۸- آیه ۶۸
قٰالُوا حَرِّقُوهُ وَ اُنْصُرُوا آلِهَتَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ فٰاعِلِینَ (۶۸)
گفتند بسوزانید او را و یاری کنید الهان خود را اگر هستید کنندگان (۶۸)
« حکم کردن نمرود بر سوزانیدن حضرت ابراهیم(ع) »
پس بگفتند آن گُره با یکدگرمی بسوزانید او را بر بتر
زین به معبودانتان یاری کنیدگر کنید این داد دینداری کنید
کرد پس نمرود برپا یک حصارتا در آن سوزد خلیلِ حق به نار
گفت تا جمع اندر آن هیزم کنندوین عمل را جملۀ مردم کنند
تا به ماهی هیزم آنجا مرد و زنبردی از قهر خلیل ممتحن
تا ز هیزم گشت چون کوهی بلندپس در آن از عقل خام آتش زدند
منجنیقی ساخت ز اغوای بلیسدیو خویی که مر او را بُد جلیس
بست ابراهیم را بر منجنیقمی نبود او را معینی زآن فریق
خواست آن دم ناله ای ز افلاکیانکای خدای بی شریک بی نشان
باشد این یک بنده بر روی زمینکه تو را خواند به یکتایی چنین
کی برد کس نامی از پروردگارگر بسوزند این موحد را به نار
شد خطاب از حق بر ایشان از رشدکه اگر خواهد کنید او را مدد
آمدند افلاکیان ز امر جلیلتا کنند ایشان اعانت بر خلیل
گفت مر افرشتۀ باد آن زمانافکنیم این نار بر نمرودیان
تا بسوزند از صغیر و از کبیرکس نماند هیچ از این قوم شریر
گفت افرشتۀ زمینش که بگوتا برم این جمله را در وی فرو
هر یک از اهل سماوات این چنینآمدند او را به یاری بر زمین
گفت من در پیش امر ذوالمننکرده ام فانی ارادة خویشتن
در بلایم گرچه دل خُرسند اوستمی پسندم هر چه آن اپسند اوست
بنده ام من بنده کبود تا که اوباشدش در حکم مولا گفتگو
من چه غم دارم که عالم آتش استسوختن گر خواهد او بر ما خوش است
چون در آتش شد نگون از منجنیقجبرئیلش در رسید اندر طریق
گفت هیچ ار حاجتی داری بگوگفت داند حاجت هر بنده او
کار جز با قاضی الحاجات نیستآنکه او محتاج کس در ذات نیست
حاجتی زین بِه مرا نبود کنونکه شوم در آتش از عشقش نگون
حیف کاین جان در غم و سوزش کم استوین شرار از بهر جانم یک دم است
کاش جان بسیار بود ، آتش مدامکاندر او می سوخت تا یوم القیام
گر تو را عشقی است دانی گو چه گفتاین گُل از بُستان عاشق برشکفت
خواست تا از دل کشد آهی ز عشقزد بر او یارش دگر راهی ز عشق
که مَکِش آه از جگر، خاموش باشراز عشق افشاء مکن، روپوش باش
که ز آهت آتش افتد در جهانسوزد از وی این زمین و آسمان
تو مزن دم کار هِل تا من کنمبر تو آتش، جنّت و گلشن کنم