گنج

۲- آیات ۶ تا ۱۶

۶۸ بیت

وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ اِسْتَجٰارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّٰی یَسْمَعَ کَلاٰمَ اَللّٰهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذٰلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاٰ یَعْلَمُونَ (۶) کَیْفَ یَکُونُ لِلْمُشْرِکِینَ عَهْدٌ عِنْدَ اَللّٰهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاَّ اَلَّذِینَ عٰاهَدْتُمْ عِنْدَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرٰامِ فَمَا اِسْتَقٰامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ یُحِبُّ اَلْمُتَّقِینَ (۷) کَیْفَ وَ إِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ لاٰ یَرْقُبُوا فِیکُمْ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً یُرْضُونَکُمْ بِأَفْوٰاهِهِمْ وَ تَأْبیٰ قُلُوبُهُمْ وَ أَکْثَرُهُمْ فٰاسِقُونَ (۸) اِشْتَرَوْا بِآیٰاتِ اَللّٰهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِیلِهِ إِنَّهُمْ سٰاءَ مٰا کٰانُوا یَعْمَلُونَ (۹) لاٰ یَرْقُبُونَ فِی مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لاٰ ذِمَّةً وَ أُولٰئِکَ هُمُ اَلْمُعْتَدُونَ (۱۰) فَإِنْ تٰابُوا وَ أَقٰامُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتَوُا اَلزَّکٰاةَ فَإِخْوٰانُکُمْ فِی اَلدِّینِ وَ نُفَصِّلُ اَلْآیٰاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ (۱۱) وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ‌ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقٰاتِلُوا أَئِمَّةَ اَلْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاٰ أَیْمٰانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ (۱۲) أَ لاٰ تُقٰاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمٰانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْرٰاجِ اَلرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ (۱۳) قٰاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اَللّٰهُ بِأَیْدِیکُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ (۱۴) وَ یُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْ وَ یَتُوبُ اَللّٰهُ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ (۱۵) أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَکُوا وَ لَمّٰا یَعْلَمِ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ جٰاهَدُوا مِنْکُمْ وَ لَمْ یَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ وَ لاٰ رَسُولِهِ وَ لاَ اَلْمُؤْمِنِینَ وَلِیجَةً وَ اَللّٰهُ خَبِیرٌ بِمٰا تَعْمَلُونَ (۱۶)

و اگر یکی از مشرکان پناه آورد بتو پس پناه ده او را تا بشنود کلام خدا را پس برسان او را بمأمنش این بآنست که ایشان گروهی‌اند که نمی‌دانند (۶) چگونه باشد مر مشرکان را عهدی نزد خدا و نزد رسولش مگر آنان که عهد بستند نزد مسجد الحرام پس ما دام که استقامت ورزند از برای شما استقامت ورزید برای ایشان بدرستی که خدا دوست دارد پرهیزکاران را (۷) چگونه و اگر غالب شوند بر شما نگاه نمی‌دارند در شما سوگندی و نه عهدی را خوشنود می‌سازند شما را بدهنهاشان و ابا دارد دلهاشان و بیشترین ایشانند فاسقان (۸) عوض گرفتند بآیتهای خدا بهای اندک را پس باز داشتند از راه او بدرستی که ایشان بد است آنچه را هستند می‌کنند (۹) نگه نمی‌دارند در مؤمنی سوگندی و پیمانی و آن گروه ایشانند از حددرگذرندگان (۱۰) پس اگر توبه کردند و برپا داشتند نماز را و دادند زکاة را پس برادران شمایند در دین و تفصیل می‌دهیم آیتها را از برای گروهی که می‌دانند (۱۱) و اگر شکستند سوگندهاشان را از بعد پیمانشان و طعن زدند در دینتان پس کارزار کنید با پیشوایان کفر بدرستی که ایشان نیست سوگندهاشان را باشد که آنها باز ایستند (۱۲) آیا کارزار نمی‌کنید با جمعی که شکستند پیمانشان را و قصد کردند به بیرون کردن رسول و آنها پیشی گرفتند شما را اول بار یا می‌ترسید از ایشان پس خدا سزاوارتر است که بترسید از او اگر هستید گروندگان (۱۳) کارزار کنید با ایشان که عذاب می‌کند ایشان را خدا بدستهای شما و رسوا می‌کند ایشان را و یاری می‌دهد شما را بر ایشان و شفا می‌دهد سینه‌های جمعی گروندگان (۱۴) و می‌برد خشم دلهاشان را و توبه می‌پذیرد خدا از آنکه می‌خواهد و خدا دانای درست کردار است (۱۵) آیا پنداشتید که وا گذاشته شوید و هنوز ندانسته خدا آنان را که جهاد کردند از شما و نگرفتند از غیر خدا و رسولش و غیر مؤمنان دوست همرازی و خدا آگاه است بآنچه می‌کنید (۱۶)

ور یکی از مشرکین آرد پناهبر تو بعد از انقضای چار ماه
ده به او زنهار و هم ساز ایمنشبشنود تا قول حق بر احسنش
تا تفکر در کلام الله کندبعد از آن گر سر ز ایمان وا زند
پس رسانش بر وطن وآنگه قتالکن به وی تا دور باشد ز احتیال
این امان از بهر آن باشد مگرکز حقیقت نیست ایشان را خبر
چون تواند مشرکان را بود عهدنزد حق یا نزد پیغمبر ز جهد
یعنی ایشان چونکه در پیمان خودغدر کردند از فساد جان خود
پس نباشد عهد و پیمانی دگرزآن جماعت نزد خلاّق بشر
غیر دو قومی که پیمان بسته اندبا شما هم عهد خود نشکسته اند
در حدیبیّه که نزد مکه استخود به ایشان داده اید از عهد دست
تا که ورزند استقامت در عهودسویشان باشید بر عهدی که بود
متقین را دوست دارد حق فزونکه به پیمانند ثابت ز آزمون
کَیف محذوف است اینجا فعل آنچون به عهد آیند یعنی مشرکان
بر شما یابند وآنگاه ار ظفرنیست از لَایَرْقُبُواْ فِیکُم گذر
کی کنند اعنی مراعات شماحقّ سوگند و قرابت را بجا
از قسم وز عهدتان باشند دوربر زبان گویند قولی بی حضور
تا نمایند از زبان خوشنودتانقلبشان سر پیچد از مقصودتان
زآنکه اکثر زآن جماعت فاسقندکی به پاس عهد و پیمان لایق ند
مر نمودند آیت الله را بَدلبر بهای اندک از آز و اَمَل
پس شدند از میل نفس و شهوتشمعرض از راه خدا و طاعتش
این است کاری بد که ایشان می کنندبا پیمبر نقض پیمان می کنند
نیست تا در مؤمنی دارند گاهحقّ سوگند و قرابت را نگاه
وین کسان بگذشتگانند از حدودمشرکانند این جماعت یا یهود
نقض عهد از هر دو چون شد آشکارپس مخاطب هر دو اند از کردگار
ور به حق گردند باز از سیّئاتبر نماز آرند روی و بر زکات
پس در اسلامند ایشان با شمامر برادر در عنایات خدا
می کنیم آیات خود را ما بیانبهر قومی که بفهمند از نشان
مشرکان ور بشکنند اندر شهودناگهان سوگند خود بعد از عهود
طعنه در دینتان زنند از بیخردپس ائمۀ کفر را کُشتن سزد
از ائمۀ کفر قصد آمد رئیسکه به اضلالند و اغواء چون بلیس
راه مردم را زنند از هر نسقپس رئیسانند بر کُشتن احق
نیستشان در عهد و سوگند اعتبارطعنِ در دین، نقض عهد است آشکار
پس کُشید آن طاعنان را در مصافایستند از طعنه شاید وز خلاف
حکم این آیت مگر دارد عموماندر اعصار ار ز زنگند ار ز روم
خود شما نکنید آیا کارزاربا گروه ناکثین از اختیار
آن گروه اعنی که پیمانهای خویشبر شکستند از فساد رأی خویش
قصد هم کردند اخراج رسولابتداء هم اول از نقض و نکول
زآنکه پیغمبر در اول بر کتابکرد دعوت هم به نرمی در خطاب
وآن جماعت بر معادات و قتالابتداء کردند از کفر و ضلال
خود شما باشید آیا ترسناکاز قتال مشرکان و اهل هلاک
پس خدا باشد احق در نزد دیدکه شما ترسید از او گر مؤمنید
خود کُشید آن مشرکان را با شتابتا کند بر دستتان حقشان عذاب
هم به رسوایی کند مقهورشانبر شما نصرت دهد فاش و عیان
هم صدور مؤمنان یابد شفاءکه بسی دیدند از ایشان جفاء
تا برد اندوه و غیظ او زآن قلوبکه بُد از کفار در رنج و کروب
بازگردد حق به فضل و جود خودتوبه چون آرند از اعمال بد
این بود اخبار از توبۀ عدوکه به سوی حق کنند از شرک رو
بازگشتی چون به وی او گشت بازهست اِدبار از تو نی زآن دلنواز
بازگرداند به خویش آن را که خواستتوبه زآن گوییم توفیق خداست
اوست دانا بر هر آنچه بودنی استهم کند حکم آنچه را فرمودنی است
أم حَسِبتُم یا رجال أنْ تُتْرَکُواْاین گمان کردید آیا از غلو
باز بگذارند بر وجه یقینراحت و ایمن شما را اینچنین
وآنگهی که حق ندانسته هنوزاز شما تا کیست شیر و کیست یوز
علم اینجا هست بر معنای دیداز شما یعنی ندیده حق پدید
تا که آید بی توقف در جهاداز شما از روی میل و انقیاد
پیشتر از حرب کی آید به حسمر شجاعت ها ز جُبن و زر ز مس
هر دو اندر علم حق معلوم بودلیک معلوم اوست کآید در شهود
یعنی آنچه بود در علمش نهانباید آن معلوم آید در عیان
کرده نفی علم علام الغیوبنفی معلوم است زآن قصد از وجوب
حاصل آنکه نیست معلوم از عیانتا که آید در جهاد از مردمان
دوستی هم می نگیرد از نهانجز خدا و جز رسول و مؤمنان
باید اعنی تا که گردد در جهادمر پدید ایمان هر کس ز اعتقاد
امتحان این در جهاد اصغر استتا چه باشد در جهادی کاکبر است
اندر آنجا ترک هستی گفته اندرخش و رستم هر دو برجا خفته اند
منع نفس است آن ز لذات و هویگر تو مرد اینچنین رزمی بیا
آن جهاد ار چند سخت و مشکل استلیک آن کار تن، این کار دل است
دست خشم و شهوت ار بستی چنانکه نگردد باز ، وقت امتحان
خصم کُشته دان که در میدان توستدیو و آدم بنده فرمان توست

« حکایت آن مجاهدی که در چله نشسته بود »

عارفی بنشست وقتی در چلهتا ببندد راه نفس از مشغله
پس شنید آواز چاووشان به عزمکه به غزوه می شدند ارباب رزم
نفس گفتش خیز و رو با غازیانچون در این بیغوله مانی خسته جان
گوش کن آواز این مردان مردزن بِه از مردی که کم جوید نبرد
کی شود مردی به عالم سرفرازتا نگردد در نبردی یکه تاز
أم حَسِبتُم از کتاب آور به یادامتحان مؤمن است از حق جهاد
گفت ننمایی تو ره بر نیکی ایدزد نارد شمع در تاریکی ای
یا رب این ره را به من هموار کنآگهم از فکر این غدّار کن
گشت ملهم کاین عدو از راه خاصخویش را زین کشمکش خواهد خلاص
در ریاضت بودن ار در گلشنی استهر نفس جان کندنی و مردنی است
تا چه جای آنکه در این چاه تنگهر دمش کوبیده گردد سر به سنگ
نه کسی را باشد از حالش خبرتا که آرد رنج و مرگش در نظر
بر سر او را زآن بود شوق نبردتا که خود را وانماید شیر و مرد
کشته گوید گر شدم در رزمگاهوارهم از ضربت این کینه خواه
هم بماند نام نیکم تا ابدچون حرارت کوست باقی در کبد
ور بمانم زنده باشم مفتخردر بلادم بر شجاعت مشتهر
کمترین، آنکه شوم آزاد منیک دو روز از زخم این جلاّد من
گفت، گفتی راست لیکن این مرادبر نیاید هرگزت در افتقاد
در ریاضت نفس را بگداختنصعب تر باشد ز میدان تاختن
هر دو از جان و از هوی بگذشتن استهر گذشت او رستم و روئین تن است
بازگردم سوی تفسیر این بس استمرد رزم آن نیست کاندر محبس است
حق به کردار شما باشد خبیرهم بر آنچه هست مخفی در ضمیر