گنج

۲۱- آیات ۴۳ تا ۴۵

۴۷ بیت

وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاٰةَ وَ آتُوا اَلزَّکٰاةَ وَ اِرْکَعُوا مَعَ اَلرّٰاکِعِینَ (۴۳)أَتَأْمُرُونَ اَلنّٰاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ اَلْکِتٰابَ أَ فَلاٰ تَعْقِلُونَ (۴۴) وَ اِسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ اَلصَّلاٰةِ وَ إِنَّهٰا لَکَبِیرَةٌ إِلاّٰ عَلَی اَلْخٰاشِعِینَ (۴۵)

و بپا دارید نماز را و بدهید زکات را و رکوع کنید با رکوع‌کنندگان (۴۳) آیا امر می‌کنید مردمان را بنیکی و فراموش می‌کنید خودتان را و شما می‌خوانید کتاب را اما پس در نمی‌یابید (۴۴) و یاری جویید بشکیبایی و نماز و بدرستی که آن بزرگست مگر بر تضرع‌کنندگان (۴۵)

« در تحقیق معنی صلات »

دائماً دارید برپا این صلاةهم دهید از مال خود حقّ زکات
هم رکوع آرید با اهل رکوعوآن بود خود غایت عجز و خضوع
امر بر نیکی کنید آیا به فنبا فراموشی ز نفس خویشتن
امر بر نیکی نمودن کار اوستکش به یاد آن حال و اوصاف نکوست
می کنید آیا تعقل در کتابچونکه میخوانید از بهر ثواب
استعانت جُست باید زین اموربر صلات و صبر بی خوف و قصور
کآن بسی باشد بزرگ اعنی که شاقجز بر ارباب خشوع از اتفاق
متن آیت بود و هم تنزیل ایننک شنو تفسیر و تأویلی متین
این صلاة ار حاضری معراج توستدر سلوک معرفت منهاج توست
از گه تکبیر تا وقت سلاممینمایی طی منزلها تمام
چیست تکبیر ، از جهان دل کندن استماسوی را پشت سر افکندن است
راست خواهی ، گویم از خود مردن استجان به جانان بردن و بسپردن است
از دو عالم باز بُرّی طمع خویشبگذری از فرق خویش و جمع خویش
تا رسی آنجا که جز حق هیچ نیستدر نظر جز ذات مطلق هیچ نیست
پس ببینی در یمین و در یسارنیست یاری، غمگساری برقرار
جز کسی کو از ازل یار تو بودواقف از احوال و اسرار تو بود
رو در افتی از پی تعظیم اوهستی خود را کنی تسلیم او
سر برآری با تضرّع کای اِلهما غلط رفتیم و گم کردیم راه
آمدیم اکنون به سویت خسته دلاز فعال خود ملول و منفعل
گر ببخشی از تو نبود این عجبور برانی شاید از بهر ادب
چون شهودت شد بر این معنی تماماز پی تعظیم او گویی سلام
این سلام اعنی که جان تسلیم شدهستی وهمی به حق تقدیم شد
زین دقایق باشی ار آگه تمامشد نمازت جمله معراج و مقام
این بود توحید ذات ار با حقیرسته ای از هر تعین مطلقی
صورت آن این قیام است و قعوداین تشهد وین رکوع و این سجود
گفت برپا گر بدار ید این نمازبر حقیقت رو نمایید از مجاز
ره شود طی ناگهان بر منزلیدنیست حق دور ار شما زو غافلید
این نماز از عشق و جانبازی کنیدیار آمد ، خانه پردازی کنید
نی به امید ثواب و خوف نارنارها در توست بی حد شعله بار
تو ز دوزخ ترسی، خود دوزخیشاید از خود گر گریزی، نه از فخی
باز بشنو نکتۀ اتواْ الزّکاةکامر حق بر وی شد از بعد صلوة
اصلش ایثار است اندر راه دوستهر چه آن دارد وجود از مغز و پوست
در شریعت بذل عُشر است از منالدر طریقت بذل جان بر ذوالجلال
عشق گوید از دو عالم یار بهفکر جان و سر مکن ، ایثار به
جان و سر هم از تو نبوَد از وی استنفی محض از خود چه دارد ، لاشیء است
تو نبودی هیچ و او بودت نموداز عدم آورد و موجودت نمود
داده های او کنی یاد ار ز دلبالله ار سنگی و گل مانی خجل
تا چه داده است او تو را از ساز و برگبین چه با خود برد خواهی وقت مرگ
پیش از آن کآنها بگیرند از تو بازبا نیازی کن نثارِ بی نیاز
مال دادت، دِه زکاتش بر فقیرعقل و جان دادت نثارش کن بمیر
تا که او بازت عوض صد جان دهدبعد مرگت عمر جاویدان دهد
یک دهی از ده، دهد ده بر یکتجان دهی سازد به جانها مالکت
مُلک عاریت به مالک واگذارهر چه زو بگرفته ای بر وی سپار
این هم از بهر تو بُد کافزون شویدر بهای دِرهمی قارون شوی
ور نه عریانی تو در هر نامه ایچیست جانت تا که بخشی جامه ای
پس فناء شو از فناء هم کن سفرهستی خود واگذار و درگذر
چون چنین بستی کمر در خدمتشراکعی با راکعان حضرتش

« خاتم دادن علی(ع) به سائل »

داد خاتم مرتضی(ع) اندر رکوعزآنکه بُد مستغرق بحر خضوع
این اشارت بود یعنی در نمازدل شدم خالی ز غیر دلنواز
حلقۀ هستی ز انگشت این چنینکرد بیرون در حضور رب دین
در رکوعش شد تجلّی صفاتگشت خالی از صفات خویش و مات
بُد تجلّی ذاتی او را در سجودزآنکه سجده است آن فنای فی الوجود
تیر زآن در سجده بکشید از پی اشآنکه بود آگاهی از حال وی اش
زآنکه او دیگر به جای خود نبوددیگری بود آنکه بود اندر سجود
تا نپنداری که گویم بوده حقحق برون است از لباس ماخَلَق
ور که هم بوده است او حق دور نیستشرح این کوته کنم دستور نیست
چون تو صورت بند این آب و گلیمن چه گویم با تو کز خود غافلی
وآنکه آگاه است ز اسرار خفیمیکند فهم آنچه می گوید صفی
گر تو میفهمی سخن یارا ببخشور نمی فهمی بهل ما را ببخش
من به عشق او هنوز افسانه امشد چو ذکر زلف او دیوانه ام
گاه گاهی بگسلد زنجیر منباز بندندم شنو تفسیر من

« در بیان آنکه امر به معروف کسی میتواند کرد و مسموع می افتد که خود عامل باشد »

گر که بگذاری ز سر وسواس رابا تو گویم «تَأمُرُونَ النَّاس» را
امر بر نیکی کسی را در خور استکو فراموشش نه از خود یکسر است
ور برد خود را ز یاد آزاد اوستاین فراموشی نشان از یاد اوست
رفته است از نردبان دل به بامپایه پایه تا مقام جمع تام
کُشته نفس خویش و افکنده به راهشاید او را گر تو خوانی ره پناه
هست از خود خالی ، از حق ممتلیعارفان خوانند شیخش یا ولی
نیست از نفست فراموشی سزاجز که او را کُشته باشی در غزا
تا نگردد کُشته نفست، بنده نیستگر کنی ارشادِ کس، زیبنده نیست
امر بر معروفت از بی باکی استکس به افلاک آن پرد کافلاکی است
مرغ خانه گر پرد گامی بودور بود چالاک تا بامی بود
کی تواند کرد بالاتر طوافتا چه جای شهر عشق و کوه قاف
کاندر آنجا پر بریزد صد عقابهم نبیند عکس سیمرغ او به خواب
این دغل دونان که بیره رانده اندنه که راهی رفته وز ره مانده اند
محض دعوی برده نی از یک نویدگوی ارشاد از جنید و بایزید
داده نفس کُشتنی را پرورشگر خورد غم، بهر جا هست و خورش
در ره این غول است و دور از تَأمُرُونکی تواند شد به نیکی رهنمون
آنکه نفس مرده دارد رهبر استدر قِران احمد (ص) است و حیدر(ع) است
هر چه او گوید به خلقان گفته حقبر نکویی بوده نامش در ورق
با تعقل خواند او فرمان شاهکوست نازل بر پیمبر از اِله
درج در وی اصل و فرع عالم استبابی از آن، عقل و روح آدم است
خواندن آن ، هر دم از خود مردن استسوی او برگشتن و جان بردن است
اولش خواندی، نخواندی آخرشتا به باطن پی بری از ظاهرش
باطنش هم گر بخوانی اندکیلحظه ای برجا نمانی مُندکی
نکته ای دیگر ز تَتْلُونَ الْکِتَاببا تو گویم گر که باشی نکته یاب
نزد عارف آن کتاب فطرت استخواندن او از اصول فکرت است
از پی توحید فطری احمدتکرده دعوت بر کتاب ایزدت
هم کند توحید فطری دعوتتبر رسول و بر مقام وحدتت
یافت چون توحید افعالت ثباترو به توحید صفات آری و ذات
بر صلاة و صبر ، زین مشکل طریقگفت جویید استعانت چون غریق
صبر یعنی بر مکاره کز قضاوارد آید تا شود کامل رضا
صیقل صبرت زداید زنگ قلبزآن بَدل بر روح گردد رنگ قلب
زآن جلای قلب ، روحانی شویدر صفات «لم یزل » فانی شوی
هم صلاتت کو حضور دائم استذکر و فکر بی فتور دائم است
شد به مانند دو بال از بهر طیرمرغ جانت زآن هوا گیرد به سیر
تا رسی بر آشیان اصل خویشبی خزان یابی بهار و فصل خویش
ره شود طی سالک اندر منزل استخود فنای فی الله است و واصل است