گنج

۳۱- آیه ۶۳ تا ۶۶

۴۸ بیت

وَ إِذْ أَخَذْنٰا مِیثٰاقَکُمْ وَ رَفَعْنٰا فَوْقَکُمُ اَلطُّورَ خُذُوا مٰا آتَیْنٰاکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْکُرُوا مٰا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (۶۳) ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذٰلِکَ فَلَوْ لاٰ فَضْلُ اَللّٰهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ اَلْخٰاسِرِینَ (۶۴) وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ اَلَّذِینَ اِعْتَدَوْا مِنْکُمْ فِی اَلسَّبْتِ فَقُلْنٰا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خٰاسِئِینَ (۶۵) فَجَعَلْنٰاهٰا نَکٰالاً لِمٰا بَیْنَ یَدَیْهٰا وَ مٰا خَلْفَهٰا وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِینَ (۶۶)

و چون گرفتیم پیمان شما را و بلند کردیم بالای شما طور را فرا گیرید آنچه دادیم شما را بتوانایی و یاد کنید آنچه در آنست تا شاید شما بپرهیزید (۶۳)، پس برگشتید از بعد ازین پس اگر نبود فضل خدا بر شما و رحمت او هر آینه بودید از زیانکاران (۶۴) و هر آینه بتحقیق دانستید آنان که تعدی کردند از شما در شنبه پس گفتیم مر ایشان را که بشوید بوزینه‌ها رانده شده (۶۵)، پس گردانیدیم آن را عبرتی برای آنکه باشد میان دو دستشان و آنچه باشد پس سرشان و پندی از برای پرهیزکاران (۶۶)

« در تحقیق اخذ میثاق و حقیقت طور »

وینکه بگرفتیم میثاق وجوداز شما هم عهد ایمان و سجود
آن یکی بد سابق و این لاحق استشاد جانی کاندر این دو صادق است
فهم میثاق ار تو را در نیت استعهد سابق لازم کونیت است
عهد سابق تو شدی موجود از اوخود نبودی هیچ و گشتی بود از او
عهد لاحق سوی او برگشتن استپاس عهدش را ز جان بگذشتن است
«طور » را دادیم رفعت در نمودکآن شما را از مراتب فوق بود
«طور » را شاید اگر دانی دماغجنبش اعضاست از وی بالبلاغ
همچنان که عقل فوق عالم استعالم از وی در نمایش هر دم است
نور حق ظاهر شد اندر «طور » عقلگشت روشن هر دو کون از نور عقل
فوق جسم آدمی باشد دماغکوست جای عقل گر جویی سراغ
گفت زآن رو بر شما فوق است «طور »هم بود زو در بدن این حس و زور
از دماغ این قوت و حس در تن استقوة او هم ز فضل ذوالمن است
پس شما از قوة ما زنده ایدیاد این قوه کنید ار بنده اید
تا شما را نور جان افزون شودزین فزونی برتر از گردون شود
هست پرهیز از نشان هوشمندمی پسندد آنچه عقل آرد پسند
عقل را نبود به جز نیک اختیارلاجرم عاقل بود پرهیزکار
از دو شیء آن را که باشد نیک ترمی نماید اختیار اندر سِیر
زآنچه باشد پست تر بگریزد اوگرچه باشد شِکَّر ، از کف ریزد او
رفته رفته تا مقام عشق و حالباز دیگر تا لقای ذوالجلال
گر بود عقلت به نیکی رهنموناین بود رمز لَعلَّ تَتَّقُون
عقل دارد آن تمکّن در حصولکه کند فهم معانی هم قبول
بر عقول است آن خُذُواْ ای اغلبوسوی آتَینَاکُم ار داری تو رو
بر کتاب عقل فرقانی گرایزوست توراتت به ظاهر رهنمای
باز برگشتند قومی ناتمامسوی ادنی منزل از اعلی مقام
از ره دارالسلام روح بازخیره برگشتند بر شهر مجاز
گر نبود از فضل حق وز رحمتشدر زیان بودید و دور از حضرتش
فضل حق جز عقل کامل سیر نیستجز ز وی ره بر نزول خیر نیست
بد سه ماهی در میان آبگیردام افکندند صیادان به زیر
آنکه عاقل بد ره دریا گرفتنیم عاقل اندر آن سکنا گرفت
داشت اُنسی سخت با آن آبگیرلیک فضل عقل بودش در ضمیر
میل سوی آبگیرش خام کردعقل زد هِی واقفش از دام کرد
خویشتن را مرده کرد و باز رستسوی بحر افکند صیادش ز شست
وآنکه هیچ از عقل فرهنگی نداشتپخته شد در آتش و ننگی نداشت
لاجرم عقل است آن فضلی که گفتگر نباشد عقل با خواری است جفت
باز بشنو الَّذِینَ اعتَدواْچون ز یوم السبت گرداندند رو
روز شنبه بر یهودا ن بی فتورروز تقوی بود و تعطیل از امور
بر عبادت تا کنند از جان قیاماز پی جبران غفلت ها تمام
از پی اصلاح عمر رفته بودروز جبران از عثور هفته بود
این عبادت بهر آن گردید وضعاندر اوقات معین تا به نزع
زنگ غفلت تا شود از قلب دورکآمد او را از مشاغل در ظهور
آن توجه وآن صلاة معتدلمیزداید زنگ غفلت ها ز دل
شنبه شد زآن روز طاعت بر یهودتا کنند آن روز اصلاح وجود
حیلت آوردند، حیلت ساز چندبهر صید آن روز و کردند این پسند
لاجرم اوصاف روحانی تمامسلب شد زآن فرقه از نص کلام
تیرگی بر تیرگی افزوده شدصورت اوصاف بد بنموده شد
مسخشان کرد آنکه صورت بند بودصورت بوزینه آمد در نمود
شد مبدل ذاتشان از فعل دونهمچو نیلی کآن به قبطی گشت خون
بس شکال آرد در اینجا فلسفیلیک بگذشت از بیان آن صفی

« در بیان تناسخ »

مسخ نوعی از تناسخ آمده استوآن تناسخ بر دو قسم آمد به دست
هست یک قسم از دو قسمش نقل روحپیش صوفی باطل است آن بالوضوح
قسم دیگر از حقیقت دان ظهوردر مقامی کوست لایق بی قصور
آن حقیقت در مجالی لایقهجلوه گر گردد بدون عایقه
هست این حق گر تو باشی فیلسوفباشدت بر فهم این معنی وقوف
هر صفاتی را کنی تکمیل آنخود تو باشی صورت تمثیل آن
خصلتت نیکو بود، نیکو فریور بود بد هم تو آن را مظهری
پیشۀ بوزینه گیری در فعالصورت بوزینه داری در مثال
عارفی کش دل بود آیینه ایبیندت بر صورت بوزینه ای
شاید ار پیغمبری ذی قدرتیاز تو در خارج نماید صورتی
وصفت آید در عیان آن و اینتا تو گردی عبرتا للناظرین
گر بود آب زلالی منبعشمعدن کبریت یا خود مرجعش
ناید از وی در مقامی کار آببلکه باشد مستعدِ نار و تاب
گشته بر کبریت آثارش بدلمسخ پس باشد بجا اندر محل
رفته وصف آدمی ، از وی ددی استاز حدود آدمیت معتدی است
تا فعالش چیست نزدیک خردسوی او گردد فعالش مسترد
اینکه بوزینه شدند آن قوم پستزآن بود که بر بشر او اَشبه است
هر چه آدم میکند او در فعالمیکند تقلید ، از آن رو شد مثال
از زمان نقد خود وز خلق پیشگفت می کن عبرت اندر حال خویش
آنچه مابین دو دست و پشت ماستاز گذشته و حال ما در مشت ماست
از پی پیشینیان در روزگارگشته ایم از بهر عبرت آشکار
تا ز حال ما مضَی گیریم پندوز زمان نقد خود بی چون و چند
چشم عبرت بین اگر در صورت استهر یک از ذرات عالم عبرت است
شرح آن از حد تقریر است بیشگر تو را چشمی است عبرت کن ز خویش