گنج

۱۱- آیات ۶۰ تا ۶۴

۲۰ بیت

وَ إِذْ قٰالَ مُوسیٰ لِفَتٰاهُ لاٰ أَبْرَحُ حَتّٰی أَبْلُغَ مَجْمَعَ اَلْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُباً (۶۰) فَلَمّٰا بَلَغٰا مَجْمَعَ بَیْنِهِمٰا نَسِیٰا حُوتَهُمٰا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی اَلْبَحْرِ سَرَباً (۶۱) فَلَمّٰا جٰاوَزٰا قٰالَ لِفَتٰاهُ آتِنٰا غَدٰاءَنٰا لَقَدْ لَقِینٰا مِنْ سَفَرِنٰا هٰذٰا نَصَباً (۶۲) قٰالَ أَ رَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنٰا إِلَی اَلصَّخْرَةِ فَإِنِّی نَسِیتُ اَلْحُوتَ وَ مٰا أَنْسٰانِیهُ إِلاَّ اَلشَّیْطٰانُ أَنْ أَذْکُرَهُ وَ اِتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی اَلْبَحْرِ عَجَباً (۶۳) قٰالَ ذٰلِکَ مٰا کُنّٰا نَبْغِ فَارْتَدّٰا عَلیٰ آثٰارِهِمٰا قَصَصاً (۶۴)

و هنگامی که گفت موسی مر جوانمردش را (یوشع که وصی و خلیفه او بود) پیوسته خواهم رفت تا برسم بمحل جمع شدن دو دریا یا بروم روزگاری دراز (۶۰) پس چون رسید بمجمع میانه‌اند و فراموش کردند ماهیشان را پس فرا گرفت راهش را در دریا نقبی (۶۱) پس چون گذشتند گفت موسی مر جوانش بیاور چاشت (غذا) بدرستی که دیدیم از سفرمان رنج سیار (۶۲) گفت یوشع آیا دیدی هنگامی که ما منزل گزیدیم بر سر آن سنگ پس بدرستی که فراموش کردم آن ماهی را و از یاد من نبرد آن را مگر شیطان که مذکور سازم او را و گرفت راهش را در دریا عجبی (۶۳) گفت آنست آن آنچه ما بودیم که می‌جستیم پس برگشتند بر اثرهاشان پی‌جویان (۶۴)

« حکایت موسی(ع) و رفاقت او با خضر(ع) »

قصۀ موسی و خضر آمد به پیشحق بیان کرد آنچه در قرآن خویش
گفت موسی با جوانمردش که بودیوشع بن نون در آن هنگام زود
نیستم زایل کنم پیوسته سیرسوی بحر و برّ به کسب علم و خیر
تا رسم بر مجمع البحرین بازمیروم یا من زمانی بس دراز
پس رسیدند از پس رنج قدممجمعی را که بُد آن بین دو یم
در کنار بحر کردند آن زمانماهی خود را فراموش از مکان
ماهی پخته که گفتش کردگارره نماید او تو را بر سوی یار
راه خود بگرفت در دریا چنانکه به سردابه شود مردی روان
پس تجاوز چون نمودند از حدودیعنی از مجمع که حقشان گفته بود
روز دیگر چونکه آمد چاشتگاهگفت موسی مر فتی را نزد راه
آن طعام ما برون آر از بُنِهکه بسی گشتیم خسته و گرسنه
زین سفر دیدیم افزون رنج هاتا چه باشد قسم ما از گنج ها
گفت داری تو خبر کردیم جاچون کنار چشمه بر آن صخره ما
کردم از ماهی فرامُش در نهادوآن نبرد الاّ که شیطانم ز یاد
کآگهی بدهم تو را ز آن در طلبراه خود بگرفت در بحر او عجب
هر کجا می رفت میشد راه بازهم زمین بحر خشک از امتیاز
گفت موسی این ا ست آن چیزی که مادر پیاش بودیم در صبح و مسا
باز پس گشتند بر آثار خویشاز پی آن رفتنی که رفت پیش
تا بدان جایی رسیدند از قدمکه بدانجا رفته بُد ماهی به یم
پس رهی دیدند خشک و بس گشاداندر آن گشتند وارد ز اعتماد