گنج

۳۴- جذبه

۱۰۲ بیت
رفتم از خود محو آن سیما شدمرفته رفته غرقۀ دریا شدم
بیخبر ماندم ز دل وز حال اوتا کنون می رفتم از دنبال او
نک نمیجویم دگر گم شد پی اشتا چه آمد بر سر از شور مِی اش
میزنم هر سو صدا کای همسفردر کجایی، خون شدی یا جان به سر
می نیاید زو صدایی سوی منگوید او شد در به در، در موی من
بگذر از وی درگذار افسانه رامیزنی تا کی صدا دیوانه را
خاصه مجنونی که در صحرای عشقرفته یکجا روحش از یغمای عشق
بر مشامش می رسد از هر کناربوی موی آن نگار گل عذار
نی خبر دارد ز پا و نی ز سرنی ز راه و نی ز یار همسفر
نه شناسد پیش رو را از قفاتا زند دلداده ای او را صدا
گاه میزد دل به من سربسته حرفکه نبندی جز ز عشق یار طرف
گر بیایی میرویم آنجا که اوستبا که باشیم از دو عالم تا که اوست
رفت آخر، خود مرا برجا گذاشتزآنکه پروای سکون دیگر نداشت
روزگاری بد که غم پرورده بودعشق در وی کار خود را کرده بود
بود هر دم بر بهانه و حالتییافتم کو می رود بی رخصتی
این یقین بودم که با آهستگیدارد اندر طرّه ای پیوستگی
رفته حلقش خم به خم در حلقه اینیست یک مو با دو کونش علقه ای
میکشد آخر ز ما ناچار دستبندها را سر به سر خواهد گسست
میکشد او را پیاپی موی دوسترفته رفته، رفت خواهد سوی دوست
بودنش در خانۀ ما عارضی استبستگی هیچش بدین ویرانه نیست
چون کند بی خانمانی خانه راکه به دوری دیده آن پیمانه را
گوشۀ چشمی به او بگشوده یارباده در دوری به او پیموده یار
زآن می و میخانه بویی برده استمی ز دست ساده رویی خورده است
اندر آن میخانه در پیمانه ایدیده عکس طلعت جانانه ای
دیده باشد خاصه گر آغوش اویا که خندان پستۀ خاموش او
چون نگیرد در جهان آوارگی ؟چون نپردازد ز خود یکبارگی ؟
چون توان دردی که دارد چاره کردبین که خواهد بندها را پاره کرد
میرود آنسان که گم گردد پی اشاز ره و بی ره نشان جویی کی اش
یک نشانش بی نشان بودن ز ماستبی نشانی را کجا دانی کجاست ؟
آن دلی داند که مهرش بر لب استز آتش عشقِ بتی اندر تب است
کو زبانی تا که گویم کار دلبر زبان ناید یک از بسیار دل
هر شبی از ما نهان در گوشه ایمیگرفتی چون غریبان توشه ای
سر به زانو می نهاد و می گریستمیزدم او را صدا کاین ناله چیست؟
میگرفتش گاه گاهی هم تبیتَر نکرد از درد خود با کس لبی
نبض او را می گرفتم در شمارمیگذشتی قرعۀ او از هزار
خاصه زآن لب گر کسی می کرد یادمی طپید از غم به خویش و می فتاد
من بر این بودم که این تب دائم استگرمی تب در عروقش لازم است
نبض او را میگرفتم روز و شبکه شده کم یا فزون گردیده تب
گاه هم گفتی سخن با خود نهانمن به هذیان می نمودم حمل آن
گاه هم می جست از جا چون کسیکآیدش پیغام کس در مجلسی
میدوید از حجره بیرون سوی درتند میکرد از ره روزن نظر
گه گشودی گوش و می گشتی خموشچون کسی کش صوت یار آید به گوش
چند روزی بُد که تب پیوسته داشتلب ز ما اندر تکلّم بسته داشت
میگرفتش همچو مصروعان غشییا چو مشتاقی که بیند مهوشی
لیک آن غش نه ا ز تب و سرسام بودبل ز تاب زلف مشکین فام بود
بود معلومم که عاشق بر کسی استمیرود یا میبرندش، چاره نیست
قاصدی دوش آمد از دلدار اوبست یکجا از پیامی بار او
گفت با من کای حریف همدممخواهم از تو عذر شبهای غمم
بودی اندر هر غمی یارم همیتا سحر هر شب پرستارم همی
وقت آن آمد که رنجت کم کنمفارغت از درد سر، وز غم کنم
آنکه میدانی فرستاده پی اممیروم تا او نوازد چون نی ام
ماند آری کی دگر عاشق بجاکآید از یارش پیامی که بیا
گفتمش رو، حق نگهدار تو بادآنکه سویش می روی یار تو باد
در وداع آن حریف پرده سوزگریه کردم از شبانگه تا به روز
همچنین نالان و گریانم همیاز غمش سر در گریبانم همی
ز اوصاف او با تو گویم شمه ایوز ضمیر پاک و فکر صاف او
بود در هر محنتی او یار منیاور من ، محرم اسرار من
بود با من ، نرم گوی و شرمناکبردبار و خاضع و خُرسند و پاک
دوستی گر ناگه آمد از درمبود در مهمان نوازی یاورم
تا چه جای آنکه آید قاصدیپیش من از دلبری یا شاهدی
زودتر از من به استقبال اومیدوید او تا بپرسد حال او
میگرفتش همچو جان اندر کنارمیزدود از موی و روی او غبار
گرد او می گشت چون پروانه اییا چو مستی دور مه در خانه ای
هر گه آید یاد من اطوار اومیشوم دیوانه از رفتار او
در یکی روزی به مهمانخانه ایکرده بُد دعوت مرا فرزانه ای
صحبتی بُد ناگه اندر انجمننیست دل دیدم به جای خویشتن
مدتی بگذشت و من حیرا ن و ماتز انجمن بی انتقال و التفات
گو چه شد، ناگه کجا رفت از برمآمده در خانه بی شک دلبرم
رفته دل بهر پذیرایی برشتا مباد افسرده گردد خاطرش
ناگه آمد دل در آن محفل به جایگفتمش رفتی بدین دیری کجای ؟
گفت یار آمد نبود اندر سرایمحرمی کآرد پذیرایی بجای
رفتم از بهر پذیرایی اوتا نگیرد قلب سودائی او
رفتم و خاطر چو گل بشکفتمشچون درآمد ره، ز مژگان رفتمش
از تو گفتم با وی اسراری که بوداز دلش برداشتم باری که بود
هر چه پرسید از تو کردم آگهشرفت و رفتم تا به منزل همرهش
این چنین بُد حال او با من همیتا تو دانی حال من گر محرمی
چون ننالم در غم هجران اوچون نباشم روز و شب نالان او
یک گله هرگز نکرد از روزگارچون سخن رفتی ز مویی بد نثار
رفت آخر هم بدان خویی که داشتسوی آن محبوبِ مهرویی که داشت
رفت و ماندم من در این ویران غریببیدل و بیخانمان دور از حبیب
میندانم جای آن فرخنده نامتا فرستم سوی او وقتی سلام
یا روم خود پرسم از احوال اومیزنم دائم به نیکی فال او
هر کجا مویی بود می بویمششاید از جایی نشانی جویمش
شاد باش ای آنکه بودم از تو شادهر کجا هستی غمت هرگز مباد
گیردت غم بینی ار غمگینی امتا مباد اینگونه غمگین بینی ام
من تو را غمگین نخواهم ، شاد باشاز غم و اندوه من آزاد باش
روزها خوردم به تنهایی غمتبس تسلّی دادم از هر ماتمت
هر چه میدیدم فرو سر در پرتمیگرفتم بر سر زانو سرت
بودم اندر هر غمی غمخوار توشاد بودم خاطر از دیدار تو
هم تو بودی همدم و همراز مندر غریبی ساز من، دمساز من
می رسد ار نوبتی بر من غمیمی نبودم جز تو در بر همدمی
تا تو رفتی وز برم گشتی جدااز غم و تنهایی ام داند خدا
لیک سازم با غم و انده خودخود گدازم از غم انبوه خود
چون تو شادی شاد باش اندر غمشخرّمی کن در کمند پُر خمش
چون تو شادی ، شادی ات خواهم همیسازمت من با فراق و با غمی
میرسم من هم به وصلت عن قریبگیرمت در بر در آن کوی حبیب
با تو خواهم شِکوه ها کرد از فراقوآنچه دیدم بی تو شبها ز اشتیاق
گویمت حالی که بودم سر به سرنیست شامی کز پی اش ناید سحر
من کجا دانم سحر یا شام رایا شناسم ز اضطراب آرام را
میکنم چون یاد تقریرت همیزآن کلام آیم به تفسیرت همی
تا دمی یابد تسلّی خاطرماز کلام شکّرین دلبرم
بس دراز است این سخن کوته کنمرو به تفسیر کلام الله کنم