گنج

بخش ۶ - در تنزل از مقام ولایت‌ به‌ مرتبه‌ نبوّت‌ و ظهور حضرت‌ احدیّت‌ و تمجید پیر طریقت‌ به‌ معرفت‌ فرماید

۵۰ بیت
خه خه‌ ای طوطی‌ فکرت‌ بال من‌کز پس‌ آیینه‌ گویی‌ حال من‌
سرّ سرپوشیده را سربسته‌ گوشو مقیّد باز و حرف‌ از رسته‌ گو
بود جانت‌ گرچه‌ شکرخوار بس‌صبح‌ شد،از عصر کن‌ گفتار بس‌
نه‌ تو در شکرستان گل‌خواره اینی‌ نه‌ گل‌خواری است‌ ما را چاره ای
گاه گاهی‌ هم‌ پی‌ دفع‌ خمارآن شراب‌ صبحگاه آید به‌ کار
نک‌ مظفر آمدی منکوب‌ روواسوی پس‌ چون قُچ‌ مغلوب‌ رو
آسمان بودی، زمین‌ پست‌ باشدر زمین‌ با آسمان همدست‌ باش
تاکنون مستانه‌ گفتی‌ راز عشق‌باش نک‌ هشیار بر آواز عشق‌
در حریم‌ قرب‌ آن سلطان رازتکیه‌ چون زد بر سریر عزّ و ناز
بر علّو قرب‌ حق‌ مأوا نمودجای اندر قرب‌ او ادنی‌ٰ نمود
پرده ای آن دم ز شرع کاملش‌در میان جسم‌ و جان شد حائلش‌
شد نبوّت‌ مر ولایت‌ را حجاب‌در حجاب‌ آن بی‌حُجُب‌ جست‌ احتجاب‌
بی‌حُجب‌ یعنی‌ علی‌ مُحتجِب‌خود حجاب‌ او نبیّ‌ مُنتجِب‌
بی‌حجاب‌ آن دم علی‌ مستعاندر حجاب‌ مستعین‌ آمد نهان
مستعین‌ یعنی‌ علی‌ ذوالدنوّمستعان او علی‌ ذوالعلوّ
ای نبی‌ مستعین‌ مستغیث‌نک‌ شنو از مستعان خود حدیث‌
ناگهان بی‌پرده و صوت‌ و خروشآمدش زآن پرده آوازی به‌ گوش
گوش هش‌ چون داد بر آواز دوست‌شد بر او یکباره کشف‌ راز دوست‌
آن هویت‌ جمله‌ گفتی‌ راز بودهر طرف‌ می‌داد گوش آواز بود
گشت‌ جانش‌ محرم راز علی‌(ع)چون شنود از پرده آواز علی‌(ع)
رازها شد گفته‌ زآن کآواز حق‌جفت‌ بودی با لب‌ دمساز حق‌
در میان حرفی‌ که‌ بود، آورده زدگرچه‌ اندر پرده زد، بی‌پرده زد
گر علی‌(ع) آن دم لسان ﷲ بودبا صدا صاحب‌ صدا همراه بود
از زبان حق‌ تکلّم‌ کرد اوباژگون زد نعل‌ و پی‌ گم‌ کرد او
تا نه‌ گمراهان به‌ سرّش پی‌ برندرهروان گر پی‌ برند از وی برند
آنکه‌ راه عشق‌ِ او را کرده طی‌خوش به‌ سرّ نقطه‌ء با، برده پی‌
کی‌ برد بر نقطه‌ غیر از نقطه‌ راههرکه‌ جست‌ آن نقطه‌ را قطب‌ است‌ و شاه
مرحبا آن نقطه ‌سنج‌ِ نقطه‌ جوکه‌ شد اندر نقطه‌ جویی‌ نقطه‌ او
نقطه‌ جُست‌ و نقطه‌ توحید شدقطب‌ ملک‌ و مالک‌ تجرید شد
جسم‌ معنی‌ را سراپا عضو گشت‌زآن علی‌ کل‌ّ ولیّ‌ جزو گشت‌
جان فنا در نقطه‌ وحدت‌ نمودجزو آن کل‌ گشت‌ و شد کل‌ِّ وجود
حق‌ نهادش تاج کرّمنا به‌ سریافت‌ هم‌ قوّت‌ ز حق‌ و هم‌ ظفر
قو ت‌ حق‌ کرد خوش ذو قوّتش‌خواند در معنی‌ علی‌ رحمتش‌
خود ندید از حق ‌پرستان هیچ‌ کس‌در جهان بی‌ یاد حقش‌ یک‌ نفس‌
اوست‌ قطب‌ِ وقت‌ و شاهنشاه مارهبر و، هم‌ رهنما و، راه ما
گنج‌ دل را تا ابد گنجور بادچشم‌ بدبین‌ از جمالش‌ دور باد
تا بود شاه او،صفیّش‌ بنده بادلطف‌ خاصش‌ بر صفی‌ پاینده باد
دست‌ دل بگرفته‌ دامانم‌ که‌ هین‌بازگو زآن شاه بی‌ مثل‌ و قرین‌
کن‌ شکرریزی که‌ شکر مشربی‌گو حکایت‌ از لب‌ شیرین‌ لبی‌
من‌ به‌ دل گویم‌ همی‌ گاه طرب‌لالم‌ اندر وصف‌ یار نوش لب‌
اهل‌ صورت‌ جمله‌ پابست‌ گِلندوز مذاق قندخواران غافلند
نز شکر، نه‌ از شکرستانشان خبرقند و شکر نیست‌ طعمه‌ گاو و خر
گویم‌ اندر مجلس‌ روحانیانمدح او حیف‌ است‌ با زندانیان
گوید او گرد بهانه‌ می‌ متن‌در زبان شو در ثنایش‌ تن‌ مزن
هین‌ چه‌ گویم‌ نی‌ زبان داری نکوست‌پیش‌ دلداری که‌ دل مبهوت‌ اوست‌
کس‌ نداند ذات‌ پاکش‌ را سپاستا چه‌ گفت‌ آن حق‌ سپاسِ حق‌ شناس
خود ثنا گفتن‌ ز من‌ ترک ثناست‌کاین‌ دلیل‌ هستی‌ و هستی‌ خطاست‌
لیک‌ چون دل را مذاق شکر است‌گوش جانش‌ برثنای دلبر است‌
بهر حق‌ِّ صحبت‌ دل، بارهااندکی‌ هم‌ گویم‌ از بسیارها
تا زمینی‌ آسمان تمکین‌ شودوز بیانم‌ کام جان شیرین‌ شود