گنج

بخش ۲۵ - خطاب‌ به‌ پیر طریقت‌ و سلطان حقیقت‌ و طلب‌ همت‌ نمودن از آن حضرت‌

۳۱ بیت
ای علی‌ رحمت‌ ای جانهای پاکمر تو را قندیل‌ نور تابناک
تابناکی‌ نور پاکت‌ را سِزدتا شود کور از شعاعش‌ چشم‌ بد
تا ابد نور تو در دور وجودهست‌ تابان کوری چشم‌ حسود
این‌ حسودان خسیس‌ ناپسندکز جهودی منکر نور تواند
چون کشیدند از تولاّی تو سرکرد تقدیر قضاشان کور و کر
مُهرشان بنهاد حق‌ بر دل ز خشم‌این‌ سزای هر جهود خیره چشم‌
خیره چشمی‌ کرد ابلیس‌ از منم‌قهر حق‌ راندش ز درگاه کرم
گفت‌ من‌ از نار و آدم ز آب‌ و خاکگر کشم‌ از سجدة او سر چه‌ باک
دید ز آدم ظلمت‌ طین‌ آن لعین‌غافل‌ از نور تو گشت‌ و سرّ دین‌
کاندر آدم سرّ عشقت‌ مختفی‌ است‌قصد حق‌ اظهار این‌ عشق‌ از صفی‌ است‌
تافت‌ روی از نور عشقت‌ آن جهودلاجرم شد رانده از درگاه جود
کرد یزدان از در رحمت‌ رَدشتا که‌ عبرت‌ گردد آن فعل‌ بدش
ای علی‌ رحمت‌ ای سلطان رازچشم‌ عبرت‌ بین‌ ما را کن‌ تو باز
هین‌ ز شرِّ کبر و وسواس دو تومی‌ گریزم در پناه ذات‌ تو
گر ز امرت‌ سر زند دزدیده دلبحر آتش‌ را در او کن‌ مشتعل‌
تا بسوزد شعله‌ نارِ غمت‌هرچه‌ کآن با غم‌ نباشد همدمت‌
کی‌ گذارد غیرت‌ عشق‌ غیورجز غمت‌ در سینه‌ مستان سرور
دل که‌ شد مست‌ از شراب‌ بی‌ غشت‌هر زمان سوزنده تر دید آتشت‌
تا بسوزد بیشتر دل زین‌ تفم‌نِه‌ شراب‌ آتشینی‌ در کفم‌
زآن شراب‌ شعله‌ خوی عقل‌ سوزدر دل چون طشت‌ آتش‌ برفروز
طشت‌ چبود کآتش‌ عشقت‌ ز تاب‌بحرها را افکند در التهاب‌
چو از تب‌ عشق‌ است‌ استسقا ی دلآبها گردد حرارت‌ زای دل
دل ز سوز عشقت‌ اندر تابش‌ است‌همچو ماهی‌ غرق بحر آتش‌ است‌
نالم‌ این‌ را کامشب‌ است‌ افزون تبم‌ای طبیب‌ از حال دل پرس امشبم‌
من‌ مریض‌ عشق‌ و تو روح اللّهی‌از غم‌ و درمان دردم آگهی‌
کس‌ چه‌ داند جز تو حال اهل‌ غم‌کاین‌ تب‌ از عشق‌ است‌ نه‌ از سودا و دم
چون تویی‌ درمان ما و درد مادرد دل را بی‌دوا کن‌، بی‌دوا
کی‌ ز درد عشق‌ دل را رستگی‌ است‌تا که‌ بر زنجیر عشقش‌ بستگی‌ است‌
بهر دل زنجیر غم‌ را تاب‌ دههرچه‌ عطشان تر شد او را آب‌ ده
نام آب‌ انداخت‌ بر جانم‌ عطش‌و ین‌ دل مُستَسقیم‌ شد مرتعش‌
یادم آمد زآن فقیر حق‌ طلب‌کآب‌ برد از بهر شاه تشنه‌ لب‌