گنج

۹۱- آیات ۱۸۳ تا ۱۸۷

۱۲۱ بیت

یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ اَلصِّیٰامُ کَمٰا کُتِبَ عَلَی اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (۱۸۳) أَیّٰاماً مَعْدُودٰاتٍ‌ فَمَنْ کٰانَ مِنْکُمْ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ وَ عَلَی اَلَّذِینَ یُطِیقُونَهُ فِدْیَةٌ طَعٰامُ مِسْکِینٍ فَمَنْ تَطَوَّعَ خَیْراً فَهُوَ خَیْرٌ لَهُ وَ أَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (۱۸۴) شَهْرُ رَمَضٰانَ اَلَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ اَلْقُرْآنُ هُدیً لِلنّٰاسِ وَ بَیِّنٰاتٍ مِنَ اَلْهُدیٰ وَ اَلْفُرْقٰانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ اَلشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ وَ مَنْ کٰانَ مَرِیضاً أَوْ عَلیٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَیّٰامٍ أُخَرَ یُرِیدُ اَللّٰهُ بِکُمُ اَلْیُسْرَ وَ لاٰ یُرِیدُ بِکُمُ اَلْعُسْرَ وَ لِتُکْمِلُوا اَلْعِدَّةَ وَ لِتُکَبِّرُوا اَللّٰهَ عَلیٰ مٰا هَدٰاکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (۱۸۵) وَ إِذٰا سَأَلَکَ عِبٰادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ اَلدّٰاعِ إِذٰا دَعٰانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ (۱۸۶) أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ اَلصِّیٰامِ اَلرَّفَثُ إِلیٰ نِسٰائِکُمْ هُنَّ لِبٰاسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِبٰاسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اَللّٰهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتٰانُونَ أَنْفُسَکُمْ فَتٰابَ عَلَیْکُمْ وَ عَفٰا عَنْکُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ اِبْتَغُوا مٰا کَتَبَ اَللّٰهُ لَکُمْ وَ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا حَتّٰی یَتَبَیَّنَ لَکُمُ اَلْخَیْطُ اَلْأَبْیَضُ مِنَ اَلْخَیْطِ اَلْأَسْوَدِ مِنَ اَلْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا اَلصِّیٰامَ إِلَی اَللَّیْلِ وَ لاٰ تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عٰاکِفُونَ فِی اَلْمَسٰاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اَللّٰهِ فَلاٰ تَقْرَبُوهٰا کَذٰلِکَ یُبَیِّنُ اَللّٰهُ آیٰاتِهِ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ (۱۸۷)

ای آنان که گرویدید نوشته شد بر شما روزه چنان که نوشته شد بر آنان که از پیش شما بودند تا شاید بپرهیزید (۱۸۳) روزهای شمرده شده پس کسی که بوده باشد از شما بیمار یا بر سفر پس مدت شمرده شد از روزهای دیگر و بر آن کسانی که طاقت دارند آن را فدا دهند طعام بیچاره‌ای را پس هر که رغبت کرد نیکی را پس آن بهتر است مر او را و اگر روزه بگیرید بهتر است مر شما را اگر باشید که بدانید (۱۸۴) ماه رمضان آنکه فرو فرستاده شد در آن قرآن بهدایت برای مردمان و بینه‌ها از هدایت و فرقان پس هر که حاضر است از شما این ماه را پس باید روزه بگیرد آن را و آنکه باشد بیمار یا بر سفری پس شمرده شد از روزهای دیگر می‌خواهد خدا بشما آسانی را و نمی‌خواهد بشما دشواری را و از برای آنکه تمام کنید شماره را و تا ببزرگی یاد کنید خدا را بر آنچه راه نمود شما را و تا شاید شما شکر کنید (۱۸۵) و چون پرسندت بندگان من از من پس بدرستی که من زودپذیرنده‌ام خواندن خواننده را چون خواند مرا پس بپذیر مرا و باید ایمان آورید بمن تا شاید شما بفلاح رسید (۱۸۶) حلال شد برای شب روزه جماع با زنانتان آنهااند لباس برای شما و شما لباسید ایشان را دانسته خدا که شما بودید که خیانت کردید خودتان را پس پذیرفت بر شما و درگذشت از شما پس اکنون مباشرت کنید ایشان را و بجوئید آنچه نوشته خدا برای شما و بخورید و بیاشامید تا آنکه پدید آید برای شما رشته سفید از رشته سیاه از صبح پس تمام کنید روزه را تا شب و مباشرت مکنید ایشان را و شمائید معتکفان در مسجدها اینست حدهای خدا پس نزدیک مشوید آن را همچنین هویدا می‌کند خدا آیتهایش را برای مردمان تا شاید ایشان بپرهیزند (۱۸۷)

« در بیان صوم »

ای گروه مؤمنان اندر مقامبر شما بنوشته شد حکم صیام
همچنان که شد نوشته پیش از اینروزه بر هر امتی از اهل دین
مر شود آن موجب پرهیزتاناز هوای نفس جهل آمیزتان
روزهایی که به جز معدود نیستصوم واجب جز در آن محمود نیست
پس مریض است ار کسی ور در سفرهست صوم او در ایّام دگر
وآن کسانی را که باشد طاقتیچاره نبود از قبول فدیتی
فدیه مسکین را بده یعنی طعامکآن بود نائب مناب اندر صیام
هر که بر نیکی کند رغبت یقینبهر او بهتر بود در راه دین
مر مساکین را دهد نان و طعامبهر افطاری که کرد اندر صیام
روزه ور گیرد ز اطعام افضل استگر بدانید ارچه اطعام اسهل است
شهر رمضانست کاندر وی نزولیافت قرآن بهر اکمال عقول
این کمال آمد هدایت بهر ناستا شناسی شاه معنی زین لباس
بیّنات است و هدی در ملک فرقتافت فرقان همچو نور جان ز شرق
پس هر آن شد حاضر این ماه از شماروزه باید گیرد از وجه رضا
ور مریض است و مسافر شد معافتا در ایّام دگر دور از خلاف
بر شما حق خواست در هر کار یسرمی نخواهد تا فتد مردی به عسر
تا مگر تکمیل این مدت کنیدیاد معبود بزرگ آیت کنید
هم به جرم خویش مستغفر شویدبر هدایتهای او شاکر شوید
چون تو را پرسند از من ای حبیببس عبادم را قریبم هم مجیب
خواند آن خواننده چون در دعوتمپس اجابت میکنند از طاعتم
باید ایمان آورند ایشان به منبر صلاح آیند شاید بی سخن
در شبانِ روزه نزد اعتدالرفت با نسوانتان باشد حلال
بر شما ایشان لباسند و اساسهم شما هستید ایشان را لباس
حق همی دانست باشند این رمهبر نفوس خویشتن خائن همه
یعنی آن شبهای صوم اندر نهفتبی ز فرمان با زنان گشتند جفت
نسخ کرد آن حکم پس رب الفرجتا نباشد بر شما عسر و حرج
توبه پذرفت از شما و کرد عفونک حلال است آنچه عصیان بود و سهو
هم بجویید آنچه از وجه سدادشد نوشته فرض یعنی بر عباد
هم خورید و هم بیاشامید شادتا بیاض آید هویدا از سواد
وآن طلوع فجر و صبح صادق استروزه تا شب مر شما را لایق است
در مساجد جمله سازید اعتکافدور گردید از نکاح و از خلاف
آن حدود حق بود اندر نمودنیست حد کس تجاوز زآن حدود
حق بیان اینسان کند آیات خویشتا بپرهیزند اهل دین و کیش
بود این تفسیر نزد اهل هوشنک پی تأویل آیت دار گوش
هست شهر صوم وقت احتراقنفس را بر نور حق بالاتفاق
چیست قرآن علم اجمالی که آنگشت بالعقل او مسمی در بیان
عقل یعنی عقل قرآنی به اصلکوست موصل بر مقام جمع وصل
هادی مردم به سوی وحدت استبه اعتبار جمع و اینش نسبت است
علم تفصیلی است بی شک بیّناتعقل فرقانیش خوانیم از جهات
وآنکه حاضر شد در این وقت و رسیدبر شهود ذات نزد عقل و دید
پس کند امساک او بر مستمراز وجود غیر حق در جهر و سرّ
وآنکه قلب او مریض است و علیلدر حجاب نفس محجوب و ذلیل
هست او ممنوع بی شک زین شهودتا در ایّام دگر یابد وفود
وآن مسافر آنکه در ره سالک استدور از آن دیدار و حظّش اندک است
رتبه ها دارد سوای آن وصالوآن شهود ذاتی و وجه جلال
هست از جمع شهود او بی خبرتا شود واصل پس از رنج سفر
یسر باشد واصلان را بر مقامعسر شد آن بهر نفس ناتمام
اصل صوم آن بود لیک او را اساسضبط اعضاء و خیال است و حواس
هست امساک جوارح بر دواماز مخالف نزد اهل الله صیام
چشم نگشاید فقیر از حسن حالجز به آیات ظهور ذوالجلال
می نبیند هیچ غیر از روی دوستاو ز آیتها که هم مرآت اوست
نشنود جز صوت جانان گوش اووصف او گوید لب خاموش او
با کسی جز حق نگوید یک سخناز بد و خوب کسان بندد دهن
یاد کس نبود که گوید حرف اووقت خود یک دم نماید صرف او
دست نالاید به چیزی نا روااز کف اندازد لوای ماسوی
برنخیزد تا مباد از جای خویشیک قدم ناحق گذارد پای خویش
پوست از تن برکند هنگامه راگر به فخر است آن ، نه تنها جامه را
بی تأمل گر بجنبد یک رگشنه رگ است آن، سازد افسار سگش
شحم و لحمش ز آتش خوف و ندمآب گردد نی تُهی تنها شکم
هیچ بویی ناید او را بر مشامجز ز جانان بوی زلف مشکفام
بویش آمد بر مشام جان منهمچنان کآمد بر احمد (ص) از قَرَن
آمد از دل بوی زلف دلبرمبی جهت نبود که می گردد سرم
شد پریشان مو به مو گفتار منخورد بر هم دفتر و طومار من
ای حریفان فکر زنجیری کنیدمیشوم دیوانه، تدبیری کنید
عقل و جانم بسته شد بر موی اومیکشند از هر رهم بر کوی او
نک دگرگون است حالم ای غلاموقت دیگر گویمت شرح صیام
وقت دیگر را بپرس از من کی استآنکه دل دنبال گیسویش نی است
این چنین وقتی نباشد بهر منشاه من دائم بود در شهر من
لاجرم سرگرم آن شاهم همیسالها روزی است از ماهم همی
ماه روزه آمد و وقت حضوررفت دل در محفل الله نور
گر گذارد زلف مشکینش به گاهخیط ابیض را شناسم از سیاه
خیط ابیض صبح وصل عاشق استتا شب اندر بحر حق مستغرق است
هیچ ناید باورم کاندر وصالعاشقی دارد خبر از ماه و سال
جز که روز وصل او آید به سرباز داند شام هجران از سحر
گرچه آن هم بر صفی بس مشکل استشب چو شد، عاشق گرفتار دل است
تا سحر غلطد به خاک و خون همیکی شود فارغ ز درد و غم دمی
تا بود در آتش و سوز وی استکی شناسد این شب ، آن روز وی است
بشنو از افطار عاشق ای همامتا خوری گر عاشقی خون صبح و شام
حال عاشق چیست وقت انقطاعاز وصال یار و هنگام وداع
او زند در دامن معشوق چنگوآن کشد دامن که نوبت گشت تنگ
گرچه خون میریزد از چشم ترترو که آیم ساعت دیگر برت
بنگر آن ساعت که دور از دلبر استحالت عاشق چسان در محضر است
نیست فکری جز که آید دلبرشانتظار صبح باشد یکسرش
از خدا خواهد همی با درد و تبکه نگردد روز او آخر به شب
مرتضی(ع) زآن گفت دارم استوارصوم تابستان ز دنیا و اختیار
شام عاشق وقت درد و ماتم استخون دل افطار و قوت او غم است
این چنین صائم کجا دارد حواستا بداند که نساء استش لباس
او همی خواهد فروزد آتشیخویش را سوزد در او با تابشی
کاش بودت بر سر اندک شور عشقتا به گفتن داریم معذور عشق
نیک دانی علت دیوانگیتا چه با ما کرده یار خانگی
میهمان زو، جان و دل زو، خانه زوزلف زو، زنجیر زو، دیوانه زو
کیست عاشق تا که نالد از فراقگوید او کن ناله تا یوم الطلاق
ناله خواهم من ننالد گر که چنگآرم اندر ناله و غم، چوب و سنگ
هوش به خشم استن حنّانه راتا بنالد فرقت جانانه را
تو کم از چوبی مباش ار آدمیدر سرای علم الله محرمی
محرم او چونکه جز آدم نبودعرض عشق خویش بر آدم نمود
آدم اندر عشق او محکم پی استهر که او را نیست عشق ، آدم نی است
قالب آدم طلسم گنج اوستتن کند ویران به حفظ گنج دوست
گنج در ویرانه ها مدغم کنندتا نهان از چشم نامحرم کنند
بگذرد نامحرم از ویرانه زودغافل از گنجی که در ویرانه بود
گفت ابلیس این طلسم خاکی استسجده بر خاکی ز بی ادراکی است
او ز گنج معرفت بیگانه بوددیده اش بر خاک و بر ویرانه بود
هستی آورد و ز هستی دور ماندغافل از آن وحدت مشهور ماند
هست وحدت لازم ذات وجودهستی دیگر سراب است و نمود
بر سرابی شد گذشت از بحر ذاتبر گمانش قلزم است او یا فرات
نیست هستی در حقیقت جز یکیگر تو هستی را دو بینی مشرکی
حق به هستی واحد است و قائم استهستی دیگر چو نوم نائم است
چون شود بیدار از آن خواب گرانزآنچه دیده نیست چیزی در میان
بگذر از این جان ز حق دریوزه کنای صفی الحق بیان روزه کن
حق دهد هم جان و هم نان ای فقیررو به وی کن جز ز وی چیزی مگیر
دست صائم جز به وی نبود درازدل بپردازد ز غیر اندر نیاز
گر بخواهد چیزی از کس ناکس استدزد جان مفلسش در محبس است
بنده را چون بیند آن خلاّق خیردارد از حاجت به کف دامان غیر
واگذارد هر دو را بر یکدگرتا که معدوم از عدم گیرد اثر
بر گلو تنگ آن چنان گیر از حرامتا گریزد دیوت از قحط طعام
قصۀ ذوالنون شنو در سجن غمتا شناسی فربهی را از ورم
بهر او میبرد در زندان مدامخواهر بشر او رغیفی وقت شام
تا کند افطار از آن نان مرد حقروز آخر بود نانها بر طبق
گفت او را چون نخوردی نان منبد چو دانستی حلال ای ممتحن
گفت آری دست زندانبان و لیکمیرسیدش بر طبق وین نیست نیک
این چنین بوده است حال اهل حالپندگیری تا تو ز ایشان در فِعال