گنج

شمارهٔ ۱

۲۴ بیت
ای در طلبت صد چاک از غصه گریبان‌هاخون‌ها ز غمت جاری از دیده به دامان‌ها
در زاویه هجرت بنشسته به خون دل‌هادر بادیه عشقت سر کرده قدم جان‌ها
آلوده به خون باشد از پای مجانینتهر خار که می‌بینم در طرف بیابان‌ها
با شوق لقایت جان از جسم رهد شادانچون مردم زندانی از گوشه زندان‌ها
چه کعبه و بتخانه چه خانقه و مسجدبا یاد تو در هرجا جمعند پریشان‌ها
چه رند خراباتی چه شیخ مناجاتیاوصاف ترا هریک گویند به عنوان‌ها
چه فاخته در گلشن چه جغد به ویرانهدارند نهان هریک حمد تو در افغان‌ها
تهلیل تو را کبکان گویند به کهسارانتسبیح تو را مرغان خوانند به بستان‌ها
در معرفتت تنها حیران نه منم کاینجاهم عقل کل استاده اندر صف حیران‌ها
ذات تو دلیل آمد بر ذات تو و جز اینباشد ببر کامل ناقص همه برهان‌ها
تو اول و تو آخر تو ظاهر و تو باطنصادر ز تو اول‌ها راجع به تو پایان‌ها
ملک از تو و حکم از تو نصب از تو و عزل از تودر ملک تویی سلطان مملوک تو سلطان‌ها
جسم از تو بود جان هم سر از تو و سامان همداریم ز تو سامان ما بی‌سر و سامان‌ها
با حکمت تو هرگز از ابر بهار و دیبیهوده نمی‌بارد یک قطره ز باران‌ها
گویند گنه بخشی چون بنده پشیمان شدجز تو که پشیمانی بخشد به پشیمان‌ها
بر تابع فرمان‌ها فرض است جنان امابی‌عون تو نتواند کس بردن فرمان‌ها
شاید که شوند از تو مأیوس گنهکارانهرگاه فزون‌تر شد از عفو تو عصیان‌ها
یک ذره نخواهد کرد احسان تو کوتاهیدرباره کافرها در حق مسلمان‌ها
ما خیره‌سران هریک یک عمر به درگاهتکردیم چه عصیان‌ها دیدیم چه احسان‌ها
ما بنده نادانیم از کرده ما بگذرای پادشه دانا بخشای به نادان‌ها
یارب به حق آنان کز نیست شدن در تومعمورهٔ هستی را هستند نگهبان‌ها
از علت نادانی ما را تو رهایی دهاین درد تو درمان کن ای خالق درمان‌ها
از رحمت خود ما را می‌دار به هر حالتمحظوظ ز دانایی محفوظ ز خسران‌ها
وان‌ها که همی‌پویند اندر ره عرفانتبر فرق صغیر افشان خاک قدم آن‌ها