گنج

۱۱۷- آیه ۲۴۵

۲۴ بیت

مَنْ ذَا اَلَّذِی یُقْرِضُ اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضٰاعِفَهُ لَهُ أَضْعٰافاً کَثِیرَةً وَ اَللّٰهُ یَقْبِضُ وَ یَبْصُطُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ (۲۴۵)

کیست آن کسی که وام بدهد خدا را وامی نیکو پس دو چندان بکند آن را برای اوست دو چندان بسیار و خدا می‌گیرد و می‌گشاید و بسوی او باز می‌گردید (۲۴۵)

« در بیان یقرِض الله و نکتۀ قبض و بسط »

یقرِض الله یعنی آن کو وام دادبر خدا از نفس و مال اندر جهاد
وام نیکو این بود تا چون دهدگیرد افزون هر که او افزون دهد
هر یکی را حق عوض بدهد هزارتا چه باشد قبض و بسط کردگار
با شما همراه باشد در عملوصفها را در عمل سازد بدل
بخل اگر با او کنید از جان و مالقبض آید منقلب گردد خصال
ور که با او جود و بذل آرید پیشوسعت آید بر شما ز اندازه بیش
تا چه باشد قدر بخل و قدر جوداز تو باشد هر چه آید در نمود
قبض دیدی سرّ آن جو کز کجاستبسط دیدی دان که پاداش عطاست
دزد باشد دائم اندر خوف و غمخود نداند سرّ آن خوف و الم
گوید این از چیست نارد هیچ یادکاین بود پاداش آن خوفی که داد
همچنین دان قبض و بسط معنویتا چه باشد قدر آن بر مولوی
هست قبضی کآن به دل پیوسته استدان که آن دل بر هوایی بسته است
دارد از دنیا به دل اندیشه اینیست فارغ ز اشتغال و پیشه ای
هم بود قبضی که آید گاه گاهاینست از ترک مواساتی به راه
تا چه باشد آن شقوقش بی حد استگر ز ترک شفقتی باشد بد است
هم وجوه شفقت آمد بی شمارجمله را دریاب اگر داری به کار
چون یکی از همرهانت خسته شدراهت از ترک عیادت بسته شد
قبض دیگر آنکه بر صاحب عیالدر عیادت آمد امساکت ز مال
یا دو تن بودند با هم در نزاعداشتی ز اصلاحشان رنج و صداع
کبریاء دانسته کردی بر کسییا ندادی درهمی بر مفلسی
زشت گفتی یا سخن بر بینواهمچنین دان قبضها را جا به جا
نیست ممکن کآن تمام آید به گفتیابد آن کش جان بود با عقل جفت
سختتر از جمله شک بر رهبر استخاصه گر آن اغلب است و اکثر است
این چنین علت نشان راندگی استقبض نبود خیرگی و ماندگی است

« در بیان بسط و علت آن »

همچنین دان بسطها را در فنونآن یکی اندک بود دیگر فزون
بسطها کآن جاری است و متصلوارد آید از خفای جان به دل
علتش ای جان رضای رهبر استکآن به خدمت غافل از پا و سر است
علت دیگر بود اکل حلالکز حرام آید به دل قبض و ملال
علت دیگر که اصل علت استدل ز دنیا کندن اندر خدمت است
ملک دنیا باشد اندر کیش اوکمتر از خاشاک ره در پیش او
از زمین، چنگالها را کنده استنفس مرده، عقل و جانش زنده است
مو به مویش رسته از پیوستگی استبیخیال از بستگی و رستگی است
نیست هیچش در دو کون آلایشیهم نه بند راحت و آسایشی
بادی آمد باغ جانم تازه شدشهر عشق از وی پر از آوازه شد
یا بشیری زآن دیار آمد دگرسوی کنعان بوی یار آمد دگر
آنکه او گم کرده فرزندی کجاست ؟باشد از عشقش به دلبندی کجاست ؟
آن منم که قامت از هجرم خم استاندر این بیت الحزن یارم غم است
شاد باش ای دل که آمد بوی دوستاینکه می آید نسیم کوی اوست
نفخه ای آمد حیات روح شدبر دل ابواب دگر مفتوح شد
هر کجا ویرانه بود آباد گشتهر گرفتار ی ز بند آزاد گشت
کوه و صحرا جمله شد خرّم بهشتخار و خسها، سرو و سنبل در سرشت
هر علیلی یافت از علت شفاهر خلیلی را رسید از نو صفا
روی گیتی از نسیم آن همهنور در نور است و جان در جان همه
جاهلیّت رفت و دور خاتم استصاحب دور، احمد (ص) کامل دم است
این همانا آن دم رحمانی استکآفرینش را به رحمت بانی است
نفخه ای کآمد از آن کاشانه بودمستی ما زآن مِی و میخانه بود
جان به راه او دهید ار آدمیدهمدم پیغمبر صاحب دمید
یقرِض الله بهر اهل صورت استجان به جانان وام دادن خجلت است
او تو را جان از ره اکرام دادنی به عنوان عوض یا وام داد
چونکه خواهد وام، خود تسلیم کنبی عوض یا منّتی تقدیم کن
خاصه گر گوید که بر من وام دهدر عوض، میخانه گیر این جام ده
چونکه وقت رجعت آید سوی منآنکه جامی داده گیرد جوی من
داده برگی می برد باغ و بهارنیم جانی را عوض یابد هزار
جود کن ریز آنچه داری در رهشجان عاریت ببر بر درگهش
جود او کرده که جان وام تو دادچون بخواهد، گوید این جود است و داد
بسط ها کاندر رهت مشهود توستقدر ترک بخل و اخذ جود توست
سالکی را کاندر او تفریق نیستهیچ بسطی بهتر از توفیق نیست
چون ز حق توفیق باشد در صراطمتصل شد رهروان را انبساط
منفصل ور شد هم آن دارد سبببی سبب گر باشد آن ذاک العجب
علت هر قبض و بسطی را صفینیک داند لیک دارد مختفی
گر بگوید، صعوه گردد بازهااوفتد از پرده بیرون رازها
هر کسی پیدا شود اندازه اشوآن به هر دم شرک های تازه اش
درگذر زین ماجرا تفسیر گوز آل اسرائیل در تقریر گو