گنج

۸- آیات ۳۸ تا ۳۹

۴۴ بیت

وَ اَلسّٰارِقُ وَ اَلسّٰارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَیْدِیَهُمٰا جَزٰاءً بِمٰا کَسَبٰا نَکٰالاً مِنَ اَللّٰهِ وَ اَللّٰهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ (۳۸) فَمَنْ تٰابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اَللّٰهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ إِنَّ اَللّٰهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ (۳۹)

و مرد دزد و زن دزد پس ببرید دستهای ایشان را پاداشی بسبب آنچه کسب کردند عقوبتی از خداست و خدا غالب درستکار است (۳۸) پس آنکه توبه کرد پس از ستمش و نیکی کرد پس خدا توبه پذیرد بر او بدرستی که خدا آمرزنده مهربانست (۳۹)

مرد یا زن هر کسی کو سارق استدستهایش بر بریدن لایق است
فَاقطَعُواْ أیدِی َهُمَا گر خوانده ایدست سارق از چه برجا مانده ای
تا جزای آنچه کرد از کسب و کاردر عقوبت یابد از پروردگار
حق به حکمش غالب است و هم حکیمبعد توبه بر گنهکاران رحیم
پس هر آن برگشت بر حق از ستمکار خود را کرد اصلاح از ندم
رد کند بر صاحبش مال ار که هستور نه نادم باشد از آن فعل پست
چون نماید او به حق زآن ره ایاببازگردد هم بر او حق از عذاب
کوست آمرزنده گار و مهربانخواهد آمرزش به جرم بندگان
بر بریدن دستِ نفس اولی تر استزآنکه او دزد جواهر اکثر است
میبرد دزد ار که داری مال و زروآن زند بر گنج ایمان و نظر
میبرد از خانه دزدت دانه راوآن برد هم خرمن و هم خانه را
میبرد دزد از سرا کالای توزآن بگرید چشم خون پالای تو
او زند ره، زنده در گورت کندتا نبینی عیب خود، کورت کند
دزد مالت اتفاق است ار بَرَدوآن به هر دم پردة عقلت دَرَد
با تو گویم یک نشان از سرقتشتا بری ره بر زمان فرصتش
چون ز دنیا دید خوار و مفلستکیمیای دل نماید بر مِست
از در عرفان و فقر آید برونگردد اندر علم و دینت رهنمون
آید از بیگانگی بر خویشی اتتا نماید پیشۀ درویشی ات
گوید افزون است ای جان ذوق توصوفی ای کو در طریقت فوق تو
کی به سِیرت بوده هرگز عارفیاز رموز فقر و عرفان واقفی
رفته رفته تا که خودبینت کندرخنه اندر عقل و آئینت کند
با امیران گشت پس باید رفیقواجب است این بهر ترویج طریق
از گدایان حاصلی نبود جویشمع درویشان ندارد پرتوی
شو چو شیران در شکار گاو و میشپس بیار از بهر خرگوشان به پیش
یک مرید مال دار از صد فقیربِه بود، بر این بده از آن بگیر
مینماید این کلامت بس نکوبیخبر زآن کز کجا زد راهت او
بست چشمت، داد سرگین جای لعلمیزد او بر میخ و می دیدی تو نعل
آن شکار گاوت از پندار بودلیک شاخش پاره کردت تار و پود
اتفاق است ار که هم در روزگاراین چنین گاوی تو را گردد شکار
گفته بودت دیو، کای شیر ژیانهم بخور زو هم به درویشان خوران
چون به دست آوردی از بیهوده اشسختت آید بذل خون و روده اش
پیشتر قانع بُدی بر قوت کمنک بود در هر رگت نهصد شکم
می فزاید هر دمت بر حرص و آزنیستی قانع به چیزی ز اهتزاز
پیش آن کز وی به چیزی طامعیاز سحر تا شب نشسته خاضعی
وز فقیران ضعیف ای خود فروشمی گریزی همچو دیوی از سروش
بر تو زین قانع بود آن پاک جیبنسبت ار ندهی بر او صد نقص و عیب
این بود عرفان و فقرت بی مجاللیک قطب وقت خویشی در مقال
هم رسد وقتی که بینی ناگهانمانده ای تنها ز یار و همرهان
برده مالت جمله دزد بد سرشتنیست یارت کس جز آن اخلاق زشت
رفته مایۀ ذکر و فکرت بر تلفنیست سودت غیر اندوه و اسف
این یکی بود از نشان سارقتمابقی را دان به عقل فارقت
ره مده او را به خود ، در را ببندحفظ کن کالای خویش از بد پسند
بُرده ور چیزی درآر از مشت اوپس بِبُر با تیغ قهر انگشت او
ور بدزدد بعد از آن چیز دگرکن به حبسش تا بمیرد بر بتر