أَ فَحُکْمَ اَلْجٰاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اَللّٰهِ حُکْماً لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (۵۰) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا لاٰ تَتَّخِذُوا اَلْیَهُودَ وَ اَلنَّصٰاریٰ أَوْلِیٰاءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِیٰاءُ بَعْضٍ وَ مَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لاٰ یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلظّٰالِمِینَ (۵۱) فَتَرَی اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ یُسٰارِعُونَ فِیهِمْ یَقُولُونَ نَخْشیٰ أَنْ تُصِیبَنٰا دٰائِرَةٌ فَعَسَی اَللّٰهُ أَنْ یَأْتِیَ بِالْفَتْحِ أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ فَیُصْبِحُوا عَلیٰ مٰا أَسَرُّوا فِی أَنْفُسِهِمْ نٰادِمِینَ (۵۲) وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ آمَنُوا أَ هٰؤُلاٰءِ اَلَّذِینَ أَقْسَمُوا بِاللّٰهِ جَهْدَ أَیْمٰانِهِمْ إِنَّهُمْ لَمَعَکُمْ حَبِطَتْ أَعْمٰالُهُمْ فَأَصْبَحُوا خٰاسِرِینَ (۵۳) یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اَللّٰهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ یُجٰاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ لاٰ یَخٰافُونَ لَوْمَةَ لاٰئِمٍ ذٰلِکَ فَضْلُ اَللّٰهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشٰاءُ وَ اَللّٰهُ وٰاسِعٌ عَلِیمٌ (۵۴)
آیا پس داوری نادانی پیش را میجوئید و کیست نیکوتر از خدا بداوری از برای گروهی که یقین میکنند (۵۰) ای آن کسانی که گرویدید مگیرید یهود و ترسایان را دوستان برخیشان دوستان برخیاند و هر که دوست دارد ایشان را از شما پس بدرستی که از ایشانست بدرستی که خدا هدایت نمیکند گروه ستمکاران را (۵۱) پس میبینی آنان را که در دلهاشان مرض است میشتابند در ایشان میگویند میترسیم که برسد ما را گزند بدی پس شاید خدا که آورد گشایش یا فرمانی از نزدش پس کردند بر آنچه نهان داشتند در تنهاشان پشیمانان (۵۲) و گویند آنان که گرویدند آیا این گروه آنانند که سوگند خوردند بخدا سختترین سوگندهاشان که ایشان با شمایند ناچیز شد کردارهاشان پس گشتند زیانکاران (۵۳) ای آنان که گرویدید آنکه برگردید از شما از دینش پس زود باشد که بیاورد خدا گروهی را که دوست دارد ایشان را و دوست دارند او را کرمدلانند بر گروندگان در شتابند بر کافران کارزار میکنند در راه خدا و نه میترسند از سرزنش سرزنشکننده آنست افزونی خدا میدهدش بهر که خواهد و خدا فراخ رحمت داناست (۵۴)
آمد آیت که کنند آیا طلبحکم دور جاهلیّت را ز رب
وآن تفاصل در قصاص است و دیتدر مقام قتل و جرح از معصیت
وآنچه در تورات و قرآن است ردمی نمایند از فساد و از حسد
در قصاص یک نفر، دو تن کُشندهمچنین مردی به قتل زن کُشند
بوده رسم جاهلیّت این چنیننی که باشد در کتاب اهل دین
کیست نیکوتر ز حق در داوریبهر ارباب یقین و بر تری
نزد پیغمبر دو تن ز اصحاب اومینمودند از دیانت گفتگو
آن یکی گفت از یهودان بهر مندوستان باشند خوب و ممتحن
لیک در مهر خداوند و رسولدل بود از مهر آن قومم ملول
گفت آن یک نیز با قوم یهوداز نخستین هم مرا پیوند بود
همچنین باقی بود پیوند منزآنکه در مهرند همسوگند من
آمد آیت کای گروه مؤمنانمی مگیرید از مخالف دوست هان
یعنی از قوم نصاری و یهودبعض ایشان بعض دیگر را ودود
وآنکه گیرد یار ، ایشان را و دوستبیشک است اینکه یک از ایشان هم اوست
پس بود واجب که گیرند اجتنابمؤمنان مسلم از اهل کتاب
از ره انس و وداد و اتحادنی ز وجه اتّجار و اعتماد
راه ننماید خدا بر ظالمانظالم آن کو دوست شد با دشمنان
پس تو بینی اندر آن دلها مرضسوی ایشان می شتابند از غرض
می شتابند اعنی از راه نفاقبر وداد کافران و اهل شقاق
این چنین گویند بهر اعتذارخائفیم از انقلاب روزگار
کار گردد بلکه یعنی باژگونمؤمنان گردند مغلوب و زبون
سازد این اندیشه را باطل خدایپس شود شاید به فتحی رهنمای
مؤمنان بر کافران غالب شوندکافران سرگشته و هارب شوند
یا که فرمانی فرستد از حدودبر جلاء و قتل و تخریب یهود
یا به اظهار نفاق بَددلانکشف سرّ و قتل آن بی حاصلان
پس دو رویان صبح کردند از فسوسبر هر آنچه بُد نهانشان در نفوس
یعنی از شک یا موالات فضولکه در آنها بود در کار رسول
بس پشیمان و ملول از بی شهودواندر آن از هیچ رو سودی نبود
مؤمنان گویند هم با یکدگراز تعجب زآن گروه بد سیَر
و اجترای آن جماعت بر خداوز یمین لغو و سوگند خطا
کاین گروهند آن کسان آیا به سازکه به حق سوگند می خوردند باز
جهد می کردند در سوگند خویشکه مع اند ایشان شما را نزد کیش
شد عملهاشان همه نابود و خامصبح پس کردند در خسران تمام
ای گروه مؤمنان هر که از شمامیشود مرتد عیان و برملا
بر زبان آرند قول ارتداداز پس اظهار دین و اعتقاد
پس خدا زود آورد قومی دگرکه ندانند از محبت پا ز سر
دوست با حقند و حقشان یار و دوستحق بود یار کسی کو یار اوست
حب ّ حقشان ثبت باشد در ورقهمچنین باشد بر ایشان حب ّ حق
ای موحد بر یُحِبهُم دار گوشپس یحِبونَهُ شنو، در حب ّ بکوش
دوستدار حق بود ثابت به دینوز عدوی حق کشد پیوسته کین
خاضع و خاشع بود بر مؤمنانلیک سخت و کینه جو بر کافران
پنج سجده کرد روزی مصطفی (ص)زو بپرسیدند سرّش اتقیا
گفت دادم جبرئیل از حق پیامکه علی را دوست دارم ای همام
سجده کردم زآن کرامت، باز گفتفاطمه محبوب حق است از نهفت
سجدة دیگر نمودم، گفت بازاز پیام ذوالجلال بی نیاز
دوست دارم آن دو سبط پاک راسجده کردم خالق افلاک را
باز گفتا گفته حق ز اسرارشاندوست دارم آنکه باشد یارشان
سجده کردم، باز گفتا حکم اوستدوستم با دوستانِ دوست، دوست
دوست، هر کس با علی مرتضاستدوستانِ دوستش محبوب ماست
سجده کردم زین بشارت باز همپنج سجده بود بر شکر نعم
گر فزون بُد ذوق ارباب قبولسجده تا پنجاه می کرد آن رسول
تا قیامت بلکه می کرد او سجودپی به پی از مژده رب الودود
گفت حق پس آنکه با حق است دوستقاهر و استیزه رو با خصمِ اوست
می کنند اندر ره حق کارزاربی ز خوف و لوم، لائم، مرد وار
مر فزونی و کرامت را خدامیکند بر هر که می خواهد عطا
واسع است و مطلع بر خلق، حقکیست تا بر فضل و جودش مستحق
زود باشد تا که آید در نبردتا ببینند اهل خیبر جنگ مرد
روز خیبر دو تن از مردان کارمر کمر بستند بهر کارزار
جانب خیبر زدند ایشان عَلَمدر دو روز و سست برگشتند هم
شب پیمبر گفت کار این نبردهست با آن کس که در مردی است فرد
صبح چون گردد عَلَم بر دست اوستکوست یار حق و حق با اوست دوست
صبح چون شد گفت پیغمبر ، کجاستآنکه او غالب به هر کار از خداست
کو علی ذوالجلال و باشکوهکش بود در جنگ کافر دل چو کوه
چون سبک گردد عنان دُلدُلشهست یکسان پیش پا، بحر و پلش
تو کجایی ای ولی ّ معتمدچشم حق بین تو چو ن گیرد رمد
چند مانی ذوالفقار اندر غلافمصطفی(ص) مانده است بی کس در مصاف
رفت حیدر (ع) گفت او را مصطفٰی(ص)روز میدانِ تو است ای ذوالوفی
زن عَلَم را سوی خیبر شو سواربرکن ای شیر حق از بیخ این حصار
رفت و کند و کُشت و بست از هر چه بودوآن زنان را بر اسیر آورد زود
هفت قلعه بعد یک دم گَرد بودوین نبود از مردمان از مرد بود
یک نبردش بود با کفار ایننک خضوعش را شنو با اهل دین
دید روزی یک زنی را در عبورکو کشیدی مشک آبی را به زور
با خود او میگفت یا رب حکم ماکن ز نصفت با علی مرتضی
گفت او را با خضوع از حوصلهکز چه داری از علی، ای زن گله
گفت بفرستاده مردم را به جنگگشته بر من روزگار عیش تنگ
او کمک بودم به هر کار از امورمیکشم رنج عیال اینک به زور
گفت بر من ده سبوی آب خویشتا که آیم از قفایت، رو تو پیش
بُرد مشک آب او تا خانه اشگنج رحمت رفت در ویرانه اش
بُد زنی آنجا و او را میشناختآن ولی ّ نیکخو را می شناخت
گفت با زن کاین علی (ع) مرتضی استخواست عذر او گفت این عذرت خطاست
من به هر روز آیمت بی منّتیتا کنی عرض ار که داری خدمتی
زین نمط ریزم ز دریا گر که دُرگردد این تفسیر بار صد شتر
قصد ازین، تفسیر آیت بود و بسنی که وصف او بود مقدور کس
آن ضرار ابن عبد الله به نامبعد فوت مرتضی (ع) رفت او به شام
آن معاویه ورا اندر خطابگفت، برگو تا کجا شد بوتراب
گفت، رفت او نزد حق کو را بخواندبندة حق بود و بر حق باز راند
گفت، چیزی گو ز وصفش بیخلافگفت، خواهم زین مرا آری معاف
گفت ، نبوی زین معاف اندر نشستگو به من ز اوصاف حیدر هر چه هست
گفت، چون خواهی کنون گویم یکیاز هزاران وز فزونش اندکی
با الله او می بود اول مرد دینکه نبی را کرد اجابت از یقین
همچنین افضل ز هر کس کو به تنمیبپوشید او قبا و پیرهن
اکرم از هر کس که او کرده است نحرهم سخیتر در سخا از کآن و بحر
بهترین مردمان بعد از رسولکآمد و شد کرد در عدل و اصول
گفت او را، کای ضرار افزوده گووصف او را از هر آنچه بوده گو
گفت، مردی سخت و دور اندیش بوددر تعقل ز اهل عالم بیش بود
کس به او نتوان رسید از پیشی اشدر ذکاء و عاقبت اندیشی اش
فارق حق بُد ز باطل در کلامعلم و عقل و حکمت و عدلش تمام
بُد روان از پهلویش جوی حِکَمموج می زد در بیانش از سینه یم
نی قوی را می فکندی در طمعنی ضعیف از وی شدی با یأس مع
داشت از دنیا و زینت های اووحشتی که مرد ز افعی وز عدو
بود مستأنس به حق در لیل تاروز دو چشمش جاری از خون جویبار
دائم اندر فکر حال آخرتنی به غفلت از خیال آخرت
روز و شب با نفس خود در کارزارخورد و خوابش کم ، سجودش بی شمار
نانش از خشکی خراشیدی دهنجامه های کهنه پوشیدی به تن
با وجودی کز نهیب و سطوتشکس نبُد قادر که بیند صورتش
سوی او مان قدرت دیدن نبودکس به حرفی لب نیارستی گشود
می نشستی آن چنان با ما به شفقکه یک از ما بود می گفتی به رفق
بس ملایم بس فروتن با انامدر جلوس و در سلوک و در کلام
بود خندان دائماً بر روی مانیک از آن می گشت خُلق و خوی ما
کس سؤال از وی چو کردی در خطابدادی از نرمی و خوشرویی جواب
با فقیران مهربان و دلنوازجمله از دنیا و اهلش بی نیاز
گفت، داری دوست او را تا چه حدگفت، آن را نیست حدی در سند
همچو بر موسی است حب ّ مادرشعذر خواهم زین قصور از داورش
هر چه آن زائد بود یعنی کم استزین کمی پیوسته جانم در غم است
گفت، چونی در فراق و فوت ویگفت، چون یعقوب گم کرده بُنی
راست گفتی ای ضرار اما صفیدارد از وی رازهای مختفی
آن صفات صورتش بود و تنشخاصگان دانند وصف ذوالمنش
بود او بحری نهان در زیر کفزیرتر از بحر و کف باشد صدف
بحر چون جنبش کند در هر مقامموجها از وی پدید آید تمام
موجها دارند با یم بستگیبحر را از موج نبود خستگی
ظاهر آن موجی که از دریا شودموج بنماید ولی دریا بود
باقی اش ناید به گفتن رو بیابنک شنو تفسیر آیت از کتاب
گفت گر در رزم اعدائید سستدر نبرد آید یکی چالاک و چست
کو خدا را دوست دارد حق وراغالب آید بر عدو در هر غزا
گر کسی گوید که این وصف است عامنی که مخصوص است بر یک تن به نام
چون یُحِبهُم جمع باشد در سخنجمع بر مفرد نبندند اهل فن
چونکه بود او بر طریق حق دلیلجمع منسوب است بر اهل سبیل
یعنی آنها که شد اوشان رهنمونبر جهاد اهل کفر و نفس دون
هر که او را پیرو آمد هم وی استخود شعاع شمس منفک زو کی است
گفت با اصحاب روزی مصطفی (ص)جنگ خواهد کرد مردی از شما
بعد من با مارقین و قاسطینهمچنین با ناکثین از اهل دین
جنگ من باشد به تنزیل کلاماو به تأویل است جنگش با انام
دو نفر گفتند آیا این قباراست آید هیچ بر بالای ما
گفت نی بل آنکه دوزد موزه رادوست دارد روز گرما روزه را
مرد تأویل است یعنی بوتراببر جهاد نفس دارد صبر و تاب
مؤمنان را خاضع است و دلنوازدر نبرد اعداء کُش و کافر گداز
هست افزون در یُحِبهُم گفتگوبا تو گویم شرح آن را مو به مو
اهل ظاهر گفته اند از اعتمادهست حب ّ حق تعالی با عباد
خواستن از بهر او توفیق تامهم هدایت اندر این دنیا تمام
در سرای دیگر اعطای ثواببر نکویی و اجر و مزد بی حساب
حب ّ بنده با خدا بی گفتگوآنکه خود خالص کند از غیر او
لیک گویند اهل معنی و اهل رازیعنی ارباب حقیقت، نی مجاز
حب ّ حق در ذات او باشد قدیموین شد از أحببت أن اُعرف قویم
لیک حب ّ بنده بی شک حادث استوآن قدم بر حب ّ حادث باعث است
چونکه سر زد از یُحِبهُم حب ّ حقفانی از خود گشت عبد مسترق
وز شئونات خودیّت مضمحلنه محب ماند به جا، نه جان و دل
پس ز گلزار یُحِبونَهُ وزدنفخۀ دیگر که از جودش سزد
بر محب ّ فانی از بود و نمودپس به حق باقی شود، یابد وجود
پس یُحِبهُم معنی فقر و فناستوآن یُحِبونَهُ ظهورات لقاست
بعد مردن از خودی و بیخودیراه یابد بر حیات سرمدی
بازگردم سوی تفسیر کلامبعد وصف حال احباب و کرام
حق نماید وصف آن کو در کمالبر خلافت لایق است از ذوالجلال