گنج

۶- آیات ۲۱ تا ۲۴

۲۳ بیت

سٰابِقُوا إِلیٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهٰا کَعَرْضِ اَلسَّمٰاءِ وَ اَلْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللّٰهِ وَ رُسُلِهِ ذٰلِکَ فَضْلُ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ ذُو اَلْفَضْلِ اَلْعَظِیمِ (۲۱) مٰا أَصٰابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّٰ فِی کِتٰابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهٰا إِنَّ ذٰلِکَ عَلَی اَللّٰهِ یَسِیرٌ (۲۲) لِکَیْلاٰ تَأْسَوْا عَلیٰ مٰا فٰاتَکُمْ وَ لاٰ تَفْرَحُوا بِمٰا آتٰاکُمْ وَ اَللّٰهُ لاٰ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ (۲۳) اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبُخْلِ وَ مَنْ یَتَوَلَّ فَإِنَّ اَللّٰهَ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ (۲۴)

پیشی گیرید بسوی آمرزشی از پروردگارتان و بهشتی که عرض آن چون عرض آسمان و زمین است آماده شده برای آنان که آوردند بخدا و رسولش آن فضل خداست می‌دهدش بکسی که می‌خواهد و خداست صاحب فضل بزرگ (۲۱) نرسید هیچ مصیبتی در زمین و نه در نفسهای شما مگر در کتاب پیش از آنکه پدید آریم آن را بدرستی که آن بر خداست آسان (۲۲) تا غمگین نشوید بر آنچه قوت شد از شما و شاد نشوید بآنچه داد شما را و خدا دوست ندارد هر متکبر نازان را (۲۳) آنان که بخیل می‌ورزید و امر می‌کنند مردمان را ببخل و کسی که رو گردانید پس بدرستی که خدا اوست بی‌نیاز ستوده (۲۴)

خود به هم گیرید پیشی در مدارسوی غفران های آن پروردگار
هم به سوی جنّتی کو راست عرضهمچو عرض آسمان وین پهن ارض
عرض تنها گفت از آن کاندر وصولهیچ ممکن نیست عرض بی ز طول
لیک طول بی ز عرض آن ممکن استدر فصاحت این بیان مستحسن است
این بهشت آماده گشته در اصولبهر مؤمن بر خدا و بر رسول
فضل حق است آنکه بی آن بهره یابکس نگردد بر عطاء و بر ثواب
هر که را خواهد دهد عون و عطاصاحب فضل بزرگ است آن خدا
نی رسیده است از مصائب یا رسددر زمین از آنچه مکروه است و بد
همچو قحط و نقص اموال و زروعهم نه اندر نفسها از سقم و جوع
جز که ثبت لوح بود از پیش از آنکآفرینیم این زمین یا نفس و جان
این همه سهل است و آسان بر خداکه شود واقع در اشیاء جا به جا
تا از آنچه از شما گردید فوتنی شوید اندوهگین زآن فقد و موت
هم ز چیزی می نگردید ایچ شادکه شما را حق ز جود خویش داد
نی بود اندوه دنیا را قرارنی فرح یا بسط آن را اعتبار
این نشان زاهد وارسته استکه به حق دل از دو عالم بسته است
تا که باشد بند شادی و غم اونیست زاهد هم نه با دل همدم او
بر جهان خوشنود گشتن ز اختیارموجب کبر است و عُجب و افتخار
حق ندارد دوست این فخر و سرورلَا یُحِب کُلَّ مُخْتَالٍ فَخَور
هم بخیلان را ندارد هیچ دوستکه نسازد صرف چیزی کامر اوست
یا که دارد بر بخیلی ناس راهمچو خود اشخاص حق نشناس را
وآنکه رو گرداند زآن کش آفریدپس خداوند او غنی است و حمید
بی نیاز اعنی که از انفاق خلقهم ستوده برتر از اخلاق خلق
کرد بر انفاق امر او تا شوندخلق از پاداش نیکی بهره مند

« حکایت »

یک حکایت یادم آمد گرچه مننیستم افسانه گویی رسم و فن
یک فقیری شد به سوی خانه ایتا بَرَد موری ز خرمن دانه ای
صاحب آن خانه با زن در مقامبود و هم مشغول بر اکل طعام
مرغ بریانی بُد ایشان را به پیشزآن به سائل می نداد از بخل خویش
رفت و بیرون کرد زود از خانه اشخورد نان و مرغ با دُردانه اش
بعد سالی شد فقیر و بی نواساخت زن را چون نبودش زَر، رها
شوهر دیگر نمود آن زن مگرروزی اندر خانه با شوی دگر
مرغ و نان می خورد کآمد سائلیمرد دادش هر چه بُد بی مشکلی
دید زن سائل بود شوی نخستگریه ور شد مرد از او پرسید جُست
کز چه کردی گریه، گفت این مرد بودشوی سابق زآن مرا رقت فزود
زآنکه می خوردیم روزی مرغ و نانبا وی اندر خانه وقت خورد و خوان
کآمد از در سائلی او را ز درراند و هیچ او را نداد از ماحَضَر
چون تو دادی هر چه بود از مرغ و نانبر وی از آن یادم آمد این زمان
گفت گر بشناسی آن سائل منمداد مال و خانه و زن، ذوالمنم
تا بدانی حاصل اکرام راور نه مستغنی است ز اکرامت خدا