گنج

۱۰- آیات ۸۰ تا ۸۴

۲۷ بیت

وَ لُوطاً إِذْ قٰالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ اَلْفٰاحِشَةَ مٰا سَبَقَکُمْ بِهٰا مِنْ أَحَدٍ مِنَ اَلْعٰالَمِینَ (۸۰) إِنَّکُمْ لَتَأْتُونَ‌ اَلرِّجٰالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ اَلنِّسٰاءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (۸۱) وَ مٰا کٰانَ جَوٰابَ قَوْمِهِ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْیَتِکُمْ إِنَّهُمْ أُنٰاسٌ یَتَطَهَّرُونَ (۸۲) فَأَنْجَیْنٰاهُ وَ أَهْلَهُ إِلاَّ اِمْرَأَتَهُ کٰانَتْ مِنَ اَلْغٰابِرِینَ (۸۳) وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهِمْ مَطَراً فَانْظُرْ کَیْفَ کٰانَ عٰاقِبَةُ اَلْمُجْرِمِینَ (۸۴)

و یاد کن لوط را هنگامی که گفت قومش را آیا می‌کنید کار زشت را پیشی نگرفته شما را بآن هیچ یک از جهانیان (۸۰) به درستی که شما هر آینه می‌آیید مردان را از روی شهوت از غیر زنان بلکه شمائید گروه اسراف‌کاران (۸۱) و نبود جواب قومش مگر آنکه گفتند بیرون کنید ایشان را از قریه خودتان که آنها مردمانند که پاک می‌شمارند خود را (۸۲) پس نجات دادیم او را و کسانش را غیر از زنش را که بود از باقی‌ماندگان بهلاکت (۸۳) و بارانیدیم بر ایشان بارانی پس بنگر چگونه بود انجام کار گناهکاران (۸۴)

« در بیان ذکر قوم لوط علیه السلام »

آمدیم اندر بیان قوم لوطتا نباشی بر نشان قوم لوط
قوم خود را چونکه گفت او از خردناید آیا ننگتان زین فعل بد
این چنین فحشاء کنید آیا شماواندر آیید از ره فحش از ملا
خود بر آن نگرفته پیشی هیچ کسز اهل عالم تا کس آیدشان ز پس
خود شما آیید آیا از هوییعنی از شهوت به مردان بی نسا
این به توبیخ است ابلغ چون زنانبهر تزویجند و نسل اندر جهان
ترک آنها کردن از بهر وصالجمع گشتن با رجال آمد ضلال
بل شما هستید قومی مسرفینگشته فعل دیوتان عادت چنین
می نبود اهل سدوما را جوابسوی لوط اندر برابر زین خطاب
جز که گفتندی به هم جنسان ز قهرأخْرِجُو مِنْ قَریَة یعنی ز شهر
لوط را بیرون کنید از دیه خویشطعنه چون بر ما زند در دین و کیش
با بنات و پیروانِ او کنوناز زمین خود کنید او را برون
زآنکه آن مردم از این فعل نژندکارهند و دعوی پاکی کنند
لوط را دادیم با اهلش نجاتجز زن لوط آنکه بود از مشرکات
او نشد با لوط بیرون از دیارماند برجا چونکه بُد با قوم یار
پس بباراندیم ایشان را به سرسنگها ناگاه بر سان مطر
پس نگر پایان کار مجرمینوآن جزاء کز حق رسد در یوم دین
با سروشی چند آمد جبرئیلگشت مهمان در سرای آن خلیل
بهر ایشان کرد او حاضر طعامکه مگر آمد مسافر در مقام
چون نخوردند او شد اندر اضطرابزآنکه بود این از خصومت فتح باب
جبرئیلش گفت ما نه از مردمیمبلکه فوق از آسمان و انجمیم
بهر نفی قوم لوط اندر زمینآمدیم از جانب دیّان دین
بود واجب تا تو زآن یابی خبرزآنکه از حق پیشوایی بر بشر
پس روان گشتند زآنجا پیش لوطتا برند ا ز فرّ خود تشویش لوط
مر ورا گفتند با اهلت برونرو کنون کاین قریه گردد سرنگون
هفت قریه بود و کَند آنها تمامجبرئیل از امر خلاّق الانام
صبح چون شد جمله بُد زیر و زبرزنده ای در وی نبُد از جانور