گنج

۳- آیات ۱۹ تا ۲۵

۵۳ بیت

قُلْ أَیُّ شَیْ‌ءٍ أَکْبَرُ شَهٰادَةً قُلِ اَللّٰهُ شَهِیدٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هٰذَا اَلْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ أَ إِنَّکُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اَللّٰهِ آلِهَةً أُخْریٰ قُلْ لاٰ أَشْهَدُ قُلْ إِنَّمٰا هُوَ إِلٰهٌ وٰاحِدٌ وَ إِنَّنِی بَرِیءٌ مِمّٰا تُشْرِکُونَ (۱۹) اَلَّذِینَ آتَیْنٰاهُمُ اَلْکِتٰابَ یَعْرِفُونَهُ کَمٰا یَعْرِفُونَ أَبْنٰاءَهُمُ اَلَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لاٰ یُؤْمِنُونَ (۲۰) وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَریٰ عَلَی اَللّٰهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیٰاتِهِ إِنَّهُ لاٰ یُفْلِحُ اَلظّٰالِمُونَ (۲۱) وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکٰاؤُکُمُ اَلَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ (۲۲) ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّٰ أَنْ قٰالُوا وَ اَللّٰهِ رَبِّنٰا مٰا کُنّٰا مُشْرِکِینَ (۲۳) اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ مٰا کٰانُوا یَفْتَرُونَ (۲۴) وَ مِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَ جَعَلْنٰا عَلیٰ قُلُوبِهِمْ‌ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذٰانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ یَرَوْا کُلَّ آیَةٍ لاٰ یُؤْمِنُوا بِهٰا حَتّٰی إِذٰا جٰاؤُکَ یُجٰادِلُونَکَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ أَسٰاطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (۲۵)

بگو چه چیز است بزرگتر در شهادت بگو خدا گواه است میان من و میان شما و وحی فرستاده شد بمن این قرآن تا بترسانم شما را بآن و آن را که برسد آیا شما هر آینه گواهی می‌دهید که با خداست آگهان دیگر بگو گواهی نمی‌دهم بگو جز این نیست او خدائیست یکتا و بدرستی که من بیزارم از آنچه شرک می‌آورید (۱۹) آنان که دادیمشان کتاب می‌شناسند او را هم چنان که می‌شناسند پسران خود را آنها که زیان کردند از جهت نفسهای خود پس ایشان نمی‌گروند (۲۰) و کیست ستمکارتر از آنکه افتری کرد بر خدا دروغی را یا تکذیب کرد آیتهای او را بدرستی که او رستگار نمی‌کند ستمکاران را (۲۱) و روزی که حشر کنیم ایشان را همه پس گوئیم از برای آنان که شرک آوردند کجایند انبازانتان که بودید گمان می‌بردید (۲۲) پس نباشد معذرت ایشان مگر آنکه گویند بخدا قسم که پروردگار ماست که نبودیم مشرکان (۲۳) بنگر گر چه دروغ بستند بر خودهاشان و گم شد از ایشان آنچه بودند افترا می‌کردند (۲۴) و از ایشان کسی است که گوش می‌دارد بتو و گردانیدیم بر دلهاشان پرده‌ها مبادا که بفهمند آن را و در گوشهاشان گرانی و اگر به بینند همه علامتی را نمی‌گروند بآن تا آنکه چون آیند ترا مجادله کنند با تو می‌گویند آنان که کافر شدند نیست این مگر افسانه‌های پیشینیان (۲۵)

گو به ایشان چیست اکبر در قیامبر گواهی از گواهان بالتمام
گو گُوه بین شما و ما خداستدر شهادت اکبر او از ماسواست
وحی کرده گشته این قرآن به منتا شما را بیم بدهم در زمن
وآنکه بر وی آیتی از وی رسداین زمان یا بعد از این در هر سند
آیتی بر هر که تا یوم القیامزآن رسد، حجت بر او گردد تمام
مر شمایید آنکه آیا میدهیدآن گواهی که بود با حق پدید
هم خدایان دگر یعنی بتانگو که می ندهم گواهی من بدان
گو جز این نبود که باشد آن اِلهواحد اندر ذات خود بی اشتباه
من بریَّم زآنچه شرک آرید لیکیعنی از اصنام و آن دارید نیک
آن کسان که دادم ایشان را کتابمی شناسندش به تحقیق و صواب
بر نبی دارند آنسان معرفتکه بر ابناشان ز حِلیه وز صفت
مر زیانکارند آنانکه به خودبر نبی نارند ایمان تا ابد
کیست استمکاره تر زآن بی فروغکافتراء بندد به حق او بر دروغ
یا کند تکذیب آیاتش عیانرستگاری نیست پس بر ظالمان
هم رسد روزی که ایشان را تمامحشر ما سازیمشان از خاص و عام
مشرکان را پس بگوییم از ملاکو بگویید آن خدایان شما
که شما را بُد گمان کآنها به نیکبا خدا هستند در هستی شریک
پس نباشد بهر ایشان از جهاتفِتْنَت اعنی معذرت بهر نجات
جز که میگویند اندر اعتذارواالله آن کو هستمان پروردگار
ما نبودیم از گروه مشرکینوین قسم کذب است ایشان را یقین
بر حق این سوگند از فِتْنَت خورندوز ره حیرانی و وحشت خورند
چون علوّ اهل توحید و مقامبنگرند آیند بر سوگند خام
که به حق مشرک نبودیم از ازلمی پرستیدیم اصنام از دغل
بین چسان بندند بر خویش از دروغچون نبینند از پرستش ها فروغ
گم شود ز ایشان امید بهتریزآنچه میبودند بر آن مفتری
چونکه بنشینند ایشان مجتمعهم از ایشانند سویت مستمع
گوش بدهند آنچه خوانی از کلامپس ورا افسانه پندارند و خام
مصطفی(ص) می خواند قرآن در حرممشرکان بودند جمعی دور هم
نضر حارث را بگفتند از جحودکو ز تاریخ عجم آگاه بود
اینکه می خواند محمّد (ص) چیست هانگفت، هست افسانۀ پیشینیان
لب بجنباند به چیزی بی تمیزمن هم آن خوانم اگر خواهید نیز
بر قلوب آن کسان گردانده ایمپرده ها و اندر غطاشان مانده ایم
نی تَفقه در کلام حق کنندخویش را در فهم آن احمق کنند
هم نهادستیمشان در گوشهابس گرانی از پی روپوشها
تا کلام حق نظامت نشنوندبشنوند ار هم نگیرند ایچ پند
هست مروی کآن رسول محترممیبخواندی چونکه قرآن در حرم
نهی می کردند او را مشرکانتا بلند آن را نخواند بر ز بان
نشنود مر تا کسی آواز اویابد از راه سماعی را ز او
حق بر ایشان آن زمان بگماشت نومنشنوند آواز او را تا که قوم
یا به کاری کردشان حق مشتغلتا ز احمد (ص) باز پردازند دل
گفت زآن بستیمشان بر گوش و هوشپرده تا آن صوتشان ناید به گوش
ور ببینند از تو هر نوع آیتیناورند ایمان به آن در نوبتی
تا که چون آیند از کفر و ضلالبر تو اندازند پس طرح جدال
هست حتَّی گرچه بر معنای تالیک اینجا میدهد فعل إذَا
اینکه میگویند کفار از گماننیست این جز قصۀ پیشینیان
وآنکه ایشان خلق را دارند بازاز نبی هم خود نمایند احتراز
نه خود ایمان آورند اعنی به اونه گذارند آنکه آرد غیر رو
مختلف باشد در این آیت خبراز نزولش در تواریخ و سِیر
پاره ای گویند آمد بر رسولدر حق بوجهل هنگام نزول
زآنکه او خود یار پیغمبر نبودلیک یاری از قرابت می نمود
مانع آزار مردم بود از اوگر کسی در حج شدی زو کینه جو
لیک خود را میگرفت از وی به دورمینمود از دین و آئینش نفور
عامه می گویند حکم غالب استاینکه آیت در حق بوطالب است

« در بیان ایمان ابو طالب علیه السلام »

از مقاتل وز عطاء آورده اندنقل در تفسیر خود وین کرده اند
که پیمبر گفتش ای عمّ از چه روناوری ایمان به من، پس گفت او
گر من ایمان آورم دارم گمانرنجها یابم ز طعن مردمان
لیک حامی بود محض نسبتشتا نرنجاند کس از هر بابتش
هم جلال الدین رومی در کتابکرده اینسان نقل و این نبود صواب
این سخن باشد به نزد ما خلافداشت او بر دین اسلام اعتراف
قول اهل البیت (ع) اول در سبیلهست بر ایمان بوطالب دلیل
چون یک از ثقلین باشد در سیاققول اهل البیت (ع) خود بالاتفاق
گفت پیغمبر کتاب و عترتمهر دو ثقلینند اندر امتم
هر که گیرد این دو را از بعد منهرگز او گمره نگردد در سنن
پس بود ایمان بوطالب یقینز اجتماع اهل بیت (ع) طاهرین
هم روایت گشته از ابن عمراندر این باب از تواریخ و سیر
روز فتح مکه صدّیق حمولمر پدر را برد در نزد رسول
بوقحافه بود نام والدششد مسلمان ، گشت احمد (ص) حامدش
گفت با صدّیق پیغمبر، چراپیش ما آوردی این اشکسته را
پیش او نگذاشتی تا من رومخوشدل از دیدار و گفتارش شوم
گفت من می خواستم کو را خدااجر بخشد زین چنین رنجی بجا
باالله از اسلام بوطالب دگرشادتر باشم کز اسلام پدر
گفت پیغمبر، که این گفتی تو راستوین عجب نبود ز صدّیق این سزاست
بوده پس او ز اولیاء و متقینور نمیکرد اول او اظهار دین
بود قصد از حفظ جان احمدشتا که ب د کیشی نخواند مرتدش
مینمود از عامه پنهان دین خودتا که باشد در حمایت معتمد
کس نگیرد دشمن او را نزد کیشدر نظرها باشد اندر عظم خویش
اول ار میداشت اسلام آشکارقول او را کس نمیکرد اعتبار
داشت از قوم او به ظاهر پیرویتا که گردد دین پیغمبر قوی
مختفی گر داشت چندی دین خودباعث این بود، ار جُوی داری خرد
ور جلال الدین رومی در کتابگفته او را بوده ز اسلام اجتناب
بر سیاق عامه گفته است این سخنوآن نباشد هم برون از عقل و فن
خلقی ار باشند بر قولی مُصرکس نگوید ضد قول مشتهر
ور بگوید کس نخواند عاقلشجز که هم باشند قومی همدلش
صد هزاران راست بر قولی قرارتو مگو ضد جز که باشندت هزار
پس جلال الدین رومی هم مُصاببوده گر گفته است چیزی در کتاب
بود لازم این قدر در این مقامباز برگردم به تفسیر کلام