گنج

۴- آیات ۳۶ تا ۴۱

۴۷ بیت

قٰالَ قَدْ أُوتِیتَ سُؤْلَکَ یٰا مُوسیٰ (۳۶) وَ لَقَدْ مَنَنّٰا عَلَیْکَ مَرَّةً أُخْریٰ (۳۷) إِذْ أَوْحَیْنٰا إِلیٰ أُمِّکَ مٰا یُوحیٰ (۳۸) أَنِ اِقْذِفِیهِ فِی اَلتّٰابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی اَلْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ اَلْیَمُّ بِالسّٰاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِی وَ عَدُوٌّ لَهُ وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلیٰ عَیْنِی (۳۹) إِذْ تَمْشِی أُخْتُکَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلیٰ مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْنٰاکَ إِلیٰ أُمِّکَ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُهٰا وَ لاٰ تَحْزَنَ وَ قَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّیْنٰاکَ مِنَ اَلْغَمِّ وَ فَتَنّٰاکَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنِینَ فِی أَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلیٰ قَدَرٍ یٰا مُوسیٰ (۴۰) وَ اِصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی (۴۱)

گفت بدرستی که داده شد خواسته‌ات را ای موسی (۳۶) و بدرستی که منت نهادیم بر تو بار دیگر (۳۷) و هنگامی که وحی فرستادیم بمادرت آنچه وحی فرستاده می‌شود (۳۸) که درآورش در تابوت پس بیندازش در دریا پس باید که بیندازد او را دریا بکنار تا بگیردش دشمنی که مراست و دشمنی که او راست و انداختم بر تو مهری را از خود تا تربیت کرده شوی بر نگهداری من (۳۹) هنگامی که می‌رفت خواهرت پس می‌گفت آیا دلالت کنم شما را بر کسی که کفایت کند او را پس باز گردانیدیم ترا بمادرت تا بیاساید چشمش و اندوهناک نباشد و کشتی تنی را پس رهانیدیم ترا از غم و آزمودیم ترا آزمودنی پس ماندی سالها در اهل مدین پس آمدی بر اندازه ای موسی (۴۰) و گزین کردم ترا برای خودم (۴۱)

قَالَ قَد أوتِیتَ سَؤلَک یا کلیممنّت ما بر تو زین باشد عظیم
آنچه گفتی شد برآورده تمامبر تو زآن منّت نهادیم ای همام
وحی چون کردیم سوی مادرتکافکند از خوف در بحر اندرت
چونکه می گشتند آن فرعونیانتا که جویند از تو در جایی نشان
دیده بُد در خواب فرعون عنودکز محلۀ آل اسرائیل زود
آتشی آمد سرا و قصر اوسوخت یکجا شد در آن آتش فرو
کاهنان گفتند در تعبیر آنزاده گردد طفلی از یعقوبیان
که هلاک تو بود بر دست اوقبطیان کردند صید شست او
زآن سبب هر طفل کآمد در وجودگر پسر بود از شما کُشتند زود
چون تولد یافتی تو مادرتمضطرب گشت از جفای کافرت
چونکه آن فرعونیان در جستجوآمدند اندر سرای از چار سو
ما فرستادیم بر شکل بشراز ملایک سوی امّت یک نفر
گفت موسی را به صندوقی گذارپس ورا در رود نیل اندر سپار
باید اندازیم اندر ساحلشتا فرا گیرد عدوی قاتلش
آنکه باشد دشمن من خصم اوپس چنین کرد آن زن از خوف عدو
بود نهری جاری از دریای نیلبر سر او باغ فرعون مُحیل
برد آن صندوق را آب اندر آنآمد آن بر چشم فرعون از مکان
برگرفتند و درش کردند بازکودکی دیدند در وی دلنواز
مهری از اوشان به قلب اندر فتادبر تو بر دلها فکندم این وداد
تخم مهرت را به دلها کاشتیمهر کست را بر محبّت داشتیم
زوجۀ فرعونت اندر پیش خودپرورش می داد زآن مهرش که بُد
تا تو یابی پرورش بر دیدنمتربیت یابی به فضل روشنم
یاد کن وقتی که آمد خواهرتبر تجسّس سوی ایشان یکسرت
وآن چنان بودی که چون صندوق رامادرش افکند در نیل از قضا
خواهرش رفت از عقب تا بیند آندر کجا با آب خواهد شد روان
دید رفت اندر سرای شاه اورفت در پی هم بدان درگاه او
گفت فرعون این مرا باشد پسرآسیه بگرفت چون جانش به بر
دایه بهرش خواستند از هر مقامشیر کس را هیچ نگرفت او به کام
خواهرش گفتا شما را من دلیلمیشوم بر دایه کش گردد کفیل
آسیه گفت ار کنی این با تو هممن بسی از مال و زر احسان کنم
رفت و آگه کرد مادر را ز حالبُرد او را سوی ایوان جلال
گفت زآن حق بر وسیلۀ خواهرتبازگردانم به سوی مادرت
کرده بودم زآنکه با او وعده منکت رسانم سوی او بی رنج تن
نیست اندر وعدة ما پس خلافنی کنم در وعده من با کس خلاف
پس رسانم زود من بر مادرتدیده تا روشن کند بر منظرت
نه به هجرانت شود اندوهناکهم ننوشی تو به غیر از شیر پاک
قبطی ای کُشتی رهاندیمت ز غمآزمودیمت به فتنه زآن الم
شرح قتل قبطی و خوفش به نصگویم از تفصیل در سورة قصص
پس به مَدین سالها کردی درنگنامد اندر امتحان پایت به سنگ
وَفَتَنَّاکَ فُتُون یعنی شدیخالص از محنت کت از پی آمدی
ز امتحانها آمدی نیکو برونزآن فزودی جمله بر صبر و سکون
تا رسیدی تو به اندازه کمالاندر این وادی شدی فرخنده حال
بشنوی از ما خطاب از برترییابی اینسان رتبۀ پیغمبری
برگزیدیمت ز بهر حبّ خویشبود این فضلی دگر ز اندازه بیش
بهر خود یعنی ز بهر طاعتمهم به خلقان بر اقامۀ حجتم
وحی می بود انبیاء را در نهانبا تو من کردم تکلّم بالعیان
وین تو را باشد نشانِ اختصاصهمچو بر درگاه سلطان میرِ خاص