گنج

بخش ۲۴ - در اثبات‌ وجود فایض‌ الجود محمد بن‌ الحسن‌ بن‌ علی‌ النقی‌ صلوات‌ ﷲ علیه‌ و علی‌ آبائه

۹۸ بیت
پیش‌ از این‌ گفتیم‌ گر داری به‌ یادقطب‌ مطلق‌ آن امام است‌ ای جواد
اوست‌ قطب‌ و آفرینش‌ آسیابر وجو د اوست‌ این‌ عالم‌ بپا
هر که‌ گوید دارد او نوعاً وجودچشم‌ او کور است‌ از نور شهود
بر ثبوت‌ شخص‌ِ او بشنو دلیل‌تا دلیل‌ خصم‌ را دانی‌ علیل‌
چونکه‌ هر عالَم‌ چه‌ غیب‌ و چه‌ شهوددارد ار دانی‌ به‌ قطب‌ ای جان وجود
قطب‌ در هر عالمی‌ دارد وجودبی‌ گمان بر مقتضای آن وجود
در مقام روح قطب‌ است او به‌ روحعالم‌ ارواح از او دارد فتوح
اندر اعیان قطب‌ اعیانی‌ بودنقطه‌ از غیب‌ است‌ آنجا می‌ سزد
در مقام غیب‌، غیب‌ مطلق‌ است‌هم‌ در اسماء گنج‌ اسمای حق‌ است‌
زآنکه‌ او باشد خلیفه‌ ذات‌ هوهست‌ عالم‌ ها بپا از ذات‌ او
پس‌ یقین‌ در عالم‌ اجسام هم‌هست‌ موجود او به‌ جسم‌ محترم
مقتضای عالم‌ِ جسم‌ است‌، جسم‌گنج‌ حق‌ را جسم‌ او باشد طلسم‌
پس‌ به‌ جسم‌ از او نباشد مستدامبی‌امامست‌ این‌ جهان و بی‌ نظام
پس‌ خلیفه‌ از خدا نبود به‌ ارضوین‌ خلاف‌ حکمت‌ است‌ از روی فرض
هست‌ بی‌شک‌ پس‌ ز رب‌ العالمین‌قطب‌ جسمانی‌ خلیفه‌ در زمین‌
او شه‌ است‌ و عالم‌ از وی با نسق‌خاکیان را رهبر مطلق‌ به‌ حق‌
ور تو گویی‌ این‌ امامت‌ اختصاصمی‌ ندارد از خدا بر فرد خاص
هر زمان باشد وجودی پیشواهمچنان که‌ پیش‌ از اینها انبیا
این‌ سخن‌ از ضعف‌ عقل‌ و بی‌خودی است‌معنی‌ اثناعشر را گو تو چیست‌
گفت‌ پیغمبر چرا اندر بشرشد امامت‌ ختم‌ بر اثناعشر
حکم‌ او را گر تو غیر موقنی‌نیستی‌ مسلم‌ تو غول رهزنی‌
ای که‌ گویی‌ پیش‌ از اینها انبیاخلق‌ را بودند امام و پیشوا
در زمان انبیاء چون این‌ زمانحجت‌ مطلق‌ زخلقان بُد نهان
انبیاء آیات‌ آن سرور بُدَندسوی ایشان خلق‌ را رهبر بُدند
کس‌ نشد غیر از خلیل‌ با مقامدر میان انبیاء دیگر امام
بود آن هم‌ شیعه‌ آن خاندانهست‌ در قرآن دلیل‌ این‌ بیان
داشت‌ نی‌ شأن امامت‌ را تماماز علو قدر حق‌ خواندش امام
این‌ امامت‌ سلطنت‌ بر ماسواست‌کاین‌ زمان مخصوص ختم‌ اولیا ست‌
ور که‌ گویی‌ در زمان انبیادر کجا بودند امامان کیا
گو تو بر من‌ کآدم اول که‌ بودگه‌ گهی‌ بر انبیاء رخ می‌نمود
گفت‌احمد، گر تو احمد مشربی‌بُد علی‌ در هر زمان با هر نبی‌
لیک‌ پنهان بود و ظاهر با من‌ است‌ختم‌ زین‌ پیغمبری از ذوالمن‌ است‌
زآنکه‌ گشت‌ از دعوت‌ پیغمبرانآنکه‌ بُد مقصود با احمد عیان
هم‌ نیاید آیتی‌ از آسمانزین‌ سپس‌ ختم‌ است‌ بر قرآن بیان
زآنکه‌ شد اسلام ما کامل‌ عیارپس‌ بیانی‌ زین‌سپس‌ نبود به‌ کار
دور عرفان است‌ حالی‌ ای ودودحجت‌ عرفان بود کشف‌ و شهود
گر کسی‌ آرد بیانی‌ این‌ زمانکاین‌ امامت‌ راست‌ برهانی‌ عیان
اولاً خود اصل‌ دعوی باطل‌ است‌کو امامت‌ را به‌ نوعی‌ قائل‌ است‌
گوید او امر امامت‌ جاری است‌بی خود از سرّ تجلّی‌ عاری است‌
این‌ سخن‌ باطل‌ بود بی‌شور و شرهست‌ امامت‌ خاصه‌ اثنا عشر
ور که‌ گوید بی زتن‌ نفس‌ من‌ است‌نفس‌ او و روح اویم‌ در تن‌ است‌
این‌ سخن‌ هم‌ بی‌تکلّم‌ باطل‌ است‌بر تناسخ‌ مایل‌ است‌ و عاطل‌ است‌
نفس‌ را تغییر نبود و انقلاب‌شرح این‌ زین‌ بعد گویم‌ در کتاب‌
ثانی‌ ار برهان او باشد عیاننیست‌ قابل‌ بر جواب‌،این‌ را بدان
چونکه‌ اصل‌ ادعایش‌ شد علیل‌چه‌ اشنویم‌ از وی عبث‌ دیگر دلیل‌
لیک‌ تا واقف‌ شوی ای مرد هوشبهر ابطال دلیلش‌ دار گوش
اولاً گفتیم‌ شد ختم‌ ای جوانبرنبی‌، در دور اسلامی‌ بیان
دورة اسلام،دور انبیاست‌خاتم‌ آنها نبی‌ مصطفی‌(ص) است‌
نسبت‌ اسلام چون بر صورت‌ است‌هر بیان را هم‌ به‌ صورت‌ نسبت‌ است‌
چونکه‌ صاحب‌ شرع بودند انبیاءمی‌رسید آیت‌ بر ایشان از خدا
چون شریعت‌ ختم‌ بر احمد بودبعد او ابواب‌ آیت‌ سد بود
دور عرفان است‌ حال ای معنویلفظ‌ را حجت‌ مکن‌ گر رهروی
گویی‌ ار هر عارفی‌ دارد بیاندارد امّا نی‌ به‌ دعوی، این‌ بدان
این‌ جواب‌ توست‌ تا دانی‌ که‌ نیست‌خاصِ کس‌ عرفان که‌ امر معنوی است‌
عارفان دُّر معانی‌ سفته‌اندرازها دانسته‌ و بنهفته‌اند
ادعای مهدویت‌ کس‌ نکردخود بیان اثبات‌ حرفت‌ پس‌ نکرد
ثانیاً فرض است این‌ حرف‌ ای خلیل‌که‌ بیان را هم‌ توان کردن دلیل‌
لیک‌ این‌ فرض است هم‌ در صورتی‌که‌ تو گویی‌ دارم از نو دعوتی‌
نیست‌ از اسلام و عرفانم‌ سخن‌دارم از نو دعوتی‌ بر خلق‌ من‌
گر تو را بر خلق‌ عالم‌ دعوت‌ است‌کی‌ بیانت‌ بر خلایق‌ حجت‌ است‌
گر نباشد در بیانت‌ علّتی‌این‌ بود مر خاصگان را حجتی‌
که‌ خود از اهل‌ بیانند و کلامنیست‌ کافی‌ این‌ دلیل‌ از بهر عام
گویی‌ ار حجت‌ شما را مصحف‌ است‌کز نبی‌ امروزتان اندر کف‌ است‌
جز بیانی‌ نیست‌ از احمد به‌ دست‌با چه‌ برهانید پس‌ یزدان پرست‌
این‌ سخن‌ خود موجب‌ ابطال توست‌حجت‌ تو مُبطل‌ اقوال توست‌
زآ نکه‌ هرگز معجز پیغمبریبُد نه‌ اعجاز نبیّ‌ دیگری
در جهان نآمد نبیّ‌ ای، ای عموکآرد اعجاز نبی‌ّ سابق‌ او
هر یکی‌ از انبیاء را حجتی‌ است‌بر ثبوت‌ خویش‌ از حق‌ آیتی‌ است‌
چونکه‌ قرآن معجز پیغمبر است‌معجزت‌ پس‌ گر بیان است‌ ابتر است‌
کاینچنین‌ معجز نبی‌ آورده است‌خامی‌ حرف‌ تو بس‌ بی‌پرده است‌
ور تو گویی‌ انبیاء را هم‌ کتاب‌بود از حق‌ این قبول است‌ ای جناب‌
لیک‌ کی‌ بی‌ معجزی آیات‌ اوبر خلایق‌ می‌نمود اثبات‌ او
گرچه‌ قرآن از نبی‌ معجز بودهر کسی‌ ز اتیان او عاجز بود
لیک‌ این‌ هم‌ از براهینش‌ یکی‌ است‌از فنون فنّی‌ و، ز افزون اندکی‌ است‌
چون نبی‌ دانیم‌ او را ما ز هوزآن به‌ ما حجت‌ بود قرآن او
مُثبِِت‌ قرآن او هم‌ عارف‌ است‌کو ز اسرار معانی‌ واقف‌ است‌
عترت‌ و قرآن دو ثقل‌ اکبرندعارفان هم‌ عترتش‌ را مظهرند
همچو آن قرآن و عترت‌ ای جوانعارف‌ و اخبار را ثقلین‌ دان
وارث‌ علم‌ نبی‌ عارف‌ بودکو ز علم‌ معرفت‌ واقف‌ بود
گر فقیه‌ قشری آید در خروشزین‌ سخن‌ سازیم‌ او را هم‌ خموش
گرچه‌ این‌ علم‌ وراثت‌ بی‌ گماناز خدا مخصوص شد بر عارفان
لیک‌ آن را می‌ توان تعمیم‌ کردتا که‌ گردد شامل‌ هر خار و وَرد
تا که‌ خود زین‌ فیض‌ عالی‌ ای حبیب‌هم‌ نباشد اهل‌ ظاهر بی‌نصیب‌
اهل‌ ظاهر حاملان علم‌ شرعمی‌رسد ز ایشان به‌ خلق‌ احکام شرع
اهل‌ باطن‌ صاحب‌ اطوارشاندر طریقت‌ حامل‌ اسرارشان
اهل‌ ظاهر علم‌ صورت‌ را حمولاهل‌ باطن‌ حامل‌ علم‌ اصول
در امور خلق‌ آن باشد دخیل‌وین ندارد خود سر این‌ قال و قیل‌
چونکه‌ بی‌ بخل‌ است‌ عارف‌ ای جواداین‌ وراثت‌ را از آن تعمیم‌ داد
لیک‌ بخل‌ مرد قشری را نگرکه‌ کند زین‌ پای عارف‌ را به‌ در
گوید او علم‌ وراثت‌ خاص ماست‌اهل‌ عرفان را خلاف‌ این‌ ادعاست‌
بلکه‌ گوید اهل‌ عرفان صوفی‌اندهست‌ صوفی‌ در شریعت‌ ناپسند
ذم صوفی‌ هست‌ وارد از امامتا خلایق‌ را بر او شورد تمام
پس‌ ورا تنبیه‌ باید زین‌ سخن‌تو نِه‌ ای وارث‌ فقیها جان مکن‌
عارف‌ این‌ تعمیم‌ را از جود کردهمسر گردون نباشد ور نکرد
نایب‌ مهدی است عارف‌ در ظهورقطره ای تو پیش‌ آن دریای نور
تو مبر بر عارف‌ ای نادان حسدکت‌ شود این‌ حُقد حبل‌ٌ مِن‌ مَسَد
سرّ حق‌ را قلب‌ عارف‌ مخزن است‌جان او از نور مهدی روشن‌ است‌
عارف‌ کامل‌ به‌ هر عصری ولی‌ است‌سینه‌اش قندیل‌ انوار جلی‌ است‌