گنج

۱۱۶- آیات ۲۴۳ تا ۲۴۴

۶۴ بیت

أَلَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ خَرَجُوا مِنْ دِیٰارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ اَلْمَوْتِ فَقٰالَ لَهُمُ اَللّٰهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْیٰاهُمْ إِنَّ اَللّٰهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَی اَلنّٰاسِ وَ لٰکِنَّ أَکْثَرَ اَلنّٰاسِ لاٰ یَشْکُرُونَ (۲۴۳) وَ قٰاتِلُوا فِی سَبِیلِ اَللّٰهِ وَ اِعْلَمُوا أَنَّ اَللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ (۲۴۴)

آیا نمی‌نگری بسوی آنان که بیرون رفتند از خانه‌هاشان و ایشان هزاران بودند از ترس مرگ پس گفت مر ایشان را خدا بمیرید پس زنده کرد ایشان را بدرستی که خدا هر آینه صاحب فضل است بر مردمان و لیکن بیشتر مردم شکر نمی‌کنند (۲۴۳) و کارزار کنید در راه خدا و بدانید که خدا شنوای داناست (۲۴۴)

« در بیان کسانی که خارج شدند از ترس موت از دیار خود و تحقیق آنکه مرادموت ارادی است نه اضطراری، و قصۀ عزیر(ع) »

یا ندیدی آن کسان بیشمارکه برون رفتند از دار و دیار
الفها بودند چون با ران و برگخارج از مسکن شدند از بیم مرگ
بوده اند آن قوم ز اسرائیلیانوارد اینسان گشته ز اخبار و بیان
گفتشان پس حق بمیرید آن تمامدر زمان مردند بر کوی و مقام
بعد مردن دادشان حقّ حیاتخواست چون حِزقیل از سلطان ذات
زنده گشتند از دعای او همهگشت زایل زآن جماعت واهمه
فضلها از حق بود بر مردمانشاکر اغلب نیستند اندر نهان
آن جماعت طالبان حضرتندکه برون از خانمان کثرتند
گشته از دار طبیعت در به دراز بلای غفلت و رنج دگر
هست ایشان را حذر از موت جهلمرده آن باشد که این گیرد به سهل
امر شد پس تا به موت اختیارمی بمیرند آن جماعت در فرار
جملگی گشتند فانی از ذواتزآن تجلی که بر ایشان شد ز ذات
فانی اندر وحدت ذاتی شدندوز حیات معنوی سر بر زدند
وآن بقای عارف از بعد فناستزندة جاوید در عین بقاست
نیست مستبعد به نزد اهل سیرکاین بود مقصود از قصۀ عزیر
گشت از موت طبیعی برحذرحق به او آموخت پس موت دگر
تا در آن یابد حیات سرمدیاز فنای خود به ذات سرمدی
ز امر حق چون بست بار از ملک تنباز روح آید به اصلاح بدن
تا بکلی گردد از تن بی نیازقالب اندازد به صحرای مجاز
در همین قالب کند تکمیل روحدر فتوح از فُلک ناچار است نوح
تا به ساحل آید این کشتی فرودروح صاحبدل شود کامل شهود
دیگر او را نیست بر تن احتیاجواگذارد این طبیعت وین مزاج
ما ندانیم آنچه حقّ مطلب استداند آن کو خالق روز و شب است
ای بسا دانش که او نادانی استعقل میلافد که این برهانی است
شاید ار هم جسم خاکی خاک شدبعد از آن هم زنده و چالاک شد
مر نه اول جسمِ آدم خاک بودحق به قدرت دادش این فضل و نمود
پس چه باک ار هستی پاینده اشبعد مردن باز سازد زنده اش
صد هزاران بار گر میرد عزیرزنده در حالش کند خلاّق خیر
زین بیان عقل ار اِباء بنموده استبهر ابطال تناسخ بوده است
یا که حق نبود اراده اش بر گزافتا کند همسنگ سوزن کوه قاف
میکند قدرت بر آنچه جایز استنی که او ز اجرای امری عاجز است
آنچه در پردة عدم شد مختفیعود او جایز نداند فلسفی
مر نه این خاک سیه معدوم بودوز کمالات بشر محروم بود
حق چنین کردش که بینی ای حکیمپس چه باک ار زنده شد عظم رمیم
نیست این ز ایجاد اول صعب ترقدرت ار داری یقین در دادگر
عود ما در حشر دیگر بیّن استگر تو وجهش را ندانی ممکن است
سرّ و جهر خود ندانی چون تو هیچحشر کلی را چه دانی در بسیج
هر دمی اندر وجودت محشری استدر کفت از نیک و بدها دفتری است
گر بخوانی سطری از طومار خویشسرّ محشر جمله را دانی ز پیش
حیف کت پای خِرد لغزنده استبر فتادن دم به دم ارزنده است
هر چه از من بشنوی وز غیر منچیز دیگر فهمی آن را بی سخن
چیز دیگر هم نفهمی ای عزیزچون عیاری نیست هیچت در تمیز
این ز خودبینی است یا از غفلتیگر ز خودبینی است ، باشد آفتی
آفتی نبود ز خودبینی بترفهم و نافهمی است او را دردسر
ور ز غفلت باشد آن خود رایی اشمی توان شاید به فهم افزایی اش
این قدر کافی است او را عقل و فهمکه بفهمد نیستش از فهم سهم
رنج خود را یافت ، پوید بر علاجرنج جان نبود که از رنج مزاج
ناله کن چندان که بتوانی به حقکو ز جهلت بازگرداند ورق
نفس بر تو راه دانش بسته استعقل دانشمند از آنت خسته است
اندکی در جهل خویش اندیشه کنچارة آن دیو دشمن پیشه کن
یک زمان فارغ مباش از گیر و داربا عدو کن تا توانی کارزار
قتل او واجب تر است اندر سبیلزآنکه در اثبات راه آری دلیل
راه حق روشنتر است از مهر و ماهاز دلایل جو دلیلی بهر راه
در قتال نفس دون مردانه باشخوف مرگ از سر بنه پنهان و فاش
گر بترسی غالب آید دشمنتبکشد اندر خاک و خون روشن تنت
گوید ار برهانی از نادانی استگو بهل برهان خود این برهانی است
نیست نفعی مر شما را در فراربعد بیرون رفتن از شهر و دیار
در جهاد از عزم ثابت چاره نیستخوف و وحشت موجب آوارگی است
خصم آید از پی و غالب شودعار و ذلت را خود این موجب شود
پشت بر دشمن نمودن علّت استسالم ار مانی حیاتت ذلّت است
زندگی نیک است اما نی به عارهیچ عاری نیست بدتر از فرار
یک تن ثابت بِه از صد نفس و ألْفکه شوند از جنگ روگردان به خلف
حق سمیع است آنچه گویید آشکارمی نیوشد از ثبات و از قرار
هم بر اسرار نهان باشد علیمکه قوی حالید یا دارید بیم