گنج

۱۳- آیات ۸۳ تا ۸۴

۵۳ بیت

وَ أَیُّوبَ إِذْ نٰادیٰ رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ اَلضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ اَلرّٰاحِمِینَ (۸۳) فَاسْتَجَبْنٰا لَهُ فَکَشَفْنٰا مٰا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَ آتَیْنٰاهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنٰا وَ ذِکْریٰ لِلْعٰابِدِینَ (۸۴)

و ایوب را هنگامی که ندا کرد پروردگارش را که مس کرد مرا آزار و تو رحم‌کننده‌تر رحم‌کنندگانی (۸۳) پس اجابت نمودیم مر او را پس رفع نمودیم آنچه با او بود از آن را و دادیم او را اهلش و مثلشان با ایشان رحمتی از نزد ما و پندی مر پرستندگان را (۸۴)

« در بیان حال حضرت ایوب علی نبینا و علیه السلام »

یاد کن ایوب را چون خواند چندرب خود را چون رسید او را گزند
که مرا مَس کرد ضرّی این چنینتو به حالم ارحمی از راحمین
یادم آمد حال ایوب صبورگشتم از صبر و سکون یکباره دور
منقلب شد حالم از احوال اوآمدم چون در نظر تمثال او
بود صبرش از محبّت بر اِلهآن امین راه حق روحی فداه
گریه گر بگذاردم گویم تمامحال آن بگزیدة ربّ الانام
در محبّت امتحان دوست راکَند از تن با رضایت پوست را
آنکه با حق کار عشق اینسان کندترک ملک و مال و جسم و جان کند
نکشد آهی در بلاء باشد صبوردر محبّت تا جویی ناید قصور
جان به نامش گر دهی نبود گرانصد سلام او را به جان از عاشقان
مال و ملکش بود بیش از حصر و حدهم غلام و اسب و استر بی عدد
بود مشغول عبادت صبح و شامدل نبودش جز به مهر حق مدام
روزی آمد جبرئیل از حق بر اوداد پیغام از حق او را رو به رو
گفت بودی عمری اندر عیش و نازآن سر آمد وقت اندوه است باز
نعمتت گردد مبدل بر نقمصحتت بر رنج و هم شادی به غم
فقر و ناداری رسد بعد از غناءمیشوی بر ضعف و خواری مبتلاء
گفت دادم دل بر این جمله یقینگر رضای دوست باشد این چنین
کی توانیم از رضای او گذشتباغ ما چو از باد مهرش تازه گشت
پس بُراق عشق آمد شد سوارسوی معراج فناء هم رهسپار
نوح سان بنشست در فُلک رضاءداد دل یکجا به طوفان قضاء
بر بلای دوست بود او منتظرتا که فرمان کی به جهر آید ز سرّ
بود روزی در عبادتخانه اوکآمد از ره پیک عشق از چار سو
که تلف شد گلّه و خیل و رمهرفت بر سیل حوادث آن همه
کِشتها و باغها را زد سمومکرد ویران هر چه بود از مرز و بوم
پس خبر آمد که افتاد از مقامسقف مر بر فرق فرزندان تمام
بود مشغول او به ذکر ذوالجلالمی نماند از آن خبرها ز اشتغال
فوت فرزندان دل آوردش به دردپس به سجده اوفتاد و شکر کرد
بانگ بر زد غیرت عشق غیورکاین زمان دل را نگهدار ای صبور
در حضورش کن نگهداریِ دلیارت آید تا که بر یاریِ دل
داده حق بود اینها بی سخنباز چون خواهد ز جان تسلیم کن
کی تو را جان بود یا چیز دگریا که هیچت از وجود خود خبر
او تو را جان داد و عقل و علم و دیدهم ز نعمتها که پی در پی رسید
آنچه خود داد ار که هم بگرفت بازمنّت از وی دار و با محنت بساز
در ره اینها امتحان عاشق استتا که بر زخم ارادت لایق است
باز آمد امتحان بیمار شدمدت رنج و مرض بسیار شد
هیچ عضوی سالم از وی بر نماندجز زبان و دل که حق زآن می بخواند
زخم گشت اعضای او سر تا به پایدر کَناسه مر ورا دادند جای
رحُمه بُد مشغول خدمتکاری اشمینمود اندر مرض غمخواری اش
هفت سال اینگونه بود احوال اوکس نپرسیدی ز نفرت حال او
گفت رحُمه چون نخواهی از خداتا تو را بدهد ز علتها شفا
گفت از این کو مرا هشتاد سالداد نعمت سخت دارم انفعال
که ز رنج کم ز وی خواهم شفایاد نارم آن همه عیش و نوا
بحر رحمت زین بیان آمد به جوشاو زبان است ار شود عاشق خموش
هر صباحی از غم و بیماری اشباز پرسید از پی دلداری اش
که بود چون حالت ای بیمار منعافیت جویی تو یا دیدار من
گفتی آن را هم تو دانی ای خداگر چنینم یا چنان در مدعا
بر نیاید کار بر دعویِ منکار باشد بر قبول ذوالمنن
بود صبحی منتظر در سرّ و هوشآن خطاب حق ورا نامد به گوش
آن زمان لب بر شکایت باز کردرَب أنِّی مَسّنِی آغاز کرد
پس نمودیم آن دعایش مستجابهم مبدل بر شفاء، رنج و عذاب
رنج او برداشتیم از فضل ماباز دادیمش ز علت ها شفا
هم دو چندان زآنچه بودش بیشترز اهل و اولاد و منال و گنج و زر
تا به اینجا بود تفسیر کلامنک به تحقیق آمدیم اندر مقام

« تحقیق »

گوش دل بگشا به تحقیق صفیآشنایی گر به اسرار خفی
وقت موج بحر ما شد هوش داربر گُهرهای معانی گوش دار
نیست تفسیر اینکه گوید هر گدایکرده این تفسیر را صوفی به رای
بلکه تحقیق است و ز اسرار وجودگر نفهمی تو ، گناه از ما نبود
کرد حق احضار چون ایوب رادر مقام قرب و اوج اعتلا
کآن بود معراج مردان و ملوککه به ره کردند مردانه سلوک
جان و دل پرداخت از کثرت تماموز خیال جسم و جان و ننگ و نام
کرد دل خالی ز یاد غیر دوسترفت بیرون از جهات مغز و پوست
ریخت از خود هر چه او را قید بودزآنکه خود در دام عشق او صید بود
عیش و صحت، خانه و فرزند و مالاشتر حق را بپاید چون عقال
وقت مستی کرد آن را تار و مارپس به معراج فناء شد رهسپار
ماند غافل هم ز جان و هم ز تنوین بود در راه عشق اول سنن
تن چو از تعمیر آن کردی به دورمی شود رنجور و فاسد زآن قصور
سوی کثرت چون ز وحدت گشت بازدید برجا نیست هیچ از برگ و ساز
رفته بر باد آن همه آثارهامی نمانده خشتی از دیوارها
گشته آن بنیادها یکجا خرابیافته اوضاع گیتی انقلاب
آنچه قابل بر فناء بوده است آنگشته فانی نیست هیچ از وی نشان
لیک آن کو گنج وحدت با وی استدر غم فقدان دیناری کی است
آمد او با گنج وحدت ز آسمانهر چه خواهد هست با وی در زمان
در سرا بارید سه روزش طلااین بود بعد از فناء سرّ بقا
گشته بر وی باز ابواب عطااز نشان رَحمَةً مِّن عِندِنَا
تا که پندی باشد این بر عابدینصبر در محنت کنند اهل یقین