گنج

۴- آیات ۳۸ تا ۴۶

۲ بیت

قٰالَ اُدْخُلُوا فِی أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِکُمْ مِنَ اَلْجِنِّ وَ اَلْإِنْسِ فِی اَلنّٰارِ کُلَّمٰا دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَهٰا حَتّٰی إِذَا اِدّٰارَکُوا فِیهٰا جَمِیعاً قٰالَتْ أُخْرٰاهُمْ لِأُولاٰهُمْ رَبَّنٰا هٰؤُلاٰءِ أَضَلُّونٰا فَآتِهِمْ عَذٰاباً ضِعْفاً مِنَ اَلنّٰارِ قٰالَ لِکُلٍّ ضِعْفٌ وَ لٰکِنْ لاٰ تَعْلَمُونَ (۳۸) وَ قٰالَتْ أُولاٰهُمْ لِأُخْرٰاهُمْ فَمٰا کٰانَ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ فَذُوقُوا اَلْعَذٰابَ بِمٰا کُنْتُمْ تَکْسِبُونَ (۳۹) إِنَّ اَلَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیٰاتِنٰا وَ اِسْتَکْبَرُوا عَنْهٰا لاٰ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوٰابُ اَلسَّمٰاءِ وَ لاٰ یَدْخُلُونَ اَلْجَنَّةَ حَتّٰی یَلِجَ اَلْجَمَلُ فِی سَمِّ اَلْخِیٰاطِ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلْمُجْرِمِینَ (۴۰) لَهُمْ مِنْ جَهَنَّمَ مِهٰادٌ وَ مِنْ فَوْقِهِمْ غَوٰاشٍ وَ کَذٰلِکَ نَجْزِی اَلظّٰالِمِینَ (۴۱) وَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ لاٰ نُکَلِّفُ نَفْساً إِلاّٰ وُسْعَهٰا أُولٰئِکَ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ هُمْ فِیهٰا خٰالِدُونَ (۴۲) وَ نَزَعْنٰا مٰا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ اَلْأَنْهٰارُ وَ قٰالُوا اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِی هَدٰانٰا لِهٰذٰا وَ مٰا کُنّٰا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لاٰ أَنْ هَدٰانَا اَللّٰهُ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُ رَبِّنٰا بِالْحَقِّ وَ نُودُوا أَنْ تِلْکُمُ اَلْجَنَّةُ أُورِثْتُمُوهٰا بِمٰا کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (۴۳) وَ نٰادیٰ أَصْحٰابُ اَلْجَنَّةِ أَصْحٰابَ اَلنّٰارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنٰا مٰا وَعَدَنٰا رَبُّنٰا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ مٰا وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قٰالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَةُ اَللّٰهِ عَلَی اَلظّٰالِمِینَ (۴۴) اَلَّذِینَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ یَبْغُونَهٰا عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ کٰافِرُونَ (۴۵) وَ بَیْنَهُمٰا حِجٰابٌ وَ عَلَی اَلْأَعْرٰافِ رِجٰالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیمٰاهُمْ وَ نٰادَوْا أَصْحٰابَ اَلْجَنَّةِ أَنْ سَلاٰمٌ عَلَیْکُمْ لَمْ یَدْخُلُوهٰا وَ هُمْ یَطْمَعُونَ (۴۶)

گوید خدا داخل شوید در امتانی که بحقیقت گذشتند پیش از شما از پریان و آدمیان در آتش هرگاه داخل شوند امتی لعنت می‌کند هم کیش خود را تا وقتی که ملحق شوند بیکدیگر در آن همه گویند آخرشان از برای اولشان پروردگار ما اینها گمراه گردند ما را پس بده ایشان را عذابی مضاعف از آتش گوید از برای هر یک دو چندانست و لیکن نمی‌دانید (۳۸) و گویند اولشان مر آخرشان را پس نیست شما را بر ما هیچ فضلی پس بچشید عذاب را بسبب آنچه بودید که کسب می‌کردید (۳۹) بدرستی که آنان که تکذیب کردند آیتهای ما را و سرکشی کردند از آن گشوده نشود از برای ایشان درهای آسمان و داخل نمی‌شوند بهشت را تا وقتی که درآید شتر نر در سوراخ سوزن و همچنین سزا دهیم گناهکاران را (۴۰) مر ایشان‌راست از دوزخ بستری و از بالاشان پوششها و همچنین سزا می‌دهیم ظالمان را (۴۱) و آنانی که گرویدند و کردند کارهای شایسته تکلیف نمی‌فرمائیم نفسی را مگر باندازه طاقتش آن گروه اهل بهشتند ایشان در آن جاودانیانند (۴۲) و بیرون کشیدیم آنچه بود در سینه‌هاشان از کینه می‌رود از زیر ایشان نهرها و گویند ستایش مر خدایی را که هدایت کرد ما را باین و نبودیم که هدایت یابیم اگر نه آن بود که هدایت کرده بود ما را خدا بتحقیق آمدند فرستادگان پروردگار ما بحق و ندا کرده شدند که اینست آن بهشتی که بمیراث داده شدید آن را بسبب آنچه بودید که می‌کردید (۴۳) و ندا کردند اهل بهشت اهل دوزخ را که بحقیقت یافتیم آنچه وعده کرد ما را پروردگار ما حق پس آیا یافتید شما آنچه وعده کرد پروردگارتان حق گفتند آری پس ندا کند نداکننده میانشان که لعنت خدا بر ستمکاران (۴۴) آنان که باز می‌دارند از راه خدا و می‌خواهند آن را کژ و ایشان بآخرت کافرانند (۴۵) و میان آن دو تا حجابیست و بر اعراف مردانی‌اند که می‌شناسند همه را بعلامتشان و ندا کردند اهل بهشت که سلام بر شما داخل نشده بودند آن را و ایشان طمع می‌داشتند (۴۶)

گوید او داخل شوید اندر اممکز شما بودند سابق در ستم
از پری و آدمی بودند یاربا شما در دین روید اکنون به نار

« در اقسام ظلم »

شرک را اقسام باشد بی شکیبت پرستی باشد از آنها یکی
میکنی اظهار توحید از ریاچشم بهر خلق پوشی از خدا
یا کنی انکار آیات و کتابیا خوری مال یتیم از بی حساب
یا برنجانی دل صاحبدلییا کنی تصدیق حرف باطلی
یا بری مال فقیران را به زوریا کنی در حق مظلومان قصور
همچنین شرک است هر خوی بدتزآن شوی پیوسته دور از مقصدت
هر که باشد خوی زشتش بیشتروارد اندر نار گردد پیشتر
چونکه در دوزخ درآیند امتیمینمایند اخت خود را لعنتی
کاقتداء در دین به ایشان کرده اندروی بر باطل ز حق آورده اند
این است پیدا گر زند مردی رهتتا که اندازد به کاری در چهت
گر به عمد است ار به سهو آن بالیقینلعنتش دائم کنی کز وی شد این
حق تو را بنموده ره بی ابتلاءتا رسی از وی به اوج اعتلاء
پس کسی کآرد ز اوجت بر حضیضیا به کاخی تنگ از ارض عریض
یا به ماتم خانه از دار السرورمیکنی نفرین مر او را در حضور
کرد دیو آواره ات از قصر و کاخپا برهنه راندت اندر سنگلاخ
میبرم گفتت به گلزار از طریقشب درآمد، ماندی آنجا بی رفیق
سنگلاخی پر گزند و پر سباعوز تو از هر سو برد دزدی متاع
مارها گویند دیدی کآخرتشد خوراک ما تنِ مستکبرت
چون ببینی آن چنان هول و هلاکناله ها از دل برآری دردناک
کای خدا، شد بسته راه از چار سوخود تو اینها گفته بودی مو به مو
کرده بودی زین تمام آگاهماندیو سرکش برد لیک از راهمان
حق تو را گوید که رفت از چاره کارباید اینک بود با دزدان به دار
کرده بودم آگهت از پیش، منکم شنیدی هر چه گفتم بیش ، من
رو تو با آنها که حِقد انگیختندانبیاء را خون به ناحق ریختند
یاد آن روز این زمان بر چاره کنبند اُلفت را ز دشمن پاره کن
تا نگشته ذاتی اخلاق بدتباقی از دزد است چیزی در یدت
کن برون از خانه دیو رانده رادار پاس از دزد باقی مانده را
در پناه یار از بیگانه روشب عسس غافل رسد در خانه رو
تا بجنبی از پی تدبیر اودست و پایت رفته در زنجیر او
خصمِ خونی خاصه گر باشد عسسباالله ار برجا نهد جانی به کس
حق ز شفقت کرد ارسال رسلخلق را واقف نمود از جزء و کل
کاندر این ره کلب غافل گیر چندهست و هم دزدان با تیغ و کمند
شحنۀ پر خشم و کین هم در طلبروزها از خانه بیرون رو ، نه شب
روز یعنی در پناه اولیاهم به ظل نورِ عقل ره نما
عقلی آن کو راه و چَه داند کم استمینماید روز اما مظلم است
عقل کامل احمد (ص) است و عترتش (ع)یا به هر دوری کتاب و سنتش
یا عمل کن بر کتاب حق تمامیا اطاعت کن ز پیری با مقام

« در صفت پیر و مرشد »

پیری آن کو راه دان باشد به نصدر هدایت خاص از حق بل اخص
شرطها او راست اندر امتیازگفته ایم از پیش و هم گوییم باز
عالم و عاقل، خلیق و بردباربا خلایق، شفق و رفقش بیشمار
بر خدا از هر کسی پیوسته تروز متاع و ملک دنیا رسته تر
قانع و خاضع، مجیب و مهربانجود و ایثارش فزون از مردمان
کُشته باشد نفس دون را در جهادبا کسی او را به دل نبود عناد
بر ذخیره ننهد از دنیا جویروز نو خواهد ز حق رزق نوی
آگه است از راه و منزل با شهودوز مقام فرق تا جمع وجود
این چنین کس نائب پیغمبر استوالی امت، ولیّ حیدر است
با وجود آن ولیّ در نزد عقلبس خطاء باشد عمل بر عقل و نقل
ور که پیری این چنین ناری به دستبر کتاب حق عمل کن هر چه هست
تا نماید حق تو را راه صوابزآنکه شد همدست پیغمبر کتاب
هست درج اندر کتاب ذوالجلالهر چه باشد از حرام و از حلال
وز عقاید وز عبادات و عملوز شرایع آنچه باشد ماحَصَل
گرچه در تکلیف این بس مشکل استلیک حق جو راه او بر منزل است
حق طلب را ره نماید سنگ و چوبتا چه جای وحی علام الغیوب
پس نشد رهبر کتاب ار بهر کسکافرم گر خوانده قرآن یک نفس
گو بمان اندر هوای نفس خویشتا که آید پیک مرگ از پشت و پیش
رفته شب از خانه بیرون بی چراغگو مباد از دست دزدانت فراغ
شب شدن از خانه بیرون چیست آنغرّه بر اجماع گشتن یا گمان
یا شدن بر علم و عقل و نقل مستمهدی موعود را هِشتن ز دست
ور که عارف مسلک و صوفی وشیخلسه را باید شناسی از غشی
در تو آن حالی که پنداری خوش استدر بیابان همچو از دور آتش است
نی تو را گرمی رسد زآن جستجونی توانی پیش پا را دید از او
جانب آتش خیالت برده استدست بر تن گر نهی افسرده است
یافتی سرّ تصوف از چه بابزآنکه آن ناید به گفتار و کتاب
در کتابی گر خود آن را دیده ایتو به لفظی دان که بر چسبیده ای
آن تصوف نیست کآید در کلامبل بود برقی که برجست از غمام
برق غیر از آفتاب عالم استاین بتابد وآن نمودش یک دم است
گرچه خور تابد ز چشمۀ سوزنیکی برون از چشم سوزن شد تنی
آن تصوف جمله از خود مردن استتن فکندن، جان به جانان بردن است
گرچه آن هم نزد صوفی هیچ نیستزندگی و مردگی پیشش یکی است
سرّ صوفی، بحرهای ژرف بودوآنچه بشنیدی و خواندی حرف بود
حرفها هم دارد ای جان اختلافهست بعضی صدق و بعضی بر گزاف
گوهری در صد شبه بنهفته استنادر است آن بس که صوفی گفته است
گفته ها را هم تو نشناسی سببور شناسی ممکن است آن نی عجب
گر شناسی از عنایات خداستاین چنین فهمی ز آلایش جداست
با تو گویم از عنایت یک نشاننیک دریاب آن به جان و دل نشان
شه نویسد یا فرستد گر پیامتا شوی حاضر تو فردا در سلام
باورم ناید که فردا رایگانقصه خوانی را نشانی بر دکان
بل ز دنیا جمله یابی انقطاعصحبت هر کس تو را باشد صُداع
جز که با مردی ز مخصوصان شاههمنشین گردی که پرسی رسم و راه
یا در آن فکری که چون گویی جوابگر که پرسد از تو چیزی بر صواب
پس عنایت گر ز حق گر دد نصیببر کند دل از دو کونت عن قریب
هم رَوی هم میبرندت ناگزیربر کمند و بند حق باشی اسیر
همچو مشتاقی که معشوقش ز پیمیفرستد تا رود نزدیک وی
بین شناسد هیچ او پا را ز سرمیدود گر گویی اش آهسته تر
کی به فکر جامه باشد یا کلاهتا چه جای آنکه دزدش بسته راه
من بسی این راه را طی کرده امارمغانها زآن دیار آورده ام
تا نپنداری گزاف است این سخناندکی کن غور در تفسیر من
تا شناسی اصل این توفیق توبی تصور می مکن تصدیق تو
من نگویم دوست باش، الطاف کنخصمی ار هم، در سخن انصاف کن

« در اختصاص این تفسیر »

گر که عقلت مو شکاف و فاطن استمی نپندارم که گویی ممکن است
گر بود ممکن بیان کن سوره ایرو ز میدان از چه رو مستوره ای
لاف را هل در نبرد از مرد گوهست افزون حرف و هیکل، مرد کو
کوهها در حرب دیدی برف بودوآن شجاعتها به میدان حرف بود
روز میدان نی سواران در جُلندیکه تازان بر فراز دُلدُلند
گوید آن کو رستم و روئین تن استروز میدان من و رخش من است
حیدر آمد در نبرد ای بی نمازبا ستور علم نقلی می متاز
کوهها در زیر نعل دُلدُلشنرم شد و آورد که باغ گلش
حیدرا تا بوده جان ، جانان توییفارِس این دشت و این میدان تویی
بر صفی اسرار خود تقریر کنآنچه گفتی بیش از این تفسیر کن
از زبان من سخن گو باک نیستجز تو کس در عالم و افلاک نیست
من نیم من، فارغ از خود راییمجفت چون نی با لب آن نائیم
بند بندم پر شد از آواز توتا نوازی همدمم با ساز تو
هر چه گویی، گویم آن را بیخلافدر بیانم نه رجز باشد نه لاف
منکرانت را که چشم و دید نیستاز خدا در معرفت تأیید نیست
خواهد آمد آن چنان روزی به پیشکه خجل مانند از انکار خویش
چون به دوزخ جای بر آئین کنندبر رفیق راهزن نفرین کنند
کز شما بر ما چنین خواری رسیدآنچه گفتند از وعید آمد پدید
تا به دوزخ چون به یکدیگر رسندجمله گویند آن کسان که پیروند
پیشوایان را ز روی اضطرارکای خدا این مفسدان بد شعار
از ره افکندند ما را بر غلطپس بر ایشان ده عذابی از سخط
کن دو چندان این جماعت را عذابز آتش دوزخ که کردند اکتساب
حق تعالی گوید ایشان را جوابکه دو چندان جمله را باشد عذاب
پیشوایان را بر اضلال و ضلالپیروان را بهر تقلید و جدال
تابع و متبوع تا دانند لیکاز عذاب آن رفیق و این شریک
جمع آوردند جمعی بی اصولعامه را بر قتل فرزند رسول
حاصل ایشان را نشد جز نکبتیتا ابد ماندند اندر لعنتی
تف به ماه افکند کافر کیش اوتف چو لعنت بند شد بر ریش او
تف نیابد راه سوی مهر و ماهاوفتد بر ریش او بی اشتباه
اهل حق گویند با اهل سعیراین تویی یا ما در این زندان اسیر
فخر میکردید کاندر روز چندآل حق بودند ما را زیر بند
نک چرا بر یکدگر لعنت کنیدباز هم اجماع بر امّت کنید
تا شوید آزاد از زنجیر ماوز کمند قهر کافر گیر ما
قَالَت أولَیهُم لأخْرَیهُم هلامر شما را نیست افزونی به ما
تا به تخفیف عذابی مستحقخود شما باشید در فعلی ز حق
پس چشید از قدر سهم خود عذابزآنچه می کردید در کفر اکتساب
آنکه آیت های ما را بر دروغحمل کردند آن گروهی بی فروغ
سرکشی کردند زآن پس فتح بابنیستشان از آسمان اندر صواب
می نگردد زآن تکبّر در جزاءمر گشاده سویشان باب سماء
همچنان که مؤمنان را جان و روحسوی علّیین برند اندر فتوح
روح مؤمن تا به هفتم آسمانبعد مردن میرود شادی کنان
می گشایندش به هر گردون دریباشدش هر دم فتوح دیگری
برخلاف روح عاصی کش کنندراجع از گردون به سجّین پُر گزند
حضر موت است آن به گفتار حدیثنزد تحقیق ارض اخلاق خبیث
راه ندهندش خلایق بی گمانمی برانندش ز باب آسمان
کاین نه از ارواح علّیینی استبل منافق سیرت و سجّینی است
داخل جنّت نگردند از محلبگذرد از چشم سوزن تا جمل
شد محال اعنی که با اخلاق زشتراه یابند اهل کفر اندر بهشت
هم دهیم اینسان جزای بد نهاداز جهنم باشد ایشان را مهاد
یعنی از آتش فراشی بر نشانپوششی هم آتشین از فوقشان
هم ز ما مانند این قوم از یقینداده خواهد شد جزای ظالمین
پس سه قسمند آنچه آمد در بیانمشرکان و مجرمان و ظالمان
مشرک است آن کو پرستد غیر حقکرده رو بر شرّ خلق از خیر حق
مجرم آن کو کرده تکذیب او ز کلدر مقام کبر ز آیات و رسل
ظالم آن کز میل نفس پر ستیزکرده خوار او روح و عقل بس عزیز
دوزخ تابنده نفس سرکش استپیرو آن تا ابد در آتش است
وآن کسان کایمان به حق آورده اندطاعت شایسته از حق کرده اند
آنچه تکلیف است از ما بر عبادوآن بود بر قدر طاقت نی زیاد
ما نکردیم ایچ تکلیفی به خلقجز به وسعش همچو لقمه قدر حلق
کس به تکلیف ار عمل کرد آن چنانآن گروهند اهل جنّت جاودان
هم بریم از سینه هاشان ما برونآنچه در وی غلّ و غش دارد کمون
غلّ و غش یعنی حسادت یا عنادتا نباشد در میانشان جز وداد
در حدیث آمد که در باب جنانشد درختی جویی از زیرش روان
نام آن آب است گر دانی طهورشرب آن شوید ز دل زنگ شرور
بعد از آن گردند داخل در بهشتفارغ از آلایش و آثار زشت
بعد از آن در وصف منزلهایشانحق تعالی گوید از بهر نشان
میرود از زیر آنها جویهااز پی آرایش و فرّ و بها
چون ببینند اهل جنّت جای خودمی بگویند از دل دانای خود
مر خدا را حمد کز فضل فزونشد بر ا ین توفیق ما را رهنمون
ما نبودیم اینکه خود یابیم راهگر نه ما را رهنما گشتی اِله
زآنکه بیعون خدا و الطاف اوکس نیابد این مقام از جستجو
آمدند از جانب پروردگارسوی ما بر حق رسولان کبار
مُهتدی گشتیم ما ز ارشادشانبر هدایت بود چون بنیادشان
پس نداء کرده شوند ایشان به زودکاین است آن جنّت که حقتان گفته بود
بودتان میراث ز اعمالی که خوداز شما صادر شد از روی رشد
همچنان کاولاد از مال پدرمیبرد میراث از حکم و خبر
معنی أورِثْتُمُواْ أعطَیتُمُوستبندة شایسته در اعطای اوست
هم کنند از روی توبیخ آن زماناهل دوزخ را نداء اهل جنان
یافتیم آن را که در دار القراروعده بر ما کرده بُد پروردگار
از ثواب آخرت بر حق و راستیافتید آیا شما آنچه سزاست
وعده یعنی آنچه را پروردگاربر شما فرموده بود از هر قرار
می بگویند آری آنها یک به یکگشت وارد بهر ما بی ریب و شک
پس مؤذن بدهد آواز از میانلعنت حق باد بهر ظالمان
خار کاندر راه حق می کاشتندباز مردم را ز ره میداشتند
می نمودند این طلب را از لجاجوز ره ناراستی و اعوجاج
بر سرای آخرت کافر بدندراه مردم را ز طاعت می زدند
گشته وارد اندر اخبار از رضاکاین مؤذن هست بی شک مرتضی
همچنین از ابن عباس است نقلاین روایت هم بود ثابت به عقل
که به قرآن مر علی را اسمهاستزآن یکی باشد مؤذن وآن بجاست
مردمان زآن نامها آگه نی اندغافل از اوصاف و اسماء وی اند
بر تو داده است او ز یک نامش خبرمابقی را از صفی جو سر به سر
کو بر اسرار ولایت واقف استبر مسمّی و بر اسماء عارف است

« در بیان الهام غیبی »

این نگفتم من یکی گوینده ایداد آواز از من ار جوینده ای
شد ز آوازش درونم ممتلیراز خود گفت از هم آوازی ولی
تا من از سودای عشق اندر تبمبگذر ار حرفی تراود از لبم
اشتری کف کرد و رست از تفرقهوز دهان افکند بیرون شقشقه
کس ندانست آن کجا بود و چه گفترفت مستی وین شتر برجا بخفت
آنکه در مستی بدرّاند صفیخفته مسکین نی لب استش ، نی کفی
آن لب دریا بُد این لب دیگر استگرچه در وی قلزم پهناور است
هست این خُم را بر آن دریا رهینک چنین کز وی بود پیدا تهی
چشم بندی باشد این کاندر خُمیشد محیطی مندرج یا قلزمی
خُم چو شد هنگام طوفان کم شوداز ته اندر جنبش آن قلزم شود
می نیفتد هرگز این دریا ز جوشجز که لب بر من گزند اعنی خموش
در زمان آن موج و یم بینی کم استخشک لب افتاده بر جا این خُم است
چون به خُم پیچد گهی آواز اوتا کند مستانه کشف راز او
آنکه لعلش راز دار هر کس استتا سخن بر لب رسد گوید بس است
روز بی گه شد بر آمد آفتابلب ببند از آنچه می گفتی به خواب
خواب بودی میزدی در خواب حرفآنچه بر فهمش ندارد عامه ظرف
گاه تفسیر از بیان مطلب استچون شب آید وقت هذیان و تب است
گو میان اهل جنّت و اهل نارپرده ای باشد که نتوان زآن گذار
هست بر اعراف آن مردان چنددر لغت اعراف شد جای بلند
حاجزی یا چون به ناره و باره هانزد شهری بهر حفظ و چاره ها
هست بر بالای آن جای رجالکز خلایق اعرفند اندر جلال
مرتفع از هر کجا وز هر چه هستانبیاء را باشد اندر وی نشست
می شناسد آن جماعت در سرشتهر که باشد اهل دوزخ یا بهشت
بر علامت ها که دارند آن گروهدر شناسایی به سیما و وجوه
گفته صادق (ع)، هست اعراف از نشانپشته ها مابین دوزخ هم جنان
هر نبی را با خلیفه و امتشباز دارند اندر آن از حکمتش
چون نکو کاران به جنّت رو کنندجای اندر روضه و مینو کنند
پس خلیفۀ آن نبی با عاصیانگوید از روی نکوهش آن زمان
که ببینید آن کسان را در بهشتبا شما بودند یار و هم سرشت
بر مقام خود رسیدند این چنینمر شما ماندید محروم و غبین
پس گنهکاران کنند آن گه نداکه تحیّت باد از حق بر شما
در جنان داخل نگردند آن کسانلیک دارند این طمع از شافعان