گنج

بخش ۴ - در نعت حضرت ختمی مآب و بیان اتحاد آن نقطه حقیقت اصطفا با علی مرتضی(ع)

۴۳ بیت
احمد(ص) صاحب‌ کمال با نسق‌که‌ به‌ لولاک اومخاطب‌ شد ز حق
رشحه‌ ای از ابر فیضش‌ کاف‌ و نونغرق بحرش علم‌ ماکان و یکون
شرع پاک حق‌ ز حق‌ منهاج اوست‌منتهای قرب‌ حق‌ معراج اوست
فرقش‌ از نور لعمرک تاج یافت‌سوی قرب‌ حق‌ به‌ تن‌ معراج یافت
کبریایی‌ مر ورا زیبنده بوددر خدایی‌ مر خدا را بنده بود
بود هم‌ صوفی‌ و هم‌ صوفی‌ صفتزآنکه‌ مطلق‌ بود و بند معرفت‌
انبیاء را پادشاه و سرور اوستاولیاء را مقتدا و رهبر اوست ‌
نام حیدر بُد چو نقش‌ خاتمشخواند یزدان در نبو ت‌ خاتمش
کبریایی‌ از خدا تشریف‌ اوعقل‌ ممکن‌ قاصر از تعریف‌ او
چونکه‌ اورنگ‌ رسالت‌ اعتباریافت‌ از وی شد حقش‌ طغرانگار
آن رسالت‌ کش‌ حق‌ از اکرام دادسلطنت‌ زآنش‌ به‌ هر ذی نام داد
بُد چو بی‌ امضای حیدر ناتمامبلکه‌ خالی‌ از کمال اختتام
تا به‌ ظاهر یابد امضای علی‌(ع)گشت‌ دوشش‌ همسر پای علی‌(ع)
گشت‌ در معراج رفعت‌ زآن یقین‌خاک پایش‌ زینت‌ عرش برین‌
شد چو با پای علی‌(ع) همسر سرشاز لعمرک بر سر آمد افسرش
زآن کف‌ پا کتف‌ عبد آیت‌ گرفتپایه‌ از کُنه‌ ربوبیت‌ گرفت
سر به‌ معنی‌ چون به‌ پای او فکندپایه‌ قدرش گذشت‌ از چون و چند
شانه‌اش چون گرد پای شاه یافتبس‌ ترفع‌ شأنِ شأن ﷲ یافت
شانه‌اش چون همسر آن پای شدپای شأنش‌ لامکان پیمای شد
بت شکن بُد بهانه، بت چه بودوصل‌ جانان را بهانه‌ بت‌ نمود
از خدا بادا درود بی‌عددبر نبی‌ و آل پاکش‌ تا ابد
اوست‌ حُسن‌ و اوست‌ در حُسن‌ آن حَسناوست‌ جان حُسن و هم‌ جانان حَسن ‌
چونکه‌ با آن حسن‌ عشق‌ لم‌ یزلداشت‌ وصلی‌ بیکران اندر ازل
آنچنان وصلی‌ که‌ غیر آگاه نیستعقل‌ ممکن‌ را در آنجا راه نیست
زآن مقید در لباس آدمیهر دو خوش گشتند بهر همدمی
دم نه‌ آن دم، کز وی آدم، دم زندآن دمی‌ کز همدمی‌ هم‌، دم زند
آن دمی‌ کز وی خدا باشد علیم‌آن دمی‌ کآنجا عدم شد دال و میم
آن دمی‌ کآنجا ندارد ره عقولآن دمی‌ کز لی‌ مع‌ ﷲ زد رسول
آن دمی‌ کآنجا بود راه وصالدارد آنجا حُسن‌ با عشق‌ اتصال
حُسن‌ را با عشق‌ ای صاحب‌ شهودچونکه‌ نبود انفصالی‌ در وجود
در تجلّی‌ آن دو فرد متصل‌ جلوه گر گشتند زآن در آب‌ و گل
یعنی‌ اندر صورت‌ ای مرد سبلدر دو صورت‌ جلوه کرد آن فرد کل‌‌
تا چنان کاندر مقام بی‌مقاماتحادی بودشان مالاکلام
در دو قالب‌ بر بشر ظاهر شوندوآندو با هم‌ یکدل و یکسر شوند
خلق‌ را زین‌ اتحاد آگه‌ کنندسالک‌ ره، عارف‌ باﷲ کنند
کرد زین‌ رو آن بشیر بی‌نظیرسرّ وحدت‌ فاش در روز غدیر
راز را بی‌ پرده کرد و زار کردپرده بست‌ و پرده ها را باز کرد
نکته‌ زآن راز پنهان باز گفت‌فاش گفت‌ او راز اما زار گفت
گرچه‌ در پرده این‌ اندرز کردبر فقیر از پرده رازش درز کرد
عارفان آگاه از این‌ رازند و بس‌غیر ایشان نیست‌ آگه‌ هیچ‌ کس‌
عارف‌ آگاه است‌ از اسرار ربکیست‌ عارف‌ رند معروفی‌ نسب‌‌
وآنکه‌ آگاه است‌ زآن کی‌ دم زندگر زند دم عالمی‌ بر هم‌ زند
هر که‌ را اسرار حق‌ آموختند‌‌مهر کردند و دهانش‌ دوختند