتت دهد مهر او از مهالکولی با ولای علی (ع) شد چو توأم
علی آنکه او راست یار و برادرعلی آنکه او راست صهر و پسر عم
علی ولی آنکه سرش نگنجدنه در علم اعلم نه در فهم افهم
علی آنکه دین خدا بود مختلبترویج آن گر نگشتی مصمم
علی آنکه فضل و کرم معترف شدکه اینست افضل که اینست اکرم
در انفس بود نام پاکش مروحوز آن گلشن جان بود شاد و خرم
بهر بزم و کاشانه او می‌فرستداگر عیش و شادی است یا درد و ماتم
برازنده نخلی است نخل ولایشکه بر میشود ظاهر از آن چو میثم
چو خوانم بمدحش چه گویم بوصفشکز این بیشه هی شیر طبعم خوردرم
همان به که با یک جهان عجز و لابهبگویم بتوصیفش الله اعلم
محب ورا باد دل بی‌ملالتعدوی ورا جان بغم باد مدغم
الا ای که مدحت برای محبانبود شهد و از بهر اعدا بود سم
نه من سیر گردم ز مدح تو و نیحریصان دنیا ز دینار و درهم
تو خود مظهر ارحم الراحمینیصغیرت سگ آستانست اِرحَم