گنج

۱۵- آیات ۸۷ تا ۸۸

۴۴ بیت

وَ ذَا اَلنُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغٰاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنٰادیٰ فِی اَلظُّلُمٰاتِ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ أَنْتَ‌ سُبْحٰانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ (۸۷) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ وَ نَجَّیْنٰاهُ مِنَ اَلْغَمِّ وَ کَذٰلِکَ نُنْجِی اَلْمُؤْمِنِینَ (۸۸)

و صاحب ماهی را چون رفت خشمناک پس گمان کرد هرگز تنگ نخواهیم گرفت بر او پس ندا کرد در تاریکیها که نیست خدایی مگر تو منزهی تو بدرستی که من هستم از ستمکاران (۸۷) پس اجابت کردیم مر او را رهانیدیم او را از اندوه و همچنین می‌رهانیم گروندگان را (۸۸)

« در بیان حال حضرت یونس علی نبینا علیه السلام »

یاد کن از صاحب ماهی که رفتاو غضبناک از میان قوم زفت
بر خود او بگرفت زآن رفتن غضبکه چرا رفت او برون بی اذن رب
زآنکه وعده کرده بود او از شتابقوم خود را بر هلاک و بر عذاب
چونکه آمد حالشان را باز جُستجملگی بودند بر حال نخست
شرح آن گفتیم در آیات پیشپس غضب فرمود او بر نفس خویش
کز چه از حق خواست بر قومش عذابیا چرا بی اذن حق رفت از شتاب
پس گمان کرد او که حق نگرفته هیچتنگ بر وی راه رزق اندر بسیج
یا گمان کرد او که چون بی اذن حقرفته بود از قوم بیرون از غَلَق
حق نگیرد تنگ بر وی زآن عملیا نسازد تنگ بهر او محل
پس چو بیرون شد ز نینوی از غضبرفت تا نزدیک بحری خشک لب
عزم دریا کرد و بر کشتی نشستشد نهنگی راهشان بر بحر بست
موجها برخاست یا مانند کوهاهل کشتی آمدند اندر ستوه
اندر این کشتی بگفتند از تمیزبنده ای باشد ز مولا رو گریز
شورش بحر است از طغیان اوبر خداوندش به گاه جستجو
خاست یونس گفت آن بنده منمکه ز خواجۀ خود گریزنده منم
بایدم در بحر بر زودی فکندتا شما سالم بمانید از گزند
زین به قرعه پس نمودند اعتمادقرعه بر نام وی اندر دم فتاد
رفت کاندازد به دریا خویش راباز ماند شورش و تشویش را
ماهی ای بگشود بهر او دهانآمد این بر اهل کشتی بس گران
کافکنند اندر دهان ماهی اشبی خبر از حکمت اللّهی اش
جانب دیگر ببردندش ز یمباز آمد ماهی و بگشود فم
پس توکل کرد بر نعم النصیرخویش را افکند از کشتی به زیر
ماهی اندر دم فرو بردش به کامبطن ماهی گشت معراجش تمام
یک قدم برداشت از خود سوی دوستنیست جز آن یک قدم تا کوی دوست
بُد دو عالم جمله زیر آن قَدموآن فنای حادث است اندر قِدم
نیک دانند آن قدم را اهل دلدل ندارد هر شکمخوار این بهل
گو ز یونس، کو به بطن ماهی استبطن حوتش بارگاه شاهی است
گفته اند ارباب تفسیر این چنینکه به ماهی شد خطاب از رب دین
کاین نه طعمۀ توست، دار او را نگاهبل تویی گردونِ این رخشنده ماه
گر به کام ماهی اش انداختیمماهی اش را عرش وحدت ساختیم
هفت یا سه یا چهل روز تمامبطن حوتش بود معراج و مقام
فلسفی گوید ز برهان متینخارج از حکم طبیعت باشد این
راست گوید لیک این از طبع نیستمعجز است و آیت پیغمبری است
داند این کز هستِ خود فانی شدهاز طبیعت رسته، ربّانی شده
سیر می کرد او به دریای شهوددر سه تاریکی و نورش می فزود
می شنید آواز اشیاء بر ثبوتجمله در تسبیح حیّ لایموت
پس در آن تاریکی و تشویش راخواند از دل مر خدای خویش را
کای خدایی که خدایی جز تو نیستآشنا را آشنایی جز تو نیست
ما ز خود بیگانه گشتیم ای خداتا تو باشی از دو عالم یار ما
من کنم تقدیس و تسبیح تو زآنکه کنی پاک از عیوبم جسم و جان
من ز استمکارگان بر نفس خویشبودم از نقصان از اندازه بیش
کرد چون بر ظلمِ نفس او اعترافحق نجاتش داد از غم بی خلاف
گفت کردیم آن دعایش مستجابهم رهاندیم از غم او را بر شتاب
مؤمنان را هم رهانیم این چنینکه التجاء آرند بر ما از یقین