۴۱- آیه ۹۰
بِئْسَمَا اِشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِمٰا أَنْزَلَ اَللّٰهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اَللّٰهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلیٰ مَنْ یَشٰاءُ مِنْ عِبٰادِهِ فَبٰاؤُ بِغَضَبٍ عَلیٰ غَضَبٍ وَ لِلْکٰافِرِینَ عَذٰابٌ مُهِینٌ (۹۰)
بدست آنچه فروختند بآن خودشان را آنکه کافر شدند بآنچه فرو فرستاد خدا از راه حسد اینکه فرو میفرستد خدا از فضل خود بر هر که میخواهد از بندگانش پس بازگشت کردند بغضبی بر غضبی و مر کافران راست عذابی خوار کننده (۹۰)
« در بیان آنکه هر چه به شخص انسان رسد پاداش کرده های اوست و جزای افعال و اعمال او »
بد بود چیزی که می اندوختندنفس های خود به آن بفروختند
آنچه بفرستاد ه حق منکر شدندبر وی از بغی و حسد کافر شدند
هست جهل آن آتش بفروختهنفس را جاهل به وی بفروخته
یا بود دنیا که سازد کور و کرعقل و دین شد بر بهای سیم و زر
یا که حب و جاه و اغراض و حسدکه فروشد نفس بر وی بی خرد
یا که لذت های نفسانی که روحماند از وی بی فروغ و بی فتوح
قلب گرد د زآن قسی مانند سنگهست در مآ اَنزَل اللّهش درنگ
زآنکه حق بر بندگان از فضل و جودمیفرستد آنچه خود خواهد ز سود
سودی از چشم عطا بین نیست بِهکه بر او چیزی نگردد مشتبه
گر عطا بین نیست چشمی از حسدمیفروشد نفس خود بر شیء بد
میفرستد حق تو را نور و نعمتو نخواهی رو کنی بر ظلم و ذم
مُعطی از کفرانت اندر قلب و چشممُهر بنهد آید از خشمی به خشم
خشم بر نعمت گرفتی ، منعمتخشم گیرد، جان از آن شد مظلمت
رو بگردانی ز نور آفتابتیره مانی، تیرگی باشد عذاب
حق نگیرد خشم بر نادار پستاین عذاب از خشم و کفران تو است
گشت کفرانت عذابی بس مهینخشم را بر خود ز چشم خویش بین
شمس بر خفاش کی خشم آوردآن خفاش از خشم خود خواری برد
او ز نور آفتاب آید به خشمکرد خشمش کور جان و کور چشم
ز آفتاب او میکند رو بر قفاشهم بگرداند قفا خور از خَفاش
نیست بهر مهر تابان پشت و روپشت بر خفاش کرد از پشت او
طبع خفاشی عذابی شد مهینکش بود بر مهر تابان خشم و کین
حق فرستاد انبیاء را با کتاباین بود فضلی که بیش است از حساب
کافران، رایات جهل افراشتندفضل او بر خویش سهل انگاشتند
جهل را بر عقل کردند اختیاراز درخت جهل زهر آید به بار
زهر خوردی، چاره از اهلاک نیستجاهلان را از هلاکت باک نیست
زآنکه آن مخفی بود تا زنده استزهر دیگر را به جان جوینده است
زهر اول کرده کار او تماماز پی اش زهر دگر ریزد به جام
زهر نوشد لحظه لحظه، پی به پیتا ز فعلِ آن شود آگاه کی
تا هنوز از زندگی داری رمقجو به تریاقی علاج خود ز حق
وآن بود گر هست توفیق ایابسوی او برگشتن از هر ناصواب
تا شود زایل ز نفس ، آن پیشه هاکم دواند در زمینت ریشه ها
هست توبه، وآن ندامت چون تبرریشۀ شوم آرد از خاکت به در
در مقام توبه گویم شرح آناین قدر بود از پی تنبیه جان
تا تو دانی کو همه فضل است و جودگر تو را خاری رسد آن از تو بود
کرد زآن انزال آیات و رُسلتا گذاری خار و، رو آری به گل
روید از ارض ضمیرت یاسمینوارهی از آن عذاب بس مهین