گنج

بخش ۱۲ - درغلبه‌ عشق‌ و صعود روح به‌ مقام جمع‌ در سیر الی‌ ﷲ

۲۹ بیت
ای دل عاشق‌ کجایی‌ هوش دارمستی‌ اَر هم‌، بر سخن‌ روپوش دار
پرده را یکباره از مستی‌ مدرجایِ مهری هم‌ گذار و کن‌ گذر
حرف‌ هایت‌ پرده را یکجا دریدقفل‌ را مشکن‌ به‌ دست‌ آور کلید
هست‌ آسان خانه‌ را کردن خراب‌لیک‌ دشوار است‌ تعمیر، این‌ بیاب‌
حالیا مستی و داری انقلاب‌چون به‌ هوش آیی‌، بنا را بُرده آب‌
تا دگر بندی به‌ تعمیرش میانرفته‌ کار از دست‌، بگذار این‌ بیان
هین‌ مخوان افسون که‌ حالی‌ فانیم‌فارغ‌ از آبادی و ویرانیم‌
مَشک‌ معنی‌ شد سخن‌ پاش این‌ همی‌ناطق‌ آمد جان قَلاّش این‌ همی‌
تو مرا گویی‌ که‌ ویرانی‌ مکن‌خانه‌ را بُرد آب‌ طوفانی‌ مکن‌
من‌ چه‌ غم‌ دارم که‌ ویران شد جهانزآنکه‌ غرقم‌ حالی‌ اندر بحر جان
مست‌ را گویی‌ کلید آور به‌ دست‌از لگد در را کنون خواهم‌ شکست‌
کی‌ دل دیوانه‌ داند قائدههست‌ قانون پیش‌ او بی‌فایده
دم مزن که‌ جای صورت‌ گشته ‌تنگ‌رو که‌ معنی‌ هم‌ کنون افتاده دَنگ‌
چیست‌ معنی‌ تا آنکه‌ دم زآن سو زندقطره چون با بحر حق‌ پهلو زند
دم مزن کاندر یقینت‌ شک‌ کنم‌هین‌ برو کافلاک را مُندک کنم‌
رو که‌ دیگر آمد این‌ دریا به‌ جوشغرق شد در وی حواس و عقل‌ و هوش
هل‌ نصیحت‌ را که‌ دریا موج کردمرغ‌ جان پرواز سوی اوج کرد
اندک اندک گشته‌ نطق‌ دارجه‌تا به‌ اوج بی‌زبانی‌ عارجه‌
گرچه‌ تفسیر زبان روشنگر است‌لیک‌ عشق‌ بی‌ زبان روشن‌ تر است‌
آن دمی‌ که‌ دم زند عشق‌ از جلالناطق‌ و صامت‌ همه‌ گُنگند و لال
نیک‌ بشنو گوید آن افلاک سوزمن‌ به‌ اوج خود نیم‌ واصل‌ هنوز
هین‌ برو ای عقل‌ که‌ جای تو نیست‌حالتم‌ را هیچ‌ پروای تو نیست‌
از خدا و بنده، نک‌ دل کنده امرو که‌ این‌ دم، نه‌ خدا، نه‌ بنده ام
مطرب‌ عشق‌ این‌ زند وقت‌ سماعبندگی‌ بند و خداوندی صُداع
فارغ‌ از اینها خیال عاشق‌ است‌مر و را بس‌ چون زبان ناطق‌ است‌
این‌ زبانِ دیگر استم‌ در بیاناز پی‌ تقریر عشق‌ بی‌زبان
چونکه‌ جان از قید هستی‌ مطلق‌ است‌نطق‌ فانی‌ نایب‌ نطق‌ حق‌ است‌
آن حقی‌ کز هر تعین برتر استکاف‌ و نون گفت‌ و خود از کُن‌ برتر است‌
بندة حق‌ّ است‌ و نور عالمین‌شاه خلاّق العدم، یعنی‌ حسین‌(ع)