گنج

۳- آیات ۲۶ تا ۴۶

۲۶ بیت

وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسٰانَ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۲۶) وَ اَلْجَانَّ خَلَقْنٰاهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نٰارِ اَلسَّمُومِ (۲۷) وَ إِذْ قٰالَ رَبُّکَ لِلْمَلاٰئِکَةِ إِنِّی خٰالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۲۸) فَإِذٰا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سٰاجِدِینَ (۲۹) فَسَجَدَ اَلْمَلاٰئِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ (۳۰) إِلاّٰ إِبْلِیسَ أَبیٰ أَنْ یَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (۳۱) قٰالَ یٰا إِبْلِیسُ مٰا لَکَ أَلاّٰ تَکُونَ مَعَ اَلسّٰاجِدِینَ (۳۲) قٰالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصٰالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ (۳۳) قٰالَ فَاخْرُجْ مِنْهٰا فَإِنَّکَ رَجِیمٌ (۳۴) وَ إِنَّ عَلَیْکَ اَللَّعْنَةَ إِلیٰ یَوْمِ اَلدِّینِ (۳۵) قٰالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلیٰ یَوْمِ یُبْعَثُونَ (۳۶) قٰالَ فَإِنَّکَ مِنَ اَلْمُنْظَرِینَ (۳۷) إِلیٰ یَوْمِ اَلْوَقْتِ اَلْمَعْلُومِ (۳۸) قٰالَ رَبِّ بِمٰا أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی اَلْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ (۳۹) إِلاّٰ عِبٰادَکَ مِنْهُمُ اَلْمُخْلَصِینَ (۴۰) قٰالَ هٰذٰا صِرٰاطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ (۴۱) إِنَّ عِبٰادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطٰانٌ إِلاّٰ مَنِ اِتَّبَعَکَ مِنَ اَلْغٰاوِینَ (۴۲) وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ (۴۳) لَهٰا سَبْعَةُ أَبْوٰابٍ لِکُلِّ بٰابٍ مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ (۴۴) إِنَّ اَلْمُتَّقِینَ فِی جَنّٰاتٍ وَ عُیُونٍ (۴۵) اُدْخُلُوهٰا بِسَلاٰمٍ آمِنِینَ (۴۶)

و بتحقیق که آفریدیم انسان را از گل خشک شده از لای کهنه و بدبوی (۲۶) و پدر پریان آفریدیمش از پیش از آتش سوزان بی‌دود (۲۷) و هنگامی که گفت پروردگار تو مر ملائکه را بدرستی که من آفریننده‌ام انسانی را از گل خشک از لای بدبوی (۲۸) پس چون راست کردم آن را و دمانیدم در او از روحم پس بیفتید مر او را سجده‌کنندگان (۲۹) پس سجده کردند مر او را فرشتگان همه ایشان تمامی (۳۰) بجز شیطان که ابا کرد که باشد با سجده‌کنندگان (۳۱) گفت ای شیطان چیست مر تو را که نمی‌باشی با سجده‌کنندگان (۳۲) گفت که نیستم که سجده کنم مر انسانی را که آفریدی او را از گل خشک شده از لای ریخته شده (۳۳) گفت پس بیرون رو از آن پس بدرستی که تو رانده شده (۳۴) و بدرستی که بر تست لعنت تا روز جزا (۳۵) گفت ای پروردگار من پس مهلت ده مرا تا روزی که برانگیخته شوند (۳۶) گفت پس بدرستی که تو از مهلت‌دادگانی (۳۷) تا روز وقت دانسته شده (۳۸) گفت پروردگار من با آنان که اغوا کردی مرا هر آینه آراسته می‌کنم از برای ایشان در زمین و هر آینه باز دارم ایشان را همگی (۳۹)مگر بندگان تو از ایشان که مخلصان‌اند (۴۰) گفت این راهیست بر من راست (۴۱) بدرستی که بندگان من نیست مر تو را بر ایشان تسلطی مگر آنکه پیروی کرد تو را از گمراهان (۴۲) و بدرستی که دوزخ هر آینه وعده‌گاه ایشان است همه (۴۳) مر آن راست هفت در مر هر در بر است از ایشان پارۀ قسمت کرده شده (۴۴) بدرستی که پرهیزگاران باشند در بهشتها و چشمه‌ها (۴۵) داخل شوید آنها را بسلامتی ایمنان (۴۶)

آفریدیم آدم از صَلْصَال مااز گِل خشک اعنی اندر ابتدا
وآن گِلی بُد تیره و بگرفته بویهمچو لای قعر حوض و قعر جوی
جان که پریان را پدر از پیش بودآفریدیمش ز ناری بی ز دود
کز لطافت می رود اندر مَساموین بود از قدرت ربّ الانام
یاد کن پروردگارت چونکه گفتمر ملایک را به سابق در نهفت
کآفرینم از گل خشکی بشرکوست بد بو یا مصوّر در اثر
پس چو سازم راست یعنی مستعدمیدمم در وی ز روح خود به جد
چون نمایم زنده او را از یقینپس به روی افتید او را ساجدین
پس در آدم چون نمود او نفخ روحسجده کردندش ملایک بالوضوح
جملگی کردند سجده جز بلیسکه نشد با ساجدین مع آن خسیس
حق تعالی گفت ای ابلیس چونسجده ناری مَالَکَ ألاَّ تَکُون
گفت ساجد من نگردم حاصلشآدمی را کآفریدی از گلش
بُد گلی خشک و سیاه و بوی ناکهم اخس عنصر ، اعنی آب و خاک
چون ز سجده کرد اِباء و امتناعاوفتاد از اوج عزّ و ارتفاع
گفت حق پس رو برون ای بد سرشتز آسمان یا از ملایک یا بهشت
بر تو باشد راندگی تا یوم دینبعد لعنت هم عذاب واپسین
گفت مهلت ده پس ای پروردگارتا به روز بعثم اندر روزگار
گفت پس باشی تو مهلت یافتهتا به وقت خاص رو بر تافته
روز موعودی که آن معلوم ماستثبت اندر دفتر مکتوم ماست
گفت او رَبِّ بِمَآ أغْوَیتَنِیمی بیارایم ز بهر هر تنی
در زمین کآنجا بود دار الغروراز معاصی وز مناهی وز شرور
جمله را گمراه سازم از فسادجز عباد خالصت را در نهاد
گفت حق ز اخلاص باشد راه راستسوی من و از طاعت اصل مدعاست
یا صراط من به اخلاص قویممیشود بر بندگانم مستقیم
مر تو را نبود بر ایشان سلطنتاندر اضلال و فتن از هر جهت
جز کسی کز تو نماید پیرویباشد او از گمرهان و هم غوی

« معنی خاص در غفران الهی »

مر صفی را نکته ای آمد به هوششاید آن باشد ز الهام سروش
گفت حق نتوانی افکندن به گاهبندگانم را تو اندر آن گناه
که نه بر وی عفو من در دم رسدگر بود کوهی پراکنده اش کند
آنچه تو عمری زنی ره بر گناهمن ببخشم در دمی بی اشتباه
هر چه اغوا ء را کنی افزوده ترپیشِ عفو من شود بیهوده تر
این است هم وجهی که گفتم ز ایمنیگر تو این تحقیق نی باور کنی
سخت مغروری به طاعاتت یقینهل مرا با مجرمین و مذنبین
تا مگر با عاصیان شرمسارخود به عفو حق شویم امیدوار
لیک آن کز عفو من شد نا امیدجور و اغوای تو بر ایشان رسید
پس جهنم هست بی شک وعده گاهپیروانت را که خود بردی ز راه
هست دوزخ را همانا هفت درهر دری مقسوم بر اهل سقر
باب های آن بود حرص و هویبخل و کبر و خشم و حقد و هم ریا
وقت خشم ار حلم کردی ، رسته اییک در دوزخ به خود بربسته ای
ور خضوع آری به جای کبر پیشباب دیگر بسته ای بر روی خویش
همچنین هر خُلق بد را سر بُریاز جهنم بسته ای بر خو د دری
دوزخت نفس است و ابواب این خصالداعیت ابلیس بر ویل و وبال
کن به وی لعنت مرو بر دعوتشچون شدی واقف ز فعل و نیّتش
حق فرستاد انبیاء را پی به پیتا کنند آگاهت از تسویل وی
با تو گفتند آنچه بود از خوب و زشتاز ره و منزل ز دوزخ وز بهشت
عقل باشد در تو ز ایشان نائبیحاضر است او گر تو ز ایشان غایبی
عقل خواند بر کتاب ایزدتره نماید بر همه خوب و بدت
می نگشتی متفق با آن فریقپس روی همراه دزدان در طریق
پس منال از دوزخ از خود کن گلهزآنکه ماندی از رفیق و قافله
پیشوایت عقل با تمییز کنوز هوای نفس دون پرهیز کن
در عیون و جنّتند آن متّقیناُدخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِین
این بود قول ملایک با عبادسالمید اعنی ز هر فقد و فساد