بخش ۷ - رجوع به مقام ولایت و سرّ حقیقت و تنزل سلطان هویّت به عالم صورت و بیان شرافت خاک و مدحت شاه اولیاء «علیه صلوات ﷲ العلی الاعلی»
طوطی جان باز شکرخوار شدحرف از آن لب گفت و شکربار شد
گشت از گل منقطع یکبارگیشد شکرخوار از پس گُل خوارگی
تاکنون بودت به قولم گوش جانوام کن نک گوش از آن جان جهان
دوش من رندانه خوابی دیده امآفتابی در سحابی دیده ام
ماه اندر سلخ و حرف از غرّه بودکآن هلال ابرو رخ از مو می نمود
گرچه حالم زآن خیال آشفته استدل هنوز اندر تماشا خفته است
ای مصوّر صورتی بنما ز حالتا به مصداق آید از فکر این خیال
جوشش این صورت از آن فکرت استمعنی آن صورتِ بی صورت است
برخود آن صورت اسیرم کرده استنقش بندی در ضمیرم کرده است
صورت و معنی همه برهم زنمتا به ذکر آن دلآرا دم زنم
آن دلآرا کش بود خوی پریهر پری خود وصل او را مشتری
این مثالی بُد،به معنی کن گذارکی پری را مانَد آن زیبانگار
نی پری و نی بشر باری خموشاز پری و از بشر بربوده هوش
خود نه آدم، لیک آدم کسوت استبا خلایق همسر و هم صورت است
هست با دل صد هزارش دلبریدر فرار از دل چنان کز ما پری
گه به شوخی،گه به چستی، گه نهیببر گریز خود دهد دل را فریب
گرچه دل خون گشت از غمّازیشره گرفت آخر به بازی بازیش
ریخت گر خونِ دل او دلدار بودبر دل و بر جان من مختار بود
گو هر آن دلداده دل را خون کندوز دو دیده عاشقان بیرون کند
گر کند ویران پی آبادی استبنده بودن در غمش آزادی است
بنده و آزاد نبوَد پیش عشقهست عالَم بندة درویش عشق
هرچه پوشم پرده بر روی سخنسازدش بی پرده عشق پرده کن
چونکه کار عشق بر غمّازی استحال دل را پرده پوشی بازی است
پرده ها راعشق یکجا پاره ساختکار اهل عشق را یکباره ساخت
چونکه بیپرده است این راز ای ندیمطبل،دیگر چون زنم زیر گلیم
طبل ما زآن شد تهی در ساز عشقتا از او گردد بلند آواز عشق
این جهان کوهی است پر هیهای ماآید از وی سوی ما آوای ما
قصه کوته گر تو صاحب مدرکیاین صداها خیزد از نای یکی
آنکه دم ها با دم آمد همدمششد عدم ها جمله موجود از دمش
دم برآدم تا دمد ز اِنعام خودآدم اوّل نهاد او نام خود
گرچه در صورت لطیفه آدم استآدم او را یک لطیفه از دم است
تا به عشق خود نماید همدمیبارها پوشید دلق آدمی
یعنی اندر صورت خاک ای ثقاتجلوه گر گردید ذات ذو صفات
نیست اینمعنیِ حلول، ای بی حضوردیده بگشا، بین تجلی ظهور
حرف دیگر بود مقصود، این بهلحق تجلی کرد اندر آب و گل
خاک باشد کاین چنین نیکو شودجامع ذات و صفات هو شود
زین فضیلت آن صفی بوالبشرگشت مسجود ملایک سربه سر
چون بلیس از سجدة او کرد اِباگشت مردود از جناب کبریاء
دید خاک اغبری را سرسریغافل آمد زآن صفات گوهری
بیخبر کآن بس بود کامل نِصابزین تراب آید عیان آن بوتراب
ذات سرمد بوتراب است، این یقینحاسد او ردِ باب است، این یقین
چو ولی در هر زمانی آن شه استهر که از وی سر کشید او گمره است
اولیاء مشکوه انوار وی اندگرچه اَبرند،آفتابِ بی فِی اند
مظهر کل عجایب، اوست اوفرد مطلق، ذات واجب، اوست او
واجب و ممکن دو باشند ای ولیزین دو بگذر تا نبینی جز علی
اختلاف صورت او را، ای دو دلهست جنگ خر فروشان این بهل
صد هزاران عالم ای صاحب قبولاز مقام خود نماید چون نزول
آن زمانش خوان تو سلطان مُدلبر مقام واحدیت مستقل
هرکه فانی در ولای آن شه استباقی بالذات و هم ذات ﷲ است
عقل را باور نباشد این کلامعشق داند رمز این معنی تمام
آری آری در مقامات ای عزیزعقل دارد دیدة فرق و تمیز
آب را گه قطره گوید، گاه یمخاک را گه دیر خواند گه حرم
مرحبا آن عشق جمع یک زبانکه نداند جمع و فرق جسم و جان
مَظهر و مُظهر نداند غیر دوستاوّل و آخر نداند غیر دوست
بر بلا و درد و رنج عشق یارخویشتن را میزند دیوانهوار
نک شدم دیوانه از تقریر عشقباید این دیوانه را زنجیر عشق
گر به زنجیرم نبندد زلف اوبگسلم زنجیرها را مو به مو
رحمتٌ للعالمین ای پیر فقرای غمت عشاق را ز نجیر فقر
دل شد از عشق توام دیوانه کیشمو به مویش بند در زنجیرخویش
چون سر زنجیر عشق مستطابهست در دست تو، تا دانی بتاب
تا نتابم رخ ز غیر ذات توعقل و روحم جمله گردد مات تو
تا ز عشقت خیزم از جان و جهانمن شوم فانی تو مانی در میان
چون شدم من در غمت فانی و بسخود تو مانا در میان مانی و بس
از زبانت ای زبان عاشقانپس ز عشق بیزبان آرم بیان
سازم از عشق تو در گفتار عشقمثنوی را زبدة الاسرار عشق
گویم اندر داستان کربلاسرّ عرفان را عیان و برملا
سازم ار تو در بیان یار منیپُر ز گل های معارف گلشنی
از تو چون نطق صفی شد مستعدهم تو فرما در بیان او را مدد
خود کجا یابد زبان تقریر عشقتا بر او نآید مدد از پیر عشق