بخش ۱۰ - درمعنی دل و عظمت و جلال ولی صاحبدل و نکته فی قلوب من والاه قبره
ای مغنی پرده ای دیگر نوازچنگ را کن بر نوای عشق ساز
کن دمی تألیف نی را در نغمتا ز خود گردم مگر آن دم عدم
چون چو نِی خالی شدم پاک از خودیدر نوا آیم به قانون هدی
در نوای نِی چونِی سر تا قدمبر بیان نینوا، گردم قلم
باز سودای جنونم زد به سرکرد از اقلیم عقلم در به در
باردیگر بحر عشقم جوش کردبانگ نی تاراج عقل و هوش کرد
نِی،نوا برداشت باز از نینوابند بندم شد چو نِی اندر نوا
نِی، نوای نینوا را ساز کردنینوا را با نوا همراز کرد
نینوا چبود محل ابتلاگوش کن تا با تو گویم ماجرا
دل بود زین نینوا قصد، ای پسرنِی کند زین نینوایت باخبر
این دل ای جان منبع درد و بلاستشاهد دل، البلاء و للولاست
گر دلت را زین بلا نبود ولاکورکورانه مرو در کربلا
این خرابات فنایست ای پسرعقل را نبود در این سردم گذر
چون روی غافل در این ره بی دلیلزآنکه بال اندازد اینجا جبرئیل
برکش از این سرزمین پای هوسنیست شاه و شیر را خویشی به کس
یا تو پنداری که شمس افسرده استشیر حق اندر نیستان مرده است
بردر ای جان پردة پندار راجز به چشم دل مبین دلدار را
چشم معنی باز کن، هشیار شوخفته نبود شیر حق، بیدار شو
جان خواب آلوده را بیدار کنوین خر خودگرد را افسار کن
حیِّ قیّوم است شاه لایزالمرده جان توست، هین چشمی بمال
سرمکش در کوچه و بازار دلزآنکه بس بشکسته سر، دیوار دل
صدهزارش درمیان میدان بودوآن همه سکنای سر بازان بود
عشق در بازار او با، زاری استجنس این بازار آه و زاری است
عاشقانش درد بی درمان خرندجان فروشند به جان پیکان خرند
گر دلیلت نیست،زین ره رو برونزآنکه آید زین بیابان بوی خون
در طریق عشق کاول خونی استهرکه بیرهبر رود بیرونی است
گفته نیکو از زبان شاه عشقدر کتاب عشق مرد راه عشق
عشق از اول سرکش و خونی بودتا گریزد هر که بیرونی بود
وآنکه بیرونی است او ای نور عینکیدهد جان در ره مهر حسین(ع)
گوش جان بگشا دمی ای جان منبر بیان عشق بین برهان من
پای تا سر، عقل و جان و هوش باشبر بیانم هوش دار و گوش باش
تا نمایم بر تو کشف راز عشقراز بی انجام و بی آغاز عشق