وَ مٰا عَلَّمْنٰاهُ اَلشِّعْرَ وَ مٰا یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّٰ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ (۶۹) لِیُنْذِرَ مَنْ کٰانَ حَیًّا وَ یَحِقَّ اَلْقَوْلُ عَلَی اَلْکٰافِرِینَ (۷۰) أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنّٰا خَلَقْنٰا لَهُمْ مِمّٰا عَمِلَتْ أَیْدِینٰا أَنْعٰاماً فَهُمْ لَهٰا مٰالِکُونَ (۷۱) وَ ذَلَّلْنٰاهٰا لَهُمْ فَمِنْهٰا رَکُوبُهُمْ وَ مِنْهٰا یَأْکُلُونَ (۷۲) وَ لَهُمْ فِیهٰا مَنٰافِعُ وَ مَشٰارِبُ أَ فَلاٰ یَشْکُرُونَ (۷۳) وَ اِتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اَللّٰهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ (۷۴) لاٰ یَسْتَطِیعُونَ نَصْرَهُمْ وَ هُمْ لَهُمْ جُنْدٌ مُحْضَرُونَ (۷۵) فَلاٰ یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ إِنّٰا نَعْلَمُ مٰا یُسِرُّونَ وَ مٰا یُعْلِنُونَ (۷۶) أَ وَ لَمْ یَرَ اَلْإِنْسٰانُ أَنّٰا خَلَقْنٰاهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذٰا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ (۷۷)
و نیاموختیم او را شعر و نسزد مر او را نیست آن مگر پندی و قرآنی واضح (۶۹) تا بیم دهد کسی را که باشد زنده و ثابت شود سخن بر کافران (۷۰) آیا ندیدید که ما آفریدیم برای ایشان از آنچه ساخت دستهای ما شتر و گاو و گوسفند پس ایشانند مر آنها را مالکان (۷۱) و رام گردانیدیم آنها را برای ایشان پس از آنها سواریشان و از آنها میخورند (۷۲) و مر ایشانراست در آنها منفعتها و آشامیدنها آیا پس شکر نمیکنند (۷۳) و گرفتند از غیر خدا خداوندی باشد که ایشان یاری کرده شوند (۷۴) نمیتوانند یاری کردن ایشان را و ایشان مر آنها را سپاهیاند حاضرکردگان (۷۵) پس نباید که اندوهگین سازد ترا گفتار ایشان بدرستی که ما میدانیم آنچه را مخفی میدارند و آنچه را ظاهر میکنند (۷۶) آیا ندید انسان که ما آفریدیم او را از منی پس آنگاه آن خصومت کنندهایست آشکار (۷۷)
مشرکی گفتا محمّد شاعر استآمد آیت کاین سخن ژاژ است و پست
شعر ما ناموختیم او را به هیچهم نشاید این مر او را در بسیج
نیست این بر مردمان جز ذکر و پندهم کتاب روشنی بس ارجمند
شعر باشد از تفطّن در کلامهست قرآن وحی خلاّق الانام
تا نپنداری و نبود مختفینی که اشعار است تفسیر صفی
بلکه الهامی به نطق پارسیباشد از حق گر به فهم آن رسی
تا عجم بر فهم قرآن پی برندبل عرب هم انتفاع از وی برند
شعر گر پنداری آن را شاعرانگو به نظم آرند یک سوره چو آن
لفظ قرآن را عرب داند نکونی که باشند آگه از اسرار او
جز قلیلی کز حقایق آگهنداز عرب یا از عجم، اهل رهند
حاصل این تفسیر ز الهام خداستنی که شعر و شاعری وین برملاست
عقل دانایان در این دریاست غرقفکرها در پیش نورش ضوء برق
عارفان از حق شناسند اصل ویگوش کن لِّیُنذِرَ مَن کَانَ حَیّ
زنده را یعنی بود انذار و بسزنده کبود، مؤمن روشن نفس
منذر آن نی بر هر آن دل مرده استکه نه پی بر هستی خود برده است
وَیَحِقَّ الْقَول یعنی تا شودکافران را قول حق واجب به حد
این نمی بینید آیا کز نشانآفریدیم آنچه بهر نفعشان
زآنچه کرده بی شریک و بیمعیندستهای قدرت ما این چنین
چارپایان ز اسب و گاو و گوسفندپس مر آنها را خود ایشان مالکند
رام گرداندیم بر مطلوبشانبعضی از آن پس بود مرکوبشان
بعض دیگر را خورند از بودهاهستشان در چارپایان سودها
هم ز آشامیدنی از دوغ و شیرشکر آیا پس نگویند از ضمیر
هم گرفتند اله غیر از خدابر امید یاری اندر کارها
وآن بتان یاری بنتوانند دادچند آید یاری از سنگ و جماد
بت پرستان بل بتان را ناصرندنزد ایشان خود سپاهی حاضرند
تا که بپرستندشان لیل و نهارهم کنند از آن بتان دفع مضار
یا به محشر بت پرستان با بتانحاضر آیند از پی رفع گمان
پس نباید تا تو را محزون کندقولشان گویند آنچه از بیخرد
جمله می دانیم ما آنچه نهانمی کنند از حقد هم فاش و عیان
آدمی آیا ندانست و ندیدخلق چون کردیمش از نطفه پدید
پس کند آنگاه در بعث او جدالبیخبر زآن، کاین بود کفر و ضلال