گنج

۶- آیات ۲۲ تا ۲۶

۶ بیت

سَیَقُولُونَ ثَلاٰثَةٌ رٰابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سٰادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثٰامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مٰا یَعْلَمُهُمْ إِلاّٰ قَلِیلٌ فَلاٰ تُمٰارِ فِیهِمْ إِلاّٰ مِرٰاءً ظٰاهِراً وَ لاٰ تَسْتَفْتِ فِیهِمْ مِنْهُمْ أَحَداً (۲۲) وَ لاٰ تَقُولَنَّ لِشَیْ‌ءٍ إِنِّی فٰاعِلٌ ذٰلِکَ غَداً (۲۳) إِلاّٰ أَنْ یَشٰاءَ اَللّٰهُ وَ اُذْکُرْ رَبَّکَ إِذٰا نَسِیتَ وَ قُلْ عَسیٰ أَنْ یَهْدِیَنِ رَبِّی لِأَقْرَبَ مِنْ هٰذٰا رَشَداً (۲۴) وَ لَبِثُوا فِی کَهْفِهِمْ ثَلاٰثَ مِائَةٍ سِنِینَ وَ اِزْدَادُوا تِسْعاً (۲۵) قُلِ اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسْمِعْ مٰا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لاٰ یُشْرِکُ فِی حُکْمِهِ أَحَداً (۲۶)

بزودی می‌گویند سه تا بودند چهارمشان بود سگشان و می‌گویند پنج تن بودند ششم ایشان بود سگشان انداختی بناپیدا و می‌گویند هفت تن بودند و هشتم ایشان بود سگشان بگو پروردگارم داناتر است بشمار ایشان نمی‌دانند ایشان را مگر اندکی پس جدال مکن در ایشان مگر جدالی ظاهر و فتوی مجوی در ایشان از آنها احدی را (۲۲) و مگوی البته مر چیزی را که من کننده‌ام آن را فردا (۲۳) مگر آنکه خواهد خدا و یاد کن پروردگارت را چون فراموش کردی و بگو شاید که هدایت کند مرا پروردگارم تا نزدیک شوم باین از راه هدایت یافتن (۲۴) و درنگ کردند در غارشان سیصد سال و افزودند نه را (۲۵) بگو خدا داناتر است بآنچه درنگ کردند مر او راست نهانی آسمانها و زمین چه بیناست او و شنواست نیست ایشان را از غیر او هیچ یاری و شریک نمی‌گیرد حکمش احدی را (۲۶)

زود پس باشد که گویند آن کسانسه نفر بودند و رابع کلبشان
همچنین گویند بود استند پنجکلبشان بوده است سادس بی ز رنج
این بود سنگی به غیب انداختننی ز دانایی بیانی ساختن
نیستشان یعنی که آگاهی ز حالقولی اندازند از وهم و خیال
بوده یا گویند ایشان هفت تنکلبشان بوده است هشتم بی سخن
گو بود داناتر آن پروردگاراز نفوس آن جماعت، وز شمار

« در بیان عدد اصحاب کهف »

بود در عهد رسول افزون سخنتا مگر بودند ایشان چند تن
بر سه می بوده است اقوال یهودوآن نصاری قولشان بر پنج بود
مسلمین گفتند بودند اهل غارخود به تعیین پیمبر هفت یار
آن دو می گفتند از پندار و وهمنی که از روی کتاب و عقل و فهم
رجم بالغیب اعنی از روی هویقول سیّم بُد به نصّ مصطفی
قول سیّم مبتنی بر صحت استاندر این قُل ربِّی أعلَم حجت است
هم نی اند آگاه از آن جز اندکیکه خود از آن سبعه می باشد یکی
رفته از ظاهر فرو در بطن جسمهفت گنج غیب را تن چون طلسم
روح و قلب و عقل اندر اصطفیقوة قدسیه و سرّ و خفی
عقل را میدان دو عقل اندر محلزآن یکی باشد نظر دیگر عمل
کلب ایشان نفس حیوانیه استحارس اشراف روحانیه است
کهف باشد باطن جسم عظیمخوانده عارف ظاهر آن را رقیم
آنچه بر وی نقش اعضاء و حواسگشت و شد بر لوح تفسیر از شناس
ثبت در وی نامهاشان بالتمامهمچنین احوال و اطوار و مقام
عالم جسمانی است اندر نشانوادی ای که کوه کهف آمد در آن
عالم علوی است آن قریه کز اوآمدند ایشان برون در جستجو
هر نبی ای اندر ادوار و قرونباشد از آن هفت تن اندر شئون
آدم و ادریس و ابراهیم (ع) و نوح(ع)موسی و عیسی، محمّد(ص) در فتوح
سبعه باشند ار که داری مدرکیجمع هم هر هفت اندر هر یکی
گشت جویا سائلی از بایزیدکه تویی زآن هفت ای مرد وحید
گفت بل هر هفت ، تنها خود منمدرج باشد هفت عالم در تنم
تا ندانی کاین تن از یک آدم استبل در آن هجده هزار از عالم است
نیست اینجا جای شرح این کلامنک بیان سبعه را بشنو تمام
در زمان احمد(ص) کامل صفاتسبعه بودند ار که داری التفات
احمد(ص) و حیدر (ع)، حسین و هم حسنباز سلمان و اویس ممتحن
دیگر آن مهدی(ع) که دانی قائمشهم در ادوار ولایت دائمش
تا زمانی کز بطون یابد ظهوراین تو کی فهمی بود نطق طیور
کی صفی این نکته را افشاء کندپرده از چهر معانی وا کند
من نگویم هم تو بگذر زین بیانور که گویم هم نفهمی بی گمان
هر کسی را هست ذوق و مشربیزآن چه فهمی؟ چونکه دور از مطلبی
نی که گویم نیست هیچت عقل و هوشبلکه زین صوتت بود بیگانه گوش
از صدای مرغ یا صوت جرساو چه فهمد چون رسد بر گوش کس
هر چه عقلت بیشتر حاضر شودبیشتر از فهم آن قاصر شود
ور که گویی پس چرا گفتی تو اینچونکه میدانی نفهمد کس یقین
بهر مرغان گفتم این نی بهر توفهمد ار مرغی بود در شهر تو
جای دریا نیست اندر نهر توهست قند عارفان و زهر تو
آنکه با ما همزبان و همدل استمی نوردد بحر و اندر ساحل است
تا گشاید لب صفی اندر سِرَشفهمد اسرار سخن تا آخرش
مرغی ار خواهد بفهمد بی گزافاین زبان گو کن سفر در کوه قاف
تا که سیمرغت بیاموزد زبانبس کنیم االلهُ أعلم بالبیان
پس در ایشان می مکن با کس جدالجز جدالی آشکار اندر مقال
هم مجو فتوا به گفتار و خطاباندر ایشان از یکی ز اهل کتاب
می مکن یعنی تعمّق در جدلخوان ز قرآن آنچه باشد بی خلل
چونکه تو زآن آگه از وحی دلیحاجتت نبود به قول جاهلی
گه سخن گویند از پندارهاهم ز رجم غیب نه از علم و صفا
لَا تَقُولَنَّ لِشَیءٍ یا فتیاسمع إنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدا
می مگو در هیچ کاری از یقینکه کنم فردا چنان من یا چنین
جز که الآ أن یَشَآءَ االله ز پیشگویی از امرش به اضمحلال خویش
من کیَم یعنی که تا کاری کنمجز که خواهد ذوالجلال ذوالمنم
با یهودان گفت پیغمبر جوابروز دیگر گویم از وحی و خطاب
زآنچه پرسیدید از حکم و دلیلبر امید اینکه آید جبرئیل
پس نیامد او دو هفته بر رسولپس پیمبر گشت زین معنی ملول
پس چو آمد آیت آورد این چنینیعنی الآ أن یشآء از رب دین
بهر ارشاد است این مر خلق رادر خطاب آن شاه روشن دلق را
آنکه او از رأی خود فانی بودکی جدا آنی ز استثنا شود
بلکه استثناست از پا تا سرشبر زبان ار چه نیارد دیگرش
این تو بشنو که به غیر از ما و مننیست هیچت تکیه گاهی در سخن
بلکه جز خود را نبینی در طلبهست انشاءاللهت هم باد لب
محض تقلید این بگویی در امورنی که از روی تعقل یا شعور
گر ز دل گویی در آن باشد نشانیک نشانش نا امیدی زین و آن
یک نشان دیگرش ترک حسدیا که ترک حرص از هر نیک و بد
اندکی غور ار کنی در این سخنمیکنی در حال خود تصدیقِ من
یاد کن پروردگارت را دگرچون فرامُش کرده باشی از نظر
یعنی استثنا فراموش ار شده استبر لب آر آنگه که بر یاد آمده است
گو به من شاید نماید ره خدایآنچه اقرب زین است در رشد و هدای
بدهدم یعنی علاماتی که آناوضح از اصحاب کهف است از عیان
نیست چندان قصۀ ایشان عجبدر حقیقت پیش قدرتهای رب
بلکه قصۀ مصطفی (ص) بس اعجب استنزد آن کآگه ز سرّ مطلب است
نیست هیچ ار داری از دانش نصیبهمچو قرآن در جهان چیزی عجیب
بعد از آن باشد عجب تفسیر منهم ز قرآن است این تقریر من
گر تو نشناسی که قرآن معجز استاندر این تفسیر غورت جایز است
معجز قرآن در این تفسیر بینوین ز لطف حق و عون پیر بین
حق تواند آنکه مِس را زر کندخاک را ز افلاک عالی تر کند
بر صفی بدهد چنین نطق و لبیکوست روشن تر ز ماه اندر شبی
گفتم این هم ز امر و الهام سروشمنّت ایزد را که نبوم خود فروش
می فروشد آنکه خود ، درویش نیستاندر این باغ از ذبابی بیش نیست
مرد خودبین پیش ما کم از خس استآنچه پس من گویم از دیگر کس است
شعر نبود گر شناسی این سخنبل بود تأیید محض از حق به من
بگذر از این قصۀ اصحاب گوچند بودند آن کسان در خواب گو
سیصد و نه سال در آن غار تنگبود ایشان را ز امر حق درنگ
یا که سیصد سال شمسی بوده استنُه بر آن اهل دیار افزوده است
سیصد و نه تا که از سال قمردر شمار آید در اخبار و سیر
برعلاوه نوزده روز و دو ماهسیصد شمسی شود بی اشتباه
با نبی گفتند سیصد از حساببوده آنچه آمد به ما اندر کتاب
نیستیم آگه ز نُه کآن از کجاستآیت آمد که بگو دانا خداست
اعلم است او بر درنگ آن گروهاو شناسد آنچه حق است از وجوه
مر ورا غیب سماوات است و ارضهم نه ز او پوشیده هیچ از طول و عرض
أبصِر او بر کلّ شیء وَأسمِع بِهِمِّن وَلِیٍ مَالَ هُم مِّن دُونِهِ
امر او یعنی بود خارج یقینخود ز درک سامعین و مبصرین
هست یکسان پیش علمش ای ولیآنچه باشد از خفی و از جلی
هم نه در حکمش کند کس را شریککیست کس در حکم آن شاه ملیک