گنج

مثنوی عقل و عشق

۱۰۲ بیت
مرغ‌ عشقم‌ باز در پرواز شدباب‌ عشقم‌ باز بر دل باز شد
نغمه‌ای دیگر در این‌ ره ساز کردداستان عشق‌ و عقل‌ آغاز کرد
گوش جان بگشا گرت‌ دل مرده نیست‌حالت‌ از سرمای هجر افسرده نیست‌
عشق‌ و عقل‌ عاشقان را گوش کن‌حالشان را پیشوای هوش کن‌
عاشقی‌ کو را به‌ جان زد برق عشق‌جانش از پا تا به‌ سر شد غرق عشق
عقل‌ محتاط آید اندر اهتزازکآردش در راه فرق و امتیاز
گوید او را عشق‌ بر خود کامی‌ است‌کار او رسوایی‌ و بدنامی‌ است‌
چون روی دنبال عشق‌ خانه‌ سوزمی‌شوی بی‌خانمان و تیره روز
عشق‌ چون بیند که‌ عقل‌ بی‌ نشاطکرده عاشق‌ را اسیر احتیاط
بر سریر دل نشیند شاه وارعقل‌ را آرد به‌ بند اضطرار
گویدش کاین‌ شیوه بر تمییز نیست‌کار عشق‌ اندیشه‌ و پرهیز نیست‌
هرکه‌ شاد آمد به‌ ما ناشاد رفت‌سوخت‌ پس‌ خاکسترش بر باد رفت‌
عقل‌ گوید زین‌ خرابی ‌ها چه‌ سودعشق‌ گوید تا شود کامل‌ وجود
عقل‌ گوید عاشقی‌ دیوانگی‌ است‌عشق‌ گوید عقل‌ بر بیگانگی‌ است‌
عقل‌ گوید بندة درگاه باشعشق‌ گوید بند بگسل‌ شاه باش
عقل‌ گوید عاشقی‌ جز ننگ‌ نیست‌عشق‌ گوید نامها جز رنگ‌ نیست‌
همچنین‌ در کربلا سلطان عشق‌چون روان گردید بر میدان عشق‌
عقل‌ آمد راه او را سخت‌ بست‌عشق‌ آمد از دو کونش‌ رخت‌ بست‌
عقل‌ نرمی‌ کرد و با پرهیز رفت‌عشق‌ گرمی‌ کرد و آتش‌ ریز رفت‌
عقل‌ برهان گفت‌ و استدلال یافت‌عشق‌ مستی‌ کرد و استقلال یافت‌
عقل‌ راهش‌ از ره قانون گرفت‌عشق‌ کامش‌ بر نشان خون گرفت‌
عقل‌ گفت‌ این‌ عزم بی‌ هنگام چیست‌عشق‌ گفت‌ این‌ حرف‌ را هنگام نیست‌
عقل‌ گفتا زین‌ رهت‌ مقصود چیست‌عشق‌ گفت‌ این‌ راه را مقصود نیست‌
عقل‌ گفتا تخم‌ ناکامی‌ مپاشعشق‌ گفتا بند ناکامی‌ مباش
عقل‌ گفت‌ از جوع طفلان و عطش‌عشق‌ گفت‌ از وقت‌ وصل‌ و عیش‌خَوش
عقل‌ گفت‌ از اهل‌ بیت‌ و راه شامعشق‌ گفت‌ از صبح‌ وصل‌ و دور جام
عقل‌ از زنجیر و آن بیمار گفت‌عشق‌ از سودای زلف‌ یار گفت‌
عقل‌ گفت‌ از زینب‌(س) و شهر دمشق‌عشق‌ گفت‌ از شهریار و شهر عشق‌
عقل‌ گفت‌ از بزم بیداد یزیدعشق‌ گفت‌ از حظ‌ّ و دیدار مزید
عقل‌ گفتا از اسیری سرگذشت‌عشق‌ گفتا آب‌ها از سر گذشت‌
عقل‌ گفت‌ از جان گذشتن‌ خواری است‌عشق‌ گفتا ترک جان سرداری است‌
عقل‌ گفتا روح بر تن‌ مایل‌ است‌عشق‌ گفتا روح را تن‌ حائل‌ است‌
عقل‌ گفت‌ اینسان که‌ جان را کرد خوارعشق‌ گفتا آنکه‌ خواهد وصل‌ یار
عقل‌ گفتا چون کنی‌ با این‌ عیالعشق‌ گفت‌ از جمله‌ باید انفصال
عقل‌ گفتا از ملامت‌ کن‌ حذرعشق‌ گفتا شو ملامت‌ را سپر
عقل‌ از اهل‌ و عیالش‌ بیم‌ دادعشق‌ بر کف‌ جامش‌ از تسلیم‌ داد
عقل‌ گفتا رو برون زین‌ کارزارعشق‌ گفتا راه ها را بست‌ یار
عقل‌ گفتا صلح‌ کن‌ با این‌ سپاهعشق‌ گفتا جنگ‌ ریزد زآن نگاه
عقل‌ گفت‌ از فتنه‌ بیزار است‌ دوست‌عشق‌ گفت‌ این‌ فتنه‌ها از چشم‌ اوست‌
عقل‌ گفتا کن‌ سلامت‌ اختیارعشق‌ گفتا گر گذارد چشم‌ یار
عقل‌ گفتا محنت‌ از هر سو رسیدعشق‌ گفت‌ آغوش بگشا کو رسید
عقل‌ گفتا کار آمد رو به‌ خویش‌عشق‌ گفتا یار آمد رو به‌ پیش‌
عقل‌ گفت‌ از زخم‌ بسیارم غم‌ است‌عشق‌ گفت‌ ار او نهد مرهم‌ کم‌ است‌
عقل‌ آمد از در الصلح‌ خیرعشق‌ گفتا خیر و شر نبود ز غیر
عقل‌ گفتا نیست‌ شرّ در فعل‌ دوست‌عشق‌ گفتا نیست‌ شرّی جمله‌ اوست‌
عقل‌ گفت‌ از نوک تیر و ناوکش‌عشق‌ گفت‌ از غمزه های چابکش‌
عقل‌ گفت‌ از تشنه‌ کامی‌ و تبش‌عشق‌ گفت‌ از لعل‌ جانان بر لبش‌
عقل‌ گفتا هوش بگشا بهر اوعشق‌ گفت‌ آغوش بگشا بهر او
عقل‌ بنمودش شماتت‌های عامعشق‌ بستودش ز یار خوش کلام
عقل‌ گفت‌ از جور خصم‌ غافلش‌عشق‌ گفت‌ از لطف‌ یار یکدلش‌
عقل‌ محکم‌ کرد بنیاد قیاسعشق‌ برهم‌ ریخت‌ بنیاد و اساس
عقل‌ طرح هستی‌ از لولاک ریخت‌عشق‌ بر چشم‌ مطرح خاک ریخت‌
عقل‌ آمد از در تقوی و شرععشق‌ در هم‌ کوفت‌ بیت‌ اصل‌ و فرع
عقل‌ حرف‌ از مصلحت‌ گفت‌ و مآلعشق‌ برد از مصلحت‌ وقت‌ و مجال
عقل‌ آوردش به‌ هوش از بعد و قبل‌عشق‌ آوردش بجوش از بانگ‌ طبل‌
عقل‌ گفتا با بلا نتوان ستیزعشق‌ گفتا زین‌ بلا نتوان گریز
عقل‌ گفتا بر بلا کس‌ رو نکردعشق‌ گفتا غیر شیر و غیر مرد
عقل‌ گفت از تن‌ کجا سازی وطن‌عشق‌ گفت‌ آنجا که‌ نبود جان و تن‌
عقل‌ تا می‌ دید بهر او صلاحعشق‌ بردش سوی میدان ذوالجناح
باز آنجا عقل‌ دست‌ و پای کردبهر خویش‌ اثبات‌ عزم و رای کرد
گفت‌ در جنگ‌ عدو تأخیر کن‌وصف‌ خود را ز آیت‌ تطهیر کن‌
تا که‌ بشناسندت‌ این‌ قوم دو دلبل‌ شوند از کردة خود منفعل‌
عشق‌ گفتا زین‌ شناسایی‌ چه‌ سودمن‌ تو را نیکو شناسم‌ ای ودود
جد تو بر ماسوا پیغمبر است‌مادرت‌ زهرا و بابت‌ حیدر است‌
تو خود آن شاهی‌ که‌ در روز الست‌حق‌ به‌ عشق‌ خویش‌ پیمان تو بست‌
مر تو را از ماسوا ممتاز کردباز بر دل عقده های راز کرد
عهد تو ثبت‌ است‌ در طومار عشق‌عارف‌ و معروف‌ نبود یار عشق‌
تیغ‌ برکش‌ عهد را تکمیل‌ کن‌در فنای خویشتن‌ تعجیل‌ کن‌
گوش کن تا گویمت‌ پیغام دوست‌ای حمام حق‌ نشین‌ بر بام دوست‌
نهی‌ منکر گر خرد گوید درشت‌تو نه‌ فاروقی‌ بیفکن‌ سوی پشت‌
کرد مرآت‌ تو را رخسار خویش‌دید در مرآت‌ رویت‌ ذات‌ خویش‌
عشق‌ با حسن‌ تو از روی تو باخت‌دل به‌ خویش‌ از وجه‌ نیکوی تو باخت‌
نیست‌ پیدا غیر او ز آئینه‌ات‌کی‌ دهد ره غیر را در سینه‌ات‌
پای تا سر هیکلت‌ مرآت‌ اوست‌جزء جزئت‌ آیت‌ اثبات‌ اوست‌
بر تن‌ اندر جنگ‌ پیراهن‌ مپوشدر مقام وصل‌ از ما تن‌ مپوش
پیرهن‌ خواهم‌ تو را از خون کنندوقت‌ مرگ از پیکرت‌ بیرون کنند
تا چنان کت‌ دل به‌ ما واصل‌ شودهم‌ تنت‌ را کام جان حاصل‌ شود
گر تنت‌ گردد لگدکوب‌ ستورباشد افزون لذت‌ جان در حضور
از در دیگر درآمد باز عقل‌تا کند او را به‌ خود دمساز عقل‌
یکسر از منقول بر معقول رفت‌عرض را بنهاد و سوی طول رفت‌
گفت‌ گر تو مظهر ذات‌ اللّهی‌در صفات‌ ذات‌ مرآت‌ اللّهی‌
اوست‌ بی‌تبدیل‌ و بی‌تغییر هم‌رتبه‌ مظهر نگردد بیش‌ و کم‌
خلقت‌ اشیاء به‌ حق‌ عاید نشدرتبه‌ ای از بهر او زاید نشد
کی‌ مقامی‌ را ظهورش فاقد است‌کز شهادت‌ مر مقامش‌ زائد است‌
ور نباشی‌ مظهر ذات‌ وجوداز شهادت‌ می‌ نیابی‌ آن شهود
زآنکه‌ اشیاء خود به‌ ترتیب‌ حدودجمله‌ موجودند بر نفس‌ وجود
عشق‌ گفتا این‌ دلیل‌ فلسفی‌ است‌در مقام ما دلایل‌ منتفی‌ است‌
عقل‌ گو کن‌ تیغ‌ برهان را غلاف‌در مقام عاشقی‌ حکمت‌ مباف‌
مظهر حق‌ خالق‌ بیش‌ و کم‌ است‌هر کمی‌ از وی فزون در عالم‌ است‌
زآن مقاماتی‌ که‌ ذاتش‌ مالک‌ است‌این‌ مقام و این‌ شهادت‌ هم‌ یک‌ است‌
بهر عقل‌ ا ست‌ این‌ و گر نه ‌واصلی‌نه‌ مقامی‌ داند و نه‌ منزلی‌
عقل‌ گفتا در دلایل‌ خستگی‌ است‌گر کمال عشق‌ در وارستگی‌ است‌
زین‌ مقامی‌ هم‌ که‌ داری رسته‌ شوبی‌ مقامی‌ را یکی‌ شایسته‌ شو
جان مده بر باد و حفظ‌ خویش‌ کن‌ترک این‌ هنگامه‌ و تشویش‌ کن‌
گر کمالست‌ این‌ تو بگذر از کمالتا مجرد باشی‌ از هجر و وصال
عشق‌ گفتا این‌ تجرد ای هماممی‌شود ثابت‌ به‌ حفظ‌ این‌ مقام
ا ین‌ مقام آخر مقام سالک‌ است‌بر مراتب‌ها ی مادون مالک‌ است‌
لیک‌ عاشق‌ زین‌ مراتب‌ مطلق‌ است‌نه‌ به‌ اطلاق و تقیّد ملحق‌ است‌
نه‌ خبر دارد ز قید و بستگی‌نه‌ بود آگاه از وارستگی‌
بل ‌عشیق‌ از خلق‌ و خالق‌ فارغ‌ است‌از تجرد وز علایق‌، فارغ‌ است‌
بهر مفهوم است‌ این‌ در سِیر عشق‌ورنه‌ نبود عقل‌ِ کامل‌ غیر عشق‌
چون عشیق‌ از جام وحدت‌ مست‌ شدعقل‌ با عشق‌ آمد و همدست‌ شد