گنج

۱۷- جذبه

۶۲ بیت
میرود هر دم دلم از بوی اومیروم تا میکشد گیسوی او
گو بکش تا می کشی بند مراکن ز عالم قطع پیوند مرا
هین بکش تا میکشی زنجیر منتا نباشد جز غمت دلگیر من
دل ز دلبر شاکی و او از دل استلیک شکوة دل از او بیحاصل است
شکوة او زینکه دل گر بند ماستچون صبور از دوری پیوند ماست
شکوة دل زینکه بسته است او پرمگر گشاید هم ببندد دیگرم
ور درآرد از قفس گاهی مرامیکَنَد پر تا بود آهی مرا
او نخواهد، من چه خواهم رستگیبا هزاران بستگی و خستگی
تا تو دانی دل ز وی در محبس استگوش کن «قُلْنَا اهبِطُوا » اینت بس است
آن خطاب «اِهبِطُوا» یکبار نیستشد مکرّر ، نکتۀ تکرار چیست ؟
بود میلش اینکه ما زآن آستاندور گردیم از برای امتحان
خوردن گندم بهانه است و فسونخواست آدم را خود از جنّت برون
در خروجش این چنین تدبیر کردور نه کی سگ، شیر در زنجیر کرد
کیست شیطان تا ره آدم زندمرده موشی پنجه بر ضیغم زند
این مرا از «اِهبِطُوا» معلوم شدکز بهشت ، او ز امر حق محروم شد
در خطاب «اِهبِطُوا» تکرار کردتا به بیرون رفتنش ناچار کرد
داند او خود نیز کابلیس این نکرداو سبب بُد بر سبب ناو یخت مرد
گفت حق «قُلنَا اِهبِطُوا » یعنی که مندر زمین می خواستم گیری وطن
تا در آنجا نسخۀ جامع شویسوی ما چو افزون شدی راجع شوی
همچنین ابنای تو و احفاد توز «اِهبِطُوا» آیند در ارشاد تو
ز آدم اندر رتبه هم افزون شوندزآن فزونی، سرکشان دلخون شوند
که نگشتند از تکبر ساجدتبلکه می خواندند خام و فاسدت
با تو میگویم کلامی چون سریدر هبوط از صد فلک بالاتری
غیر از آن کت در نخست آموختمگنج اسمایت به جان اندوختم
بر تو ام آموزش دیگر بوداین تلقی گنج پُر گوهر بود
آن کلامی بُد که داند حضرتشمن نیارم بر زبان از غیرتش
توبه ها گردد قبول از یاد آنحق به آدم کرد پس ارشاد آن
جان او روشن شد و بر دل نشاندوز بهشت جاودان یادش نماند
آن نه بر گوش آید و نی بر فَمینوشد آن دل کز لبش دارد دمی
بی نشان شو راز عشق وی بجوبند بند از ناله های نی بجو
نی به ما ذکر بدایت می کندزآن لب مِیگون حکایت می کند
با لب خود نوبتی گر جفتمیبی زبان اسرار جان می گفتمی
مست گشتم رفتم از کف ، عقل و دینشد چو بانگِ نی ، کلامم آتشین
نه از فراق است و جدایی ناله امدر گلستان همنشین لاله ام
نالۀ نی از فراق است و ملالنالۀ من از کمال اتصال
کی جدا بود او که نالم زآن دمشنالم اما از وصال بی غمش
هر زمان از رخ گشاید پرده ایمیگدازد جان غم پرورده ای
هجر و وصلش هر دو میدان تازی استعاشقان را باب جان پردازی است
هجر یعنی ناوک خون ریز اووصل چبود، بحر آتش خیز او
درد وصلش از فراق افزون تر استهر که واصل تر بر او دلخون تر است
زآنکه تا واصل به کلی «لا» نشداین نگشت از خود گم او پیدا نشد
ور شد او پیدا تو از خود زایلیبر هلاک خود ز وصلش عاجلی
بگذر از این ، گو که با آدم چه گفتبا وی آن نوبت که شد همدم چه گفت
کو چو گل بشکفت و از هم باز شدهِشت پرّ ماکیان، شهباز شد
آن کلامی بُد که جان عالم استباعث ایجاد و سرّ آدم است
بر زبان نا ید که گویم ای فقیررو شنو از لعل او یعنی بمیر
تا نمیری زین حیات پیچ پیچاز حیات خود نگوید با تو هیچ
آن حیاتش در لب جان پرور استبخشد آن را جان که هوشش زآن سر است
نوبتی بینی گر آن لعل خموشتا ابد هرگز دگر نایی به هوش
گر سخن گویی هم از بی هوشی استدر حدیثت معنی خاموشی است
تا نپنداری چرا من ناطقمگر خراب آن لبم ور عاشقم
من خموشم گوید او حرف از لبمخاصه آن دم کز غمش گیرد تبم
محو و مستم ، دائم این تب در من استاز لب او بر لب من روزن است
آن لب ار بینی تو یابی راز منمست لعلش گردی از آواز من
با لب او من چو نی دمساز مازآن لب است ار بشنوی آواز ما
نه از لب من، گر شوی دمساز اوبشنوی از هر لبی آواز او
بی هُشم من یا گرفتَستم تبیدر دو عالم جز لب او کو لبی ؟
در تجلّی هر دو عالم طور اوستطور چبود ، عین او یا نور اوست
یا بگیر از سر صفی افسانه رایا بپوشان این سر انبانه را
من بپوشم او کند بازش دگردر نیاز آیم کشم نازش دگر
صبح شد پنهان کنم پیمانه اشگر گذارد نرگس مستانهاش
روز چون شد نیست وقت چنگ و جامگو حدیث از وی به قدر فهم عام

« در بیان توبۀ آدم علیه السلام »

شد بر آدم منکشف اندر شهودآنچه مخفی بود ز اسرار وجود
از هواها مُرد و بر حق بازگشتکَند از این ویرانه دل شهباز گشت
توبه از دام طبیعت رَستن استبر مقام اصل خود پیوستن است
توبه کرد از هر خطاء و هر گناهبر در تواب و او دادش پناه
او رحیم است ار تو رحمت جو شویبگذری از غیر او با او شوی
موجب این رحمت آمد آن غضبتا ز سبق رحمت آیی در طلب
راندش از جنّت که خلاّقی شوددر فناء بگریزد و باقی شود
رحمتی بود اینکه راند از جنّتشبر غضب پس بود سابق رحمتش
او غضب دانست و راجع شد ز بیمبر در اکرام تَّوابُ الرَّحِیم
این چنین جرمی بِه است از صد ثوابکه کند بر حق گنهکاری ایاب