گنج

۲- آیه ۷

۷۱ بیت

وَ یَقُولُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لاٰ أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمٰا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هٰادٍ (۷)

و می‌گویند آنان که کافر شدند چرا فرو فرستاده نشد بر او آیتی از پروردگارش جز این نیست که تو بیم‌کننده و از برای هر قومی راهنمائیست (۷)

بر پیمبر کافران گویند نیستاز چه نازل آیت از رب گر نبی است
آیتی یعنی که ما خواهیم از اونی که خود آورده است آن نام جو
بیم ده تو خلق را ز آزادی ایهم به هر قومی است از حق هادی ای
بر تو یعنی نیست چیزی جز بلاغاز مراد مردمت باید فراغ
هر زمان کآمد نبی ای پاک دلقبُد مناسب معجزش با وضع خلق
آنچه شایع بود در ایّام اواز کمال و علم اندر جستجو
فوق آن را داد بر وی کردگارتا بود حجت به خلق روزگار
مرده زنده کرد عیسی بر نشانبُد چو شایع علم طب در آن زمان
سِحر هم در عهد موسی بود بیشزآن عصا آورد در تبلیغ خویش
همچنین هر عصر هر پیغمبریفوق خلقش بود فرهنگ و فری
این زمان علم فصاحت شایع استوین کلام اندر فصاحت جامع است
یافت هم بر وی فصاحت اختتامیابد این باشد کس ار تازی کلام
تا قیامت هیچ بر لفظ عرباین چنین ناید کلامی بوالعجب
معجز این است ار شما دارید هوشهست اتیان کافی از جنگ و خروش
سوره ای گر مثلش آرید از شیاعنیست حاجت هیچ بر جنگ و نزاع
چون رسید اینجا کلام دلپذیربا تو گویم نکته ای نغز ای فقیر
گر نگویم در سخن باشد قصورهم بود ز انصاف و دانایی به دور
تا نپنداری که باشد قصد مننفی قومی، لیک پیش آمد سخن
گر کس آرد بعد قرآن دعوتیهم نباشد جز بیانش حجتی
نیست مکفی دعوت او را بیانکآن بُد از پیغمبر آخر زمان
احمد (ص) آورد این نشان در دعوتشجز بیان الاّ که باشد حجتش
گر به تازی آیت آرد پس یقینپیش قرآن چیست کش خوانی متین
قطره با بحر ار نماید همسریخنده آید بحر را زآن داوری
شبهه را سازم قوی گر چند هممثل قرآن باشد آن از بیش و کم
شد چو قرآن معجز از سابق به خلقحکم سابق، سابق است ای پاک دلق
بعد از آن نبود دگر معجز بیانجز که باشد چیز دیگر در نشان
پارسی یا تازی آنچه گفتنی استبعد قرآن بالیقین اعجاز نیست
گر شناسی پارسی را ای رفیقاندکی شو اندر این دفتر دقیق
تا چو تفسیر صفی دانی مگرتا قیامت در جهان ناید مگر
گوید ار کس ممکن است اینسان سخنبشنو از وی لیک تو باور مکن
نی که باشد معجزی و حجتیلیک چون دارد به قرآن نسبتی
مثلش آوردن بسی باشد شگفتگر توانی کی کَسَت ره برگرفت
سوره ای را نظم کن در امتحانهمچو آب و آینه صاف و روان
نفس را نستایم الاّ آنکه هستشکر منعم حتم بهر حق پرست
نکنم ار اظهار داد حضرتشناسپاسی کرده ام بر نعمتش
اندر این اکرام خاص از ماخَلَقبرگزیده مر صفی را عون حق
ای خدا دانی تو خود سرّ نهفتکه صفی از خودستایی این نگفت
بلکه شکر نعمت ذوالطّول کردوآن ز قلب و هش نه محض قول کرد
می نخواهم تا کسی را من به کیشزین سخن مایل نمایم سوی خویش
یا که خواهم مزدی از خلق گدایا که جویم پشت و عونی جز خدا
سال و عمرم هست بر نزدیک شصتاز هوسها تا چه دیگر باقی است
ور که هم باقی است چیزی از امیدکافی از خلق است خلاّق مجید
شصت سالم داده نان بی منّتیهم برآورد ار که بودم حاجتی
هرگز از دنیا نبودم درهمیهم نخوردم بهر تحصیلش غمی
آنچه قسمت در نخستم داده بودبی تکلف بهر من آماده بود
از که خواهم در جهان چیزی دگربا وجود آنچه دادم دادگر
صحت و آسایش و امنیّتمداد و بر افزون صفای نیّتم
نیستم همسر به کس در هیچ کارتا کنم با کس به کاری کارزار
آنچه بر من داده سلطان ملیکباالله ار باشد کسی با من شریک
با که باشم پس به امری در نزاعمنّت ایزد را به داد بی صُداع
گفت من رزقت دهم بی رنج خلقهم مخواه از من تو ملک و گنج خلق
آنچه محتاجی تو بر وی بی طلببدهمت خود با سبب یا بی سبب
وآنچه بر وی نیست هیچت احتیاجدر جهان وز وی نباشی لاعلاج
واگذار آن را بر این خلق مجازخود ز دنیا و آخرت کن بی نیاز
تا به ملک معرفت میرت کنمصاحب این نطق و تقریرت کنم
نظم تفسیر ار نمایی جایز استتا شود ظاهر که قرآن معجز است
این تو را بِه ، یا که ملک هر دو کونچشم و لعل یار بِه یا نقش و لون
گو کتاب امروز برهان است و بسنیست برهان بر مراد و میل کس
هر زمانی با شد اندر دعوتیرهنما، پیغمبری بر امتی
جمله در تفسیر کُلِّ قَومٍ هَادبا هم آن دو فرقه دارند اتحاد
کاندر این آیت مخاطب مرتضی استبر همه خلق جهان او رهنماست
فخر رازی گفته در تفسیر خویشبعض دیگر هم ز اهل دین و کیش
که شد این آیت چو نازل بر رسولدست بر سینه نهاد اندر قبول
که نبیّ منذرم من بر عبادهم تو باشی ای علی ، مولی و هاد
شاد آن کو هادیش در ره علی استهر زمانی در ولایت با ولی است
در سلوک فقر و سیر مرحلهمتصل سازد به حیدر سلسله
در سلوک، آن جان و سر بسپردن استدر حقیقت پیش جانان مردن است
در طریقت ره بری بر کوی یاردر حقیقت دین و دل سازی نثار
اهل ظاهر را علی (ع) باشد امامراه و منزل اهل باطن را تمام
حق پرستانش به حق دانند و بسحق بود بر قول درویشان نفس
نگذرم زین، بگذرد چند از زماندامنش نگذارد از کف عشق جان