گنج

۱۲- آیات ۳۶ تا ۳۷

۴۱ بیت

وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَةٍ إِذٰا قَضَی اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً (۳۶) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اِتَّقِ اَللّٰهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اَللّٰهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی اَلنّٰاسَ وَ اَللّٰهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشٰاهُ فَلَمّٰا قَضیٰ زَیْدٌ مِنْهٰا وَطَراً زَوَّجْنٰاکَهٰا لِکَیْ لاٰ یَکُونَ عَلَی اَلْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوٰاجِ أَدْعِیٰائِهِمْ إِذٰا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کٰانَ أَمْرُ اَللّٰهِ مَفْعُولاً (۳۷)

و نمی‌باشد مر مرد با ایمان را و نه زن با ایمان را چون گذارش دهد خدا و رسول او امری را که بوده باشد مر ایشان را اختیاری از امر ایشان و کسی که نافرمانی کرد خدا را و پیغمبر او را پس بتحقیق که گمراه‌شدنی هویدا (۳۶) و چون می‌گفتی مر آن را که احسان خدا بر او و احسان کردی بر او نگاهدار با خود جفت خود را و بپرهیز از خدا و پنهان دار در نفس خود آنچه را خدا ظاهر کننده است و بیم داشتی از مردم و خدا سزاوارتر است آنکه بیم نمایی آن را پس چون واگذارد زید از او حاجت را تزویج کردیم بتو او را تا نبوده باشد بر مؤمنان باکی در جفتهای پسر خوانده‌های ایشان چون گذاردند از ایشان حاجت را و می‌باشد فرمان خدا کرده شده (۳۷)

« در بیان قصۀ زینب و زید »

هست مروی چونکه زینب را رسولخواست بهر زید گشت او زین ملول
بُد چو عمّه زادة پیغمبر اوهم جمیله کرد اِباء زآن شوهر او
بر گمانش که پیمبر مر ورابهر خود خواهد رضاء شد ز ابتدا
یافت چون کو را ز بهر زید خواستدر غضب شد گفت این ناید به راست
آمد آیت نیست بر مؤمن سزاهمچو عبد االله حجش از نارضا
هم زنی کو مؤمنه چون زینب استتا بپیچد سر ز امری کز رب است
چونکه شد حکم خداوند و رسولنزد کاری و اینست ثابت در اصول
اینکه باشد بهر آنها اختیاراز امور خویش هست ار حق گذار
وآنکه عاصی بر خدا و بر رسولگشت خود کرده است گمراهی قبول
هست در گمراهیی بس آشکارچون شنید این زینب آمد به اعتذار
من به حُکمت را ضیام گفت آنچه هستعقد وی پس مصطفی (ص) با زید بست
هم فرستادش صداق از مال خویشداد مردم را طعام افزون و بیش
ابن ابراهیم در تفسیر خودکرده ذکر اینسان ز اخبار و سند
که به حجرة زید روزی مصطفی(ص)رفت دید او زینب نیکو لقا
گفت تحسین خالقی را کآفریداین چنین حسنی که مثلش کس ندید
چونکه آمد زید زینب گفت بازآنچه بشنید از رسول پاک باز
گفت شاید کرده میل آن مقتداگر که خواهی سازمت این دم رها
گفت شاید گر تو ام بدهی طلاقاو نخواهد می نگردم جفت طاق
زید آمد نزد آن بحر عطاجفت خود را گفت من سازم رها
گفت باعث چیست مانا خدمتیگشته فوت از وی بود یا تهمتی
گفت نی باالله کز آن پاکیزه خومن ندید م جز نکویی یک تسو
از شرافت لیک یا روی نکوبس ترفع می نماید بر من او
گفت پیغمبر که دار او را نگاهوز خدا ترس از طلاقش بی گناه
کرد او اصرار در باب طلاقدر طلاق از جفت تا گردید طاق
حق کند اخبار پیغمبر از اینکه به یاد آر ای رسول پاک دین
چونکه گفتی بر کسی کانعام کردنعمت خود بر وی آن خلاّق فرد
زوجه ات را دار بهر خود نگاهمی بپرهیز از خدا زین نابخواه
یاد کن کردی چو در نفست نهانآنچه حق ظاهر کننده بود آن
از نکاح زینب ار بدهد طلاقزید او را یا ارادة آن سیاق
بود ترس از مردمت در سرزنشوز لب هر کج خیالی بد منش
که پیمبر از پسر بگرفت زنگفت او را ده طلاقش بهر من
حق احق است آنکه تا ترسی از اوکو بداند رازها را مو به مو
چون تو دانستی که زینب جفت توستاز تو پنهان گر کنی ناید درست
طعن مردم خائفت ز اظهار کردزآنچه حقت داد و برخوردار کرد
این عتابی بر پیمبر بُد ز حقکامر زینب را چه پوشی از فرق
آنچه من خواهم که سازم برملاتو کنی از خلق ز اظهارش حیا
پس چو آن هنگام که بگذارد زیدحاجت خود را ز زینب رفت قید
با تو تزویجش نمودم از فَرَجتا دگر بر مؤمنین نبود حرج
که زن فرزند خوانده بر انامنیست چون در جاهلیّت آن حرام
چونکه بگذارند ز ایشان در سیاقحاجت خویش از نکاح و از طلاق
یابد امری که خدا خواهد وقوعدر مقامات از اصول و از فروع